گاندویی ها
#part_۱۱٠
#دنیا
ی.نی چییی😭
ترو خداا بهم راستشوو بگین حالش خوبهه؟؟
اصن کدوم ماموریت؟؟
چرا بابام چیزی به من نگفتهه!
اقای محمدی بهم راستشو بگین لطفاا🥺🥲
رسول: خانم حسینی یه لحظه اروم باشید من براتون توضیح میدم!
ببینید ....
میدونستم داوود برادرشه ولی الان از این موضوع خبر نداشت حتما از موضوع داوود هم خبر نداره دیگه!
همون لحظه صداش از پشت تلفن اومد
من: ب.بخش.ید
ماموریت خارج از کشور بوده؟؟
رسول: ب.له
می خواستم حرفی بزنم همون لحظه دکتر اقا محمد از اتاق اومد بیرون
لب زدم خانم حسینی من بعدا بهتون زنگ میزنم..
گوشی رو قطع کردم و به سمت دکترش رفتم....
#رسول
ببخشید اقای دکتر چیشد!!
حالش خوبه؟
*خب...
خداروشکر عملش به خپبی انجام شد
و الانم تا یه بیست دقیقه دیگه بهوش میاد نگران نباشید
من: خداروشکر....
ببخشید حال اون یکی بیمارمون داوود حسینی اون چی بهوش میاد!
*من که خدمت پدرشون هم گفتم... بخاطر تیر و شک هایی که بهش وارد شده رفته کما...
در مورد بهوش اومدنشم امیدتون به خدا باشه....
تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افت
من:ممنون
*خواهش می کنم وظیفم بود..
اینو گفتم و به راهم ادامه دادم...
من: دکتر که رفت بد چند دقیقه تخت اقا محمد رو اوردن بیرون...
چند تا پرستار داشتن میبردنش تو یه اتاقی...
منم پشت سرشون راه افتادم و رفتم...
وارد اتاقی شدن....
منم وارد همون اتاق شدم....
بد از رفتن پرستارا روی صندلی کنار تخت نشستم....
همون لحظه یاد دختر اقا محمد افتادم....
گوشی رو سریع در اوردم و شمارشو گرفتم
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: دنیا خانم خیلی نگرانه😂🥺
پ ن: تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افته🥲
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
گاندویی ها #part_۱۱٠ #دنیا ی.نی چییی😭 ترو خداا بهم راستشوو بگین حالش خوبهه؟؟ اصن کدوم ماموریت؟؟ چ
اینو داشته باشید شبم یکی میدم😌
هدایت شده از hastii
گاندویی ها
#part_۱۱۱
#رسول
گوشی رو سریع برداشتم و شمارشو گرفتم...
بد از چند دیقه گوشی رو برداشت....
سلام خانم حسینی
*سلام..
چیشد🥺
من: نگران نباشید از اتاق عمل اومدن بیرون منم با دکترشون حرف زدم گفتن که تا چند دیقه ای بهوش میان
*چ.ی
واقعاا🥺😍
من: بله واقعا
هر وقت بهوش اومدن بهتون زنگ میزنم ..
باهاشون حرف بزنید...
*مرسی...
من: خواهش می کنم...
فیلا خداحافظ...
*خداحافظ...
من: گوشی رو قطع کردم....
...........................
سرم روی تخت اقا محمد بود که صدای اروم کسی باعث شد سرم رو بلند کنم....
که با اقا محمد که چشاش رو باز کرده بود مواجه شدم...
سریع از اتاق بیرون رفتم و سراغ دکتر رفتم
..........................
#دکتر
خب اقای..
*محمدی هستم
من: اقای محمدی حالشون خوبه خوبه!
و اینکه اگه بخواید می تونید فردا هم مرخصشون کنید!
*ممنونمم
به سمت اتاق رفتم....
دراز کشیده بود...
سلام اقا محمد
"س.ل.ام
ر.س.ول داوود خوبه؟؟
*شما که خودتون می دونید
" بزار الان برم پیشش دیگه
باید ببینمش!
*اقا محمد بزارید یه خورده حالتون بهتر بشه!
"م.ن خوبم
*اقا لطفاا
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: خب اینا رو بخونید به جاهای حساس هم میرسیم😈
گاندویی ها
#part_۱۱۲
#محمد
می خواستم برم پیش داوودم ولی رسول نمیزاشت.....
دل تو دلم نبود که بچم الان حالش خوبه یا.......
رو به رسول لب زدم رسول من چیکار کنم بفهمی حالم خوبه!
اصن می خوای پاشم بشینم..؟
رسول تیر که نخورده به پهلوم!
خورده دستم که اونم هیچی نیس رسولل
بزار من برم ببینمش!
من نرم میمیرمااا
#رسول
اقا محمد!
