بسم الله الرحمن الرحیم
ڔݥإݩ ♡ڱإݩڊۊےے ھإ♡
رمـانـیـ سـراسـر هـیـجـانـ
رمـانـیـ کـهـ تـنـهـا بــا خـونـدنـ یـکـ پـارتـ از اونـ عـاشـقـشـ مـیـشـیـ
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
"آقا رسول و داوود شناسایی شدن...
--با دیدن من به طرفم اومد که یکدفعه جلوش رو گرفتن...
"فردا نیروی جدید میاد...
--خواستم به طرفش برم که دستی روی شونه ام نشست))
"تا به خودم بیام ضربه ای به سرم خورد و خاموشی🖤
--من نمیتونم جون نیروهام رو به خطر بندازم...
"آقا سوژه از کشور خارج شد...
--اینجا همون جایی هست که بچه ها هستن...
"آغاز عملیات...
--رد اسلحه رو گرفتم.با دیدن کسی که مورد هدف قرار گرفته بود...
"داغش رو به دلت میزارم 🖤
--توروخدا چشمات رو باز کن😭
●○●○●○●○●○●○●○●○●
بیا تو کانال تا ادامه این رمان جذاب رو بخونی😉تازه یادم رفت بهت بگم اینجا منبع کلیپ های گاندویی هست🙃
https://eitaa.com/Admin_Gando
گاندویی ها🙃
پارت ۱۲
#محمد
سلام عطیه خانم صبح شما هم بخیر چه سفره ای چیدی خبریه؟ ما تزش بی خبریم
عطیه: محمد جان دو دیقه نفس بگیر😂
بعدشم مگه من دیشب به شما نگفتم قراره دنیا بیاد؟
محمد: چییییی
قراره دنیا بیاد تو چیزی به من نگفتی
عطیه: واقعا نگفتم؟
محمد: نه نگفتی
حالا اینا رو ولش کن می خواد برم سراغش؟
عطیه: نه نمی خواد بری دیشب که باهاش حرف میزدم گف که با اژانس میام
محمد: تا وقتی من هستم اژانس براچی
فقط الان بهش زنگ بزن بگو من دارم میام سراغت
عطیه: باشه
زنگ میزنم بهش
همون لحظه گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم و گفتم محمد خودش زنگ زد
محمد: چه خوب
خب من برم اماده بشم که برم سراغش
فقط بپرس الان کجاس و بهش بگو بمونه منتظرم
«مکالمه ی دنیا و عطیه »
*سلام دنیا خانم
دنیا: سلااام مامان خوبی
*خداروشکر خوبم تو خوبی
راستی دنیا کجایی
دنیا: منم خوبم
من نیم ساعت دیگه میرسم تهران
*خب وایسا بابا میاد سراغت
دنیا: نه من خودم میام
*دنیا جان تو که میدونی بابا بخواد یه کاری بکنه کسی نمی تونه جلوسو بگیره
دنیا: خب چسم
من میمونم منتظر بابا
* چشمت بی بلا مامان چون
دنیا من فیلا قطع کنم رسیدی دوباره زنگ بزن
دنیا: چشم مامان
*بی بلا خدافظ
دنیا: خدافظ
«پایان مکالمه »
محمد: چیشد عطیه بهش کجا بود؟
عطیه: اره گفتم
گفت نیم ساعت دیکه تهرانه
محمد: گفتی میرم سراغش
عطیه: ازه گفتم گف میمونه منتظرت
محمد: باشه من رفتم سراغش مراقب خودت باش
عطبه: محمد اول بیا یه چیزی بخور بد برو
محمد: نه دیکه برم بیام می خورم
عطیه: باشه برو
فقط محمد
محمد: جانم
عطیه: میگم رسید زنگ بزن من به خودشم گفتم می ترسم یادش برع
محمد: چشم
من برم دیگه!
عطیه: اره برو خدافظ
محمد: خدافظ
از خونه اومدم بیرون و به سمت فرودگاه رفتم
دنیا : بالاخره رسیده بودم تهران منتظر بابا بودم
که دیدمش رفتم سمتش و گفتم سلااام بابا
محمد:پنج دیقه ای بود که منتظر دنیا بودم که یهو یکی گف سلام بابا سرم رو بالا اوردم دیدم دنیاس
سلام بابا
دنیا:دلم براتون تنگ شده بود
*منم فداتشم بابا
سوار سو تا بریم که مامان و عزیز هم دلشون تنگ شده برات
دنیا:چشم
میدونستم اون دلش تنگ نشده برام ابته منم تنگ نشده براش (داوود رو میگه
*کی بابا
دنیا:داوود دیگه
*دنیا بابا داوود اصن نمیدونسته تو می خوای بیای
دنیا:یعنی چی ؟؟
*اگه اجازه بدی بریم خونه میگم بهت
دنیا:بله بله بفرماید (خنده)
محمد:راه افتادم به سمت خونه تو راه کلی با دنیا حرف زدیم وخندیدیم
رسیدیم در خونه در باز کردم و وارد خونه شدیم
عطیه:محمد هنوز زنگ نزده بود و من داشتم از استرس میمردم خیلی نگران بودم که خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه
عزیز:عطیه جان آنقدر نگران نباش الان اون پدر و دختر سرگرم شدن و یادشون رفته زنگ بزنن
عطیه: انشاالله همین جوری باشه
عزیز: هست
راوی: همون لحظه صدای در اومد و محمد و دنیا وارد خانه شدند
عزیز: با عطیه رفتیم ببینیم کیه که دیدیم محمد و دنیا اومدن
رو به عطیه گفتم بیا ببین گفتم اینا یادشون رفته زنگ بزنن
عطیه: بله من نگران اینا بودم بد.......
دنیا: سلام مامان سلام عزیز جونن
عزیر: سلام به روی ماهت خوبی
عطیه: سلامم مامان جون
دنیا: بله خداروشکر خوبم
محمد: اتفاقی افتاده؟(خنده)
عطیه: نه اصلا
ولی فک کنم من به شما و دخترتثن گفته یودم زنگ بزنید
محمد: عههههههه
من کلا یادم رفته بود
عطیه: خسته نباشی
محمد: سلامت باشی
من دیکه برم دیرم شده
عطیه: محمد چیری نخوردی
محمد: اشکال نداره
خدافظ
همه: خدافظ
دنیا: بابا که رف با عزیز و مامان رفتیم تو خونه
عجیب بود داوود. نبود
گفتم مامان داوود کجاس
عطیه: سایته
دنیا: چییی
داوود!!!
سایت؟ اصلا بهش نمی خوره اهل کار کردن باشه (خنده)
عزیز: دنیا خانم بچم اینجا نیس فک کردی می تونی بهش حرف بزنی
عطیه:بله فکر کردی می تونی
دنیا: اوه اوه بیخشید(خندع)
عطیه: برو لباسات رو عوض کن و بیا
دنیا: چشم
به سمت اتاقم رفتم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: دو دیقه نفس بگیر😂
پ ن: رف سراغ دنیا
پ ن: زنگ نزد محمد
پ ن: عزیز هواسش به داوود هس دنیا خانوم
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها 🙃
پارت ۱۳
#دنیا
به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت آخ که چقدر خسته شده بودم این مدت
محمد: رسیده بودم سایت بد از پارک کردن ماشین با آسانسور به طبقه ی بالا رفتم که دیدم همه ی بچها سرشون تو کارشونه به سمت داوود رفتم و دستم رو روی شونش گزاشتم که برگشت سمتم و بت دیدن من سریع بلند شد ........
داوود: زخم گوشه ی لبم بهتر شده بود و منم ماسک رو برداشته بودم مشغول کارم بودم که فردی دستش رو،روی شونم گزاشت برگشتم دیدم بابا اه عادت کردم میگم بابا .....
دیدم آقا محمده سریع بلند شدم و گفتم سلام اقا
*سلام اقا داوود خوبی
داوود: بله خوبم شما خوبی
* بله
راستی بیا اتاقم کارت دارم
داوود: چیکار!
* بیا میگم
داوود: چشم
* چشمت روشن
داوود:یعنی چیکارم داره
نکنه بخواد بپرسه چرا سریع ماسکمو برداشتم یا چرا گوشه ی لبم زخمه یا.......
هزار تا حرف توی ذهنم بود خدا خدا می کردم از این سوالا نپرسه فقط
فرشید: چشم به داوود بود که اقا محمد اومد پیشش و بد چند دیقه رف از قیافه ی داوود معلوم بود ترسیده برا همین بلند شدم و به سمتش رفتم
چیشده داداش داوود اقا محمد چی گف که اینقدر ترسیدیییی !!!
داوود: ببین بهم گف بیا اتاقم می ترسم میترسم بگه لبت چیشده یا بگه چرا ماسکمو به این زودی برداشتم یا.......
فرشید:نترس چیزی نیس
الانم تا شک نکرده برو اتاقش
داوود: باشه.....
به سمت اتاق اقا محمد رفتم و در زدم وارد شدم
جانم اقا کاری داشتید با من
محمد: بشین میگم بهت
داوود:چ...ش.....م
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: خسته س بچم
پ ن:زخم گوشه ی لبش
پ ن:می ترسه
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722