گاندویی ها
#part_۹۳
#محمد
از ماشین پیاده شدم و به سمت سایت حرکت کردم.....
وارد سایت که شدم یهو چشم خورد به جای خالی رسول و داوود چقدر جاشون خالی بود!
فقط تنها چیزی که این روزا می خوام اینکه برم بیارمشون!
و دیگه نزارم از جاشون تکون بخورن هردوشون!
به خودم اومدم که......
من کی گریه کردم که صورتم خیس اشک شد!
اشکامو پاک کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم....
#داوود
دیگه نمی تونستم تحمل کنم و صدای اخم بلند شد در حقیقت دیگه توان کتک خوردن با اون چوبا رو نداشتم!
ولی نباید کم بیارم....
با ضربه ی دوم لبم رو گاز گرفتم تا صدایی ازم در نیاد ولی.....
سخت بود.....
دوباره صدای فریادم بلند شد
دیگه واقعا تحمل نمیشد کرد
.....................
اون قدر زده بودنم که دیگه خودشونم خسته شدن چشام داشت سیاهی می رفت....
کم کم همه جا برام تار شد و سیاهی مطلق.....
#رسول
با دیدن داوود تو اون وضع حالم بد شده بود
دیگه نمیتونستم تحمل کنم ولی کمکی هم از دستم بر نمی اومد...
فقط چشامو بستم تا نبینم گتک خوردنشو نبینم درد کشیدنشو ولی صدای فریاد و اخ گفتانش و چی اونا رو چیجور نشنوم؟؟
چیجور بشنوم داداشم داره درد می کشه ولی من نتونم براش کاری بکنم.....
بمیرم برات داداش
چقدر صدای درد کشیدناشو شنیدم که فک کنم خودشونم دیگه خسته شده بودن....
چشامو اروم باز کردم که با دیدن داوود شوکه شدم
بیهوش شده بود💔😭
بلند فریاد زدم داووددددد
داداش داوود داداشیییی
یکی از اون مردا به سمتم اومدو دستم رو باز کرد و رو به من لب زد: برو پیش داداشت😏
فک کنم اقا شب بازم یه فرصت خوب بهتون بده!
ب نفع خودتونه که حرف بزنیذ
و بگید
وگرنه این اتفاقا دوباره تکرار میشه البته بدترش
من: اصن متوجه حرفاش نبودم
فقط سریع به سمت داوود رفتم و بغلش کردم رو بهش لب زدم
به همون رئیست بگو اگه بهوش نیاد بلایی سرش میارم که به غلط کردن بیوفته
بد از گفتن این حرفم رفتن بیرون.....
داوود داداش
داوود من!
دستم رو اروم ی نبضش گذاشتم
میزد!
خداروشکر!
خستگیت در رف بیدار شو داداشی!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: 😂😈
پ ن:میدونم کمه! ولی درس دارم🥺
هدایت شده از hastii
گاندویی ها
#part_۹۴
#رسول
نیم ساعتی گذشته بود!
ولی هنوز بیدار نشده بود نگرانش بودم چرا اینقدر دیر بیدار شده
اخ.ه چرا باید این جوری بشه
خودم اصن مهم نبودم
ولی داوود!
اشکام رو پاک کردم و دستم رو صورت داوود گذاشتم و اروم می کشیدم رو صورتش:
داداش بیدار شو
اصن بهم نگو پسر اقا محمدی یا نه
فقط چشاتو باز کن!
داوود اصن اینا به کنار من فردا به خانوادت چی بگم!
بگم من فقط موندم نگاه کردم
بگم نتونستم کاری کنم
فقط تونستم گریه کنم؟
چشاتو باز کن داداش🥺
بیدار شو
#داوود
سرم به شدت درد می کرد و همه جا برام سیاه بود
چیزی نمیدیدم فقط صدا های یه نفر که داشت گریه می کرد و میشنیدم
صدای خواهشاش صدای التماسش
اشنا ب!
اروم اروم چشامو باز کردم
با دیدن رسول لبخندی اروم زدم....
دستم رو اروم بالا بردم و سرش رو بالا اوردم
لب زدم: د.اد.اش چ.را گ.ریه م.ی کنی
رسول: همین جوری داشتم گریه می کردم و الماتسش می کردم که دستی زیر چونم نشست و سرم رو بالا اورد....
با دیدن داوود اشکامو پاک کردم و لب زدم حالت خوبه داداشی
من: ار.ه
ت.و چرا گریه می کنی؟؟
رسول: چیزی نیست بخاطر خاک هاست که روی زمینه!
من: اروم نشستم و به رسول تکیه دادم که دستش رو دور گردنم انداخت
لب زدم: کو خاک اقا رسول
نکنه فک کردی این دفعه مُردم؟؟
داشتی برا من گریه می کردی؟؟
رسول: عههه
این چه حرفیه میزنی؟؟
داوود بسه دیگه داداش
الان خوبی
من: من که فهمیدم بحث رو عوض کردی
ولی اره خوبم
فقط بدنم خیلی درد می کنه که اونم مهم نیس
رسول: خداروشکر که خوبی!
من:رسول
رسول: جان رسول
من: قول میدی هر اتفاقی برا من افتاد چیزی بهشون نگی؟
رسول: خودت قول میدی اگه این بلا ها سر من اومد چیزی نگی؟؟
من: اوممم
اره
رسول: پس منم میدم
ولی تو هم یه قول دیگه به من بده
قول بده هیچ وقت ترکم نکنی!
من: چشم
قول میدم🥲
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: داسولی🥺🫂
پ ن: ببخشید کمه درس دارم
جبران می کنم🤝
گاندویی ها
#Part_۹۵
#محمد
<دو روز بد>
تو این دو دوز جوری نگران بودم که حتی دیگه خونه هم نرفتم.....
اقای عبدی دیروز گفته بود که احتمالا همین چند روز بریم برا نجاتشون!
نفس عمیقی کشیدم و می خواستم زنگ به عطیه که در زده شد و سعید وارد اتاق شد!
جانم اقا سعید!
#سعید
دلم برا بچه ها خیلی تنگ شده بود
نمیدونم الان داوود و رسول با هم خوبن یا نه خوب رفتار می کنن یا نه!
از همه مهم تر حالشون خوبه یا.....
نه مطمئنم حالشون خوبه!
می خواستم برم اتاق اقای عبدی که خودش زنگ زد گفت بیام کارم داره!
به سمت اتاقش پا برداشتم بد از در زدن وارد شدم!
سلام جانم اقا
عبدی: سلام سعید
ببین زنگ زدم محمد جواب نداد
خواستم بگم نمی دونی کجاست؟؟
من: اقا تو اتاقشون هستن می خواین بگم بیاد
عبدی: اره ممنون
من: خواهش می کنم☺️
از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم و به سمت اتاق اقا محمد حرکت کردم
در زدم و وارد شدم
سلام اقا
*سلام جانم اقا سعید
من: اقا محمد اقای عبدی گف زنگ زده بهتون جواب ندادید
*وایییی
اصن حواسم نبوده!
کارم داشته،
من: بله اقا مثه اینکه کار مهمی ام داشت گفت که برید اتاقشون
*سعید ممنون که گفتی
الان میرم
من: اقا محمد
*جانم
من: حالتون خوبه
*ارع خوبم
من برم تا توبیخ نشدم😁
من: بفرمایید اقا.......
*🫂🙂
به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردم.....
در زدم و وارد اتاق شدم
سلام اقا!
جانم کاری داشتید
عبدی: سلام
بشین محمد
*چشم
عبدی: خب محمد اول بگم
چرا گوشی رو جواب ندادی؟؟
*اوممم
راستش اقا ببخشید من اصن حواسم نبود
عبدی: خب منم دو روز نمی رفتم خونه همین میشدم
*شرمنده اقا ولی به جان خودم نمی تونستم برم خونه!
عبدی: دشمنت شرمنده
خب الان بیای اینجا که بهت بگم
می تونیم فردا بریم و بچها رو نجات بدیم!
*چیییی
واقعااا
عبدی: بله
الانم برو به بچها بگو بعدش هم همتون برید خونه یه استراحتی بکنید!
چون من نیروی خوابالو به دردم نمی خوره!
*چشمم اقااا
من برم بگم
با اجازه!
عبدی: 🙂
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: دو روز خونه نرفته!
پ ن: شرمنده!
پ ن: نجاتشونننن😭💘
پ ن: پارت بد فردا🙂
گاندویی ها
#Part_۹۷
#محمد
بد از اینکه به بچها گفتم از خوشحالی اونا هم نمی دونستن چیکار کنن
لب خب بچها پاشید پاشید برید خونه یکم استراحت کنید و به امید خدا فردا بیاید که بریم!
همگی:چشم
بد از رفتن بچها از جام بلند شدم بالاخره باید به عطیه هم بگم
از اتاقم خارج شدم و به سمت خروجی حرکت کردم!
تو راه کلی با خودم حرف زدم که چطور بهش بگم که سکته نکنه!
نفس عمیقی کشیدم و به راهم ادامه دادم
.................................
بالاخره رسیدم!
از ماشین پیاده شدم و درو باز کردم وارد حیاط شدم و از پله ها بالا رفتم در خونه رو باز کردم!
عطیه خانم
#عطیه
تو اشپز خونه نشسته بودم
خودم اینجا بودم و حواسم؟
اصن حوصله هیچ کاری نداشتم
از یه طرف داوود
یه طرف خواب خودم
از یه طرف......
خدایاا خودت کمکمون کن همچی به خوشی تموم شه
خودت کمک کن که اتفاقی برا کسی نیوفته
همین جور تو فکر بودم که دستی روی شونم نشست از ترس جیغی کشیدم...
محمد: هر چقدر صداش می کردم جواب نمیداد!
ترسیدم که دوباره حالش بد شده باشه
اول سریع به سمت آشپزخونه دویدم
که دیدم نشسته روی صندلی
اروم دستم رو روی شونش گزاشتم
که جیغی کشید!
عطیه جان اروم منم!
من: محمد چرا این جوری می کنی
صداهم می کردی میشنیدم
محمد: والا عطیه جان من دیگه ترسیدم
انقدر صدات کردم که اصن فک کنم همسایه ها شنیدن
من: واقعااا
ببخشید من هواسم نبود
محمد: عب ندارع
من: حالا چرا به این زودی اومدی خونه؟؟
محمد: خب اول یه چایی برام بریز تا بهت بگم
من: چشم
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: عطیه خانم..
پ ن: بنظرتون عطیه سکته می کنه؟؟ 😂🤌
گاندویی ها
#part_۹۸
#محمد
<فردای ان روز>
داشتم اماده میشدم که دیگه برم سایت از وقتی که به عطیه گفتم یا گریه می کرد یا نمی دونست باید چیکار کنه!
خودمم.....
استرس داشتم نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت یه اتفاقی می افته....
نه انشاالله هیچ اتفاقی نمی افته
هیچی....
نفس عمیقی کشیدم و سوئیچ ماشین رو برداشتم که همون لحظه در باز شد و عطیه وارد اتاق شد
#عطیه
از وقتی محمد بهم گفته بود می خوان برن داوود اینا رو نجات بدن
نمیتونستم گریه کنم بخندم خوشحال باشم.....
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تحمل کنم
تحمل کنم تا بیاد بیاد پیشم چون من دیگه تحمل دوریشو ندارم به سمت اتاق محمد رفتم و درو باز کردم
سلام
محمد: عطیه جان عزیزم به این وقت صبح چرا بیدار شدی
من: محمد 🥺
قول میدی داوود رو سالم بیاری برام؟
محمد: هوففففف
قول میدم
برو بخواب
من: نمیتونم.....
محمدی: نگاهی به ساعتم کردم لب زدم عطیه جان من برم دیگه!
فیلا خداحافظ
من: خداحافظ
#محمد
از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم
صلواتی فرستادم و راه افتادم به سمت سایت.....
#رسول
دو روز از اون روز که کلی زده بودنمون گذشته بود!
اون روز زدن ولی تو این دو روز بیشتر زدن اونم نه م!!
فقط داوود
نمیدونم این بچه چه گناهی کردع بود
که الان بازم باید بیهوش روی پام افتاده باشه!!
نمیدونم چرا دست به من نمیزدن ولی داوود رو جوری میزدن که بیهوش میشد
اخه.... 🥺
دیگه بغضم گرفته بود اروم پیشونیش رو بوسیدم و لب زدم
این دفعه بخوان این بلا رو سرت بیارن هر چی بخوان بهشون میگم!
دیونه شده بودم داشتم چی میگفتم
داوود بیدار شو که من دیونه شدم رفت
#محمد
بد از رسبدنم به سایت از ماشین پیاده شدم و وارد سایت شدم
همه بچه ها اومذه بودن!
سلامی کردن که بد جواب دادنشون به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردیم
.......................
بد از خداحافظی از اقای عبدی از سایت خارج شدیم......
با بچها به سمت فرودگاه رفتیم که از اون ور بریم....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: عطیه خانم نمیدونه گریه کنه یا....
پ ن: این بچه🥺❤️🩹
پ ن: رفتن فرودگاه.....
گاندویی ها
#part_۹۹
#فرشید
سوار هواپیما شدیم.....
بد از چند دیقه بلند شد....
نمیدونم چرا ولی یه استرس کوچیک داشتم هم برا نجات بچها
هم الان....
چون من از بچگی هم از هواپیما می ترسیدم!
نفس عمیقی کشیدم و چشامو بستم......
که گرمی دست کسی رو، روی دستم حس کردم!
چشامو باز کردم که با سعید روبه رو شدم لبخندی زدم که با لبخندش جوابمو داد و بد هم لب زد
#سعید
بد از اینکه سوار هواپیما شدیم....
از خلبان خواستیم که بهمون بگه چه جاهایی باید بشینیم.....
اونم بهمون گف
منو فرشید کنار هم و اقا محمد علی هم کنار هم و دو نفر از بچه هم کنار هم نشسته بودن.....
نگاهی به فرشید کردم چشاشو بسته بود!
فورا فهمیدم که می ترسه دستم رو روی دستش گزاشتم که چشاشو اروم باز کرد
لب زدم خوبی؟؟
فرشید: اره فقط یه خورده می ترسم
اخه من از بچگیم هم کلا از ارتفاع و هواپیما هو این جور چیزا می ترسیدم
من: نترس زودی میرسیم!
فرشید: اره اونکه چیزی نیس
سعید بیشتر از این می ترسم که برسیم ولی دیر برسیم میدونی منظورم چیه
من: نگران نباش
انشاالله زود میرسیم و هیچ اتفاقی هم نمی افته
فرشید: امیدوارم
من: همین جور که دستم تو دستش بود اروم فشارش دادم.....
لبخندی زدم که لب زدم نظرت چیه یه خورده دیگه استراحت کنیم؟؟
فرشید: نظرم اوکی
من: پس بخواب
چشام رو اروم روی هم گزاشتم
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: دیر برسن؟؟
پ ن: سالم نجاتشون میدن؟؟