چشم برید ولی بزارید قبلش با دکترتون حرف بزنم....
و اینکه...
گوشی رو از جیبم در اوردم و لب زدم اقا شما اتاق عمل بودید دخترتون زنگ زد...
مجبور شدم جواب بدم....
زنگ بزنید بهش از نگرانی در بیاد.....
محمد: باشه مرسی...
برو زود بیا!!
من: چشم.....
از اتاق خارج شدم......
محمد: وارد مخاطبینم شدم و شماره ی دنیا رو گرفتم.....
#دنیا
نمیدونم چرا ولی حس می کردم این ماموریت مربوط به داووده!
دلم برا اونم ی ذره شده بود.. ـ.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد...
شماره بابا بود...
سلام اقای محمدی
چیشدد؟؟
بابام بهوش اومد؟؟
محمد: وقتی گف اقای محمدی فهمیدم با رسول حرف زده....
خندمو جمع کردم و لب زدم بله بهوش اومده....
اتفاقا بهش گفتم خیلی دوست داری باهاش حرف بزنی.....
من: ب.ابااااا 🥺
محمد: جان بابا..
من: حالتون خوبه؟
محمد: خوبم بابا
تو خوبی قشنگم؟؟
من: مرسی
بابا محمد؟
محمد: جان بابا محمد
من: یه سوال بپرسم راستشو بهم میگید؟؟
محمد: چه سوالی؟؟
بپرس بابا
من: اول بگو جون دنیا راستشو میگم
محمد: به جون دنیا راستشو میگم!!
حالا بپرس دیگه بابا...
من: بابا.......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن:دل تو دلم نیست..
پ ن: اقای محمدی😂💔
پ ن: بنظرتون سوال دنیا چیه؟؟
گاندویی ها
#part_۱۱۳
#دنیا
بابا محمد این ماموریت به داوود مربوط میشه؟؟
منظورم اینکه شما گفتین داوود رو....
محمد: به هر کی دروغ بدم به این یکی نمی تونستم دروغ بگم!
اره فداتشم....
مربوط به داووده!
من: ب.ابا داوود کجاست حالش خوبه الان؟؟
محمد: خوبه بابا.....
ولی من فیلا ندیدمش هر وقت رفتم پیشش زنگ میزنم بهت....
من: باشه بابا
فقط مراقب خودتون باشید
محمد: چشم بابا شما هم همین جور مراقب خودت باش نفس بابا
من: چشم بابا
محمد: قشنگم کاری با من نداری من برم؟
من: نه بابا
خداحافظ....
محمد: خداحافظ نفسم...
گوشی رو قطع کردم که همون لحظه رسول و دکتر وارد اتاق شدند......
#سعید
از وقتی که اومدیم خونه علی فرشید خوابیدن...
ولی من حتی نتونستم پلک رو پلک بزارم!
شاید برا اینکه نگران داوودم شایدم برا اینکه حالا که رسول فهمیده داوود پسر اقا محمده رفتارش به کلی عوض بشه....
نمیدونم.....
ولی دیدن داوود....
اینکه بخاطر رسول خودشو انداخت جلو گلوله!
حتما رفتارشون باهام عوض شده!
اره دیگه کلا!
اصن حالم اوکی نبود....
گوشیمو برداشتم و شمارع محمدو گرفتم......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: محمد به دنیا دروغ نمیگه!
پ ن: حرفای سعید🥲
گاندویی ها
#part_۱۱۳
#محمد
بد از کلی حرف زدن با دکتر بالاخره تونستم راضیش کنم که برم....
ولی گف باید پنج دیقه ای برم برگردم....
به کمک رسول از جام بلند شدم...
همون لحظه گوشیم زنگ خورد...
هر کس هس بعدا بهش زنگ می زنم فیلا اگه نرم دیگه نمی تونم برم
با رسول به سمت ای سیو رفتیم....
........................ـ..
وارد اتاق داوود شدم...
کلی دستگاه بهش وصل بود....
با دیدنش انگار تو اون وضع انگار دنیا رو سرم خراب شد....
کنار صندلی کنار تخت نشستم....
اروم دستش رو توی دستم گرفتم و بوسیدم...
داوود بابا....
میدونی هنوز باورم نشده که این اتفاقا افتاده...
میدونی هنوز باورم نشده تو الان به بهونه ی این دستگاه ها داری نفس میکشی....
داوود بابا من بدون تو طاقت ندارم..
داوود بابا میدونی صدرا حالش چطوره؟؟
میدونی عطیه اگه بفهمه چی میشه؟؟
اصن اینا هیچ.....
داوود میدونی دنیا هنوز نمیدونه!
بابا دنیا که اینقدر بهت وابستس!
میدونی اونم مثه من و مامان و......
بدون تو طاقت نداره....
اصن بابا حال رفیقاