eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م‍‌ ڔݥإݩ ♡ڱإݩڊۊےے ھإ♡ رمـانـیـ سـراسـر هـیـجـانـ رمـانـیـ کـهـ تـنـهـا بــا خـونـدنـ یـکـ پـارتـ از اونـ عـاشـقـشـ مـیـشـیـ •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° "آقا رسول و داوود شناسایی شدن... --با دیدن من به طرفم اومد که یکدفعه جلوش رو گرفتن... "فردا نیروی جدید میاد... --خواستم به طرفش برم که دستی روی شونه ام نشست)) "تا به خودم بیام ضربه ای به سرم خورد و خاموشی🖤 --من نمیتونم جون نیروهام رو به خطر بندازم... "آقا سوژه از کشور خارج شد... --اینجا همون جایی هست که بچه ها هستن... "آغاز عملیات... --رد اسلحه رو گرفتم.با دیدن کسی که مورد هدف قرار گرفته بود... "داغش رو به دلت میزارم 🖤 --توروخدا چشمات رو باز کن😭 ●○●○●○●○●○●○●○●○● بیا تو کانال تا ادامه این رمان جذاب رو بخونی😉تازه یادم رفت بهت بگم اینجا منبع کلیپ های گاندویی هست🙃 https://eitaa.com/Admin_Gando
گاندویی ها🙃 پارت ۱۲ سلام عطیه خانم صبح شما هم بخیر چه سفره ای چیدی خبریه؟ ما تزش بی خبریم عطیه: محمد جان دو دیقه نفس بگیر😂 بعدشم مگه من دیشب به شما نگفتم قراره دنیا بیاد؟ محمد: چییییی قراره دنیا بیاد تو چیزی به من نگفتی عطیه: واقعا نگفتم؟ محمد: نه نگفتی حالا اینا رو ولش کن می خواد برم سراغش؟ عطیه: نه نمی خواد بری دیشب که باهاش حرف میزدم گف که با اژانس میام محمد: تا وقتی من هستم اژانس براچی فقط الان بهش زنگ بزن بگو من دارم میام سراغت عطیه: باشه زنگ میزنم بهش همون لحظه گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم و گفتم محمد خودش زنگ زد محمد: چه خوب خب من برم اماده بشم که برم سراغش فقط بپرس الان کجاس و بهش بگو بمونه منتظرم «مکالمه ی دنیا و عطیه » *سلام دنیا خانم دنیا: سلااام مامان خوبی *خداروشکر خوبم تو خوبی راستی دنیا کجایی دنیا: منم خوبم من نیم ساعت دیگه میرسم تهران *خب وایسا بابا میاد سراغت دنیا: نه من خودم میام *دنیا جان تو که میدونی بابا بخواد یه کاری بکنه کسی نمی تونه جلوسو بگیره دنیا: خب چسم من میمونم منتظر بابا * چشمت بی بلا مامان چون دنیا من فیلا قطع کنم رسیدی دوباره زنگ بزن دنیا: چشم مامان *بی بلا خدافظ دنیا: خدافظ «پایان مکالمه » محمد: چیشد عطیه بهش کجا بود؟ عطیه: اره گفتم گفت نیم ساعت دیکه تهرانه محمد: گفتی میرم سراغش عطیه: ازه گفتم گف میمونه منتظرت محمد: باشه من رفتم سراغش مراقب خودت باش عطبه: محمد اول بیا یه چیزی بخور بد برو محمد: نه دیکه برم بیام می خورم عطیه: باشه برو فقط محمد محمد: جانم عطیه: میگم رسید زنگ بزن من به خودشم گفتم می ترسم یادش برع محمد: چشم من برم دیگه! عطیه: اره برو خدافظ محمد: خدافظ از خونه اومدم بیرون و به سمت فرودگاه رفتم دنیا : بالاخره رسیده بودم تهران منتظر بابا بودم که دیدمش رفتم سمتش و گفتم سلااام بابا محمد:پنج دیقه ای بود که منتظر دنیا بودم که یهو یکی گف سلام بابا سرم رو بالا اوردم دیدم دنیاس سلام بابا دنیا:دلم براتون تنگ شده بود *منم فداتشم بابا سوار سو تا بریم که مامان و عزیز هم دلشون تنگ شده برات دنیا:چشم میدونستم اون دلش تنگ نشده برام ابته منم تنگ نشده براش (داوود رو میگه *کی بابا دنیا:داوود دیگه *دنیا بابا داوود اصن نمیدونسته تو می خوای بیای دنیا:یعنی چی ؟؟ *اگه اجازه بدی بریم خونه میگم بهت دنیا:بله بله بفرماید (خنده) محمد:راه افتادم به سمت خونه تو راه کلی با دنیا حرف زدیم وخندیدیم رسیدیم در خونه در باز کردم و وارد خونه شدیم عطیه:محمد هنوز زنگ نزده بود و من داشتم از استرس میمردم خیلی نگران بودم که خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه عزیز:عطیه جان آنقدر نگران نباش الان اون پدر و دختر سرگرم شدن و یادشون رفته زنگ بزنن عطیه: انشاالله همین جوری باشه عزیز: هست راوی: همون لحظه صدای در اومد و محمد و دنیا وارد خانه شدند عزیز: با عطیه رفتیم ببینیم کیه که دیدیم محمد و دنیا اومدن رو به عطیه گفتم بیا ببین گفتم اینا یادشون رفته زنگ بزنن عطیه: بله من نگران اینا بودم بد....... دنیا: سلام مامان سلام عزیز جونن عزیر: سلام به روی ماهت خوبی عطیه: سلامم مامان جون دنیا: بله خداروشکر خوبم محمد: اتفاقی افتاده؟(خنده) عطیه: نه اصلا ولی فک کنم من به شما و دخترتثن گفته یودم زنگ بزنید محمد: عههههههه من کلا یادم رفته بود عطیه: خسته نباشی محمد: سلامت باشی من دیکه برم دیرم شده عطیه: محمد چیری نخوردی محمد: اشکال نداره خدافظ همه: خدافظ دنیا: بابا که رف با عزیز و مامان رفتیم تو خونه عجیب بود داوود. نبود گفتم مامان داوود کجاس عطیه: سایته دنیا: چییی داوود!!! سایت؟ اصلا بهش نمی خوره اهل کار کردن باشه (خنده) عزیز: دنیا خانم بچم اینجا نیس فک کردی می تونی بهش حرف بزنی عطیه:بله فکر کردی می تونی دنیا: اوه اوه بیخشید(خندع) عطیه: برو لباسات رو عوض کن و بیا دنیا: چشم به سمت اتاقم رفتم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: دو دیقه نفس بگیر😂 پ ن: رف سراغ دنیا پ ن: زنگ نزد محمد پ ن: عزیز هواسش به داوود هس دنیا خانوم https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها 🙃 پارت ۱۳ به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت آخ که چقدر خسته شده بودم این مدت محمد: رسیده بودم سایت بد از پارک کردن ماشین با آسانسور به طبقه ی بالا رفتم که دیدم همه ی بچها سرشون تو کارشونه به سمت داوود رفتم و دستم رو روی شونش گزاشتم که برگشت سمتم و بت دیدن من سریع بلند شد ........ داوود: زخم گوشه ی لبم بهتر شده بود و منم ماسک رو برداشته بودم مشغول کارم بودم که فردی دستش رو،روی شونم گزاشت برگشتم دیدم بابا اه عادت کردم میگم بابا .....‌ دیدم آقا محمده سریع بلند شدم و گفتم سلام اقا *سلام اقا داوود خوبی داوود: بله خوبم شما خوبی * بله راستی بیا اتاقم کارت دارم داوود: چیکار! * بیا میگم داوود: چشم * چشمت روشن داوود:یعنی چیکارم داره نکنه بخواد بپرسه چرا سریع ماسکمو برداشتم یا چرا گوشه ی لبم زخمه یا....... هزار تا حرف توی ذهنم بود خدا خدا می کردم از این سوالا نپرسه فقط فرشید: چشم به داوود بود که اقا محمد اومد پیشش و بد چند دیقه رف از قیافه ی داوود معلوم بود ترسیده برا همین بلند شدم و به سمتش رفتم چیشده داداش داوود اقا محمد چی گف که اینقدر ترسیدیییی ‌!!! داوود: ببین بهم گف بیا اتاقم می ترسم میترسم بگه لبت چیشده یا بگه چرا ماسکمو به این زودی برداشتم یا....... فرشید:نترس چیزی نیس الانم تا شک نکرده برو اتاقش داوود: باشه..... به سمت اتاق اقا محمد رفتم و در زدم وارد شدم جانم اقا کاری داشتید با من محمد: بشین میگم بهت داوود:چ...ش.....م ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: خسته س بچم پ ن:زخم گوشه ی لبش پ ن:می ترسه https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
پارت بعدی رو آمار۱۳۵ میزارم🙃