گاندویی ها🙃
پارت ۱۲
#محمد
سلام عطیه خانم صبح شما هم بخیر چه سفره ای چیدی خبریه؟ ما تزش بی خبریم
عطیه: محمد جان دو دیقه نفس بگیر😂
بعدشم مگه من دیشب به شما نگفتم قراره دنیا بیاد؟
محمد: چییییی
قراره دنیا بیاد تو چیزی به من نگفتی
عطیه: واقعا نگفتم؟
محمد: نه نگفتی
حالا اینا رو ولش کن می خواد برم سراغش؟
عطیه: نه نمی خواد بری دیشب که باهاش حرف میزدم گف که با اژانس میام
محمد: تا وقتی من هستم اژانس براچی
فقط الان بهش زنگ بزن بگو من دارم میام سراغت
عطیه: باشه
زنگ میزنم بهش
همون لحظه گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم و گفتم محمد خودش زنگ زد
محمد: چه خوب
خب من برم اماده بشم که برم سراغش
فقط بپرس الان کجاس و بهش بگو بمونه منتظرم
«مکالمه ی دنیا و عطیه »
*سلام دنیا خانم
دنیا: سلااام مامان خوبی
*خداروشکر خوبم تو خوبی
راستی دنیا کجایی
دنیا: منم خوبم
من نیم ساعت دیگه میرسم تهران
*خب وایسا بابا میاد سراغت
دنیا: نه من خودم میام
*دنیا جان تو که میدونی بابا بخواد یه کاری بکنه کسی نمی تونه جلوسو بگیره
دنیا: خب چسم
من میمونم منتظر بابا
* چشمت بی بلا مامان چون
دنیا من فیلا قطع کنم رسیدی دوباره زنگ بزن
دنیا: چشم مامان
*بی بلا خدافظ
دنیا: خدافظ
«پایان مکالمه »
محمد: چیشد عطیه بهش کجا بود؟
عطیه: اره گفتم
گفت نیم ساعت دیکه تهرانه
محمد: گفتی میرم سراغش
عطیه: ازه گفتم گف میمونه منتظرت
محمد: باشه من رفتم سراغش مراقب خودت باش
عطبه: محمد اول بیا یه چیزی بخور بد برو
محمد: نه دیکه برم بیام می خورم
عطیه: باشه برو
فقط محمد
محمد: جانم
عطیه: میگم رسید زنگ بزن من به خودشم گفتم می ترسم یادش برع
محمد: چشم
من برم دیگه!
عطیه: اره برو خدافظ
محمد: خدافظ
از خونه اومدم بیرون و به سمت فرودگاه رفتم
دنیا : بالاخره رسیده بودم تهران منتظر بابا بودم
که دیدمش رفتم سمتش و گفتم سلااام بابا
محمد:پنج دیقه ای بود که منتظر دنیا بودم که یهو یکی گف سلام بابا سرم رو بالا اوردم دیدم دنیاس
سلام بابا
دنیا:دلم براتون تنگ شده بود
*منم فداتشم بابا
سوار سو تا بریم که مامان و عزیز هم دلشون تنگ شده برات
دنیا:چشم
میدونستم اون دلش تنگ نشده برام ابته منم تنگ نشده براش (داوود رو میگه
*کی بابا
دنیا:داوود دیگه
*دنیا بابا داوود اصن نمیدونسته تو می خوای بیای
دنیا:یعنی چی ؟؟
*اگه اجازه بدی بریم خونه میگم بهت
دنیا:بله بله بفرماید (خنده)
محمد:راه افتادم به سمت خونه تو راه کلی با دنیا حرف زدیم وخندیدیم
رسیدیم در خونه در باز کردم و وارد خونه شدیم
عطیه:محمد هنوز زنگ نزده بود و من داشتم از استرس میمردم خیلی نگران بودم که خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه
عزیز:عطیه جان آنقدر نگران نباش الان اون پدر و دختر سرگرم شدن و یادشون رفته زنگ بزنن
عطیه: انشاالله همین جوری باشه
عزیز: هست
راوی: همون لحظه صدای در اومد و محمد و دنیا وارد خانه شدند
عزیز: با عطیه رفتیم ببینیم کیه که دیدیم محمد و دنیا اومدن
رو به عطیه گفتم بیا ببین گفتم اینا یادشون رفته زنگ بزنن
عطیه: بله من نگران اینا بودم بد.......
دنیا: سلام مامان سلام عزیز جونن
عزیر: سلام به روی ماهت خوبی
عطیه: سلامم مامان جون
دنیا: بله خداروشکر خوبم
محمد: اتفاقی افتاده؟(خنده)
عطیه: نه اصلا
ولی فک کنم من به شما و دخترتثن گفته یودم زنگ بزنید
محمد: عههههههه
من کلا یادم رفته بود
عطیه: خسته نباشی
محمد: سلامت باشی
من دیکه برم دیرم شده
عطیه: محمد چیری نخوردی
محمد: اشکال نداره
خدافظ
همه: خدافظ
دنیا: بابا که رف با عزیز و مامان رفتیم تو خونه
عجیب بود داوود. نبود
گفتم مامان داوود کجاس
عطیه: سایته
دنیا: چییی
داوود!!!
سایت؟ اصلا بهش نمی خوره اهل کار کردن باشه (خنده)
عزیز: دنیا خانم بچم اینجا نیس فک کردی می تونی بهش حرف بزنی
عطیه:بله فکر کردی می تونی
دنیا: اوه اوه بیخشید(خندع)
عطیه: برو لباسات رو عوض کن و بیا
دنیا: چشم
به سمت اتاقم رفتم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: دو دیقه نفس بگیر😂
پ ن: رف سراغ دنیا
پ ن: زنگ نزد محمد
پ ن: عزیز هواسش به داوود هس دنیا خانوم
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها 🙃
پارت ۱۳
#دنیا
به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت آخ که چقدر خسته شده بودم این مدت
محمد: رسیده بودم سایت بد از پارک کردن ماشین با آسانسور به طبقه ی بالا رفتم که دیدم همه ی بچها سرشون تو کارشونه به سمت داوود رفتم و دستم رو روی شونش گزاشتم که برگشت سمتم و بت دیدن من سریع بلند شد ........
داوود: زخم گوشه ی لبم بهتر شده بود و منم ماسک رو برداشته بودم مشغول کارم بودم که فردی دستش رو،روی شونم گزاشت برگشتم دیدم بابا اه عادت کردم میگم بابا .....
دیدم آقا محمده سریع بلند شدم و گفتم سلام اقا
*سلام اقا داوود خوبی
داوود: بله خوبم شما خوبی
* بله
راستی بیا اتاقم کارت دارم
داوود: چیکار!
* بیا میگم
داوود: چشم
* چشمت روشن
داوود:یعنی چیکارم داره
نکنه بخواد بپرسه چرا سریع ماسکمو برداشتم یا چرا گوشه ی لبم زخمه یا.......
هزار تا حرف توی ذهنم بود خدا خدا می کردم از این سوالا نپرسه فقط
فرشید: چشم به داوود بود که اقا محمد اومد پیشش و بد چند دیقه رف از قیافه ی داوود معلوم بود ترسیده برا همین بلند شدم و به سمتش رفتم
چیشده داداش داوود اقا محمد چی گف که اینقدر ترسیدیییی !!!
داوود: ببین بهم گف بیا اتاقم می ترسم میترسم بگه لبت چیشده یا بگه چرا ماسکمو به این زودی برداشتم یا.......
فرشید:نترس چیزی نیس
الانم تا شک نکرده برو اتاقش
داوود: باشه.....
به سمت اتاق اقا محمد رفتم و در زدم وارد شدم
جانم اقا کاری داشتید با من
محمد: بشین میگم بهت
داوود:چ...ش.....م
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: خسته س بچم
پ ن:زخم گوشه ی لبش
پ ن:می ترسه
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۱۴
#داوود
استرس داشتم یعنی می خواد چی بگه
محمد: نگاهم رو به داوود دارم که با دیدن زخم گوشه ی لبش چیزی که خواستم بگم یادم رف لب زدن داوود گوشه ی لبت چرا زخمه ؟
داوود:سوالی می ترسیدم بپرس رو پرسید با استرس نفس عمیقی کشیم و گفتم چیزی نیس اومدم برم نماز خونه خوردم به دیوار
(خب ببینید همچنین چیزی اتفاق نیوفتاده و داوود اینو گف که محمد بهش گیر نده )
محمد: داوود جان مگه میشه اخه تو چی جوری دیوار رو ندیدی
داوود:خب هواسم نبود اقا ببخشید
محمد: از این به بد مراقب باش داوود!!
راستی برو خونه یکم استراحت کن بیا
داوود: چشم
من خسته نیستم می تونم بمونم فیلا اقا
محمد:داوود شما از دیروز که اومدی همش اینجایی هاا بابا برو خونه یکم استراحت کن دوباره بیا
بد هم فک نکن همیشه اینجوریه ها نه این باره آخره که میگم برو خونه از این به بد اینقدر میمونی که خسته بشی
داوود: چشم
محمد............
داوود: از اتاق آقا محمد. اومدن بیرون و به سمت بچها رفتم که فرشید اومد سمتم
فرشید: داوود از اتاق آقا محمد اومده بود بیرون رفتم سمتش ببینم چی بهش گفته : چیشد داداش چی گف
داوود: لبخندی زدم و لب زدم: تا زخم گوشه رو دید تعجب کرد پرسید چیشده منم یه چیزی گفتم و گف برو یکم است لحت کن و ...........(حرفای محمد رو گف )
فرشید:اوه داداش ما هم بار اول این جوری گف برید خونه ولی دیگه بعدا اینقدر کار ریخت سرمون که وقت نشد الانم تو برو استراحت کن بیا
داوود: خب هر کاری یه سختی داره دیگه
آره منم میرم خدافظ
فرشید: بله داره
خدافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: چرا الکی گف به محمد ؟
پ ن: بار آخره
پ ن: فرشید چقدر کار کرده بچه که الان داره میگه
پ ن: خب هر کاری یه سختی داره
پ ن: رف خونه
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
Javad MoghadamJavad Moghadam - Ey Shahe Teshne Lab 128 (MusicTarin).mp3
زمان:
حجم:
11.9M
ای شه تشنه لب عمر ما فدات تموم غصه ی ما غم کربلاته
🖤
#محرم
#مداحی
#جواد_مقدم
https://eitaa.com/Admin_Gando
Haj Mehdi RasoliMehdi Rasoli - Tasbihat Hazrat Zahra (128).mp3
زمان:
حجم:
3.5M
روی لب ها نور قدر کوثر طاها ذکر نورانی .....🖤
#محرم
#مداحی
#مهدی_رسولی
#مدیر
https://eitaa.com/Admin_Gando
امیر عباسی• (6).mp3
زمان:
حجم:
3.7M
نسیمی جان فزا می آید...
بوی کربُبلا می آید...🏴
#محرم
#مداحی
#حاج_امیر_عباسی
#مدیر
https://eitaa.com/Admin_Gando
@Maddahionlinمداحی آنلاین - به عزادار امام حسین سلام - مرتضی باب.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
به عزادار امامحسین سلام
به گرفتار امامحسین سلام
به همه منبریها علم کشها
به میوندار امامحسین سلام
#محرم
#مداحی
#مرتضی_باب
https://eitaa.com/Admin_Gando
@Madahionlinمداحی آنلاین - آروم آروم آروم - جواد مقدم.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
آروم آروم آروم
میباره بارون نم نم
باز نشسته تو دلا غم
سلام محرم
#محرم
#مداحی
#مدیر
#جواد_مقدم
https://eitaa.com/Admin_Gando
گاندویی ها 🙃
پارت:۱۵
#داوود
از فرشید خداحافظی کردم و به سمت خروجی رفتم سوار موتورم شدم و حرکت کردم
دنیا: از اتاقم اومدم بیرون و رفتم پیش مامان خسته نباسی مامان
عطیه: مرسی عشق مامان بشین مامان
دنیا: چشم
حوصلم سر رفته دلم می خواست یکی الان پیشم باشه دیگه نتوستم طاقت بیارم رو به مامان گفتم مامان این داوود نمی خواد بیاد خونه یه سری به شما بزنه
عطیه:با این حرفش خندم گرف و گفتم تو بگو دلت براش تنگ شده نمی خوای بگی
دنیا:خب شایدم دلم براش تنگ شده باشه حالا این اقا پسرتون نمی خواد بیاد خونه
عطیه:میاد مامان 😂
داوود: رسیده بودم در خونه با کلید در باز کردم و وارد خونه شدم از پله ها بالا رفتم و رفتم تو که صدای آشنایی یه گوشم خورد به سمت اشپز خونه رفتم
ارهههه خودش بود دنیا چقدر دلم براش تنگ شده بود می خواستم برم تو که گف
دنیا: وایییی
مامان من برم زنگ بزنم بهش
عطیه: برو مامان
دنیا:از آشپزخونه اومدم بیرون که یکی پرید جلوم از ترس جیغ کشیدم
داوود: دنیا که از اشپز خونه اومد بیرون پریدم جلوش که جیغ بلند کشید همون لحظه محکم بغلش کردم و گفتم نفسم دلم تنگ شده بود برات
دنیا:کپ کرده بودم یه لحظه به خودم اومدم دیدم این دیونه داووده پریدم بغلش گفتم خیلی....
چرا این جوری کردی
عطیه: با جیغ دنیا سریع به سمتش رفتم دیدم بغل داووده لب زدم دنیا مامان چرا جیغ کشیدی ؟؟
دنیا: مامان از پسرت بپرس
عطیه: داوود چیشده مامان
داوود: سلام مامان
چیزی نشده که من فقط این خوشگلمون رو چند وقت ندیده بودم الان که دیدمش ترسوندمش
عطیه: سلام
داوود بچم ترسید
داوود: نه مامان ولش کن
عطیه: برید بشینید منم الان میام
دوتاشون: چشم
دنیا: ببینم اقا داوود شما بلد نیستی مثه یه داداش خوب بیای پیش من چرا منو ترسوندی
داوود: لبشو گرفتم و گقتم دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم چون دلم برا عشقم تنگ شده بود
دنیا: با این حرفش پریدم تو بغلش
کلا داداش داشتن یه هدیه س که تو از خدا گرفتی
همون لحظه مامان با سینی شربت اومد سمتمون سریع بلند شدم و گرفتنشون با هم روی مبل نشستیم مامان لیوان خودش رو برداشت منم سریع یکی برداشتم دادم داوود و یکی هم برای خودم
*موقعیت: سایت *
سعید: اتاق گریم بودم که برا امشب که قراره برم با اون مهمونی گریمم کنن وایی خسته شدم خداا
رسول: به سمت اتاق گریم رفتم که صدای ناله ی سعید به گوشم خورد رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گزاشتم گفتم : اینقدر غر نزن اقا دوماد
سعید: رسول حوصله ندارمااا.......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: ترسوند دنیا رو😂🥺
پ ن: داداش یه هدیه از خداس
پ ن: سعید
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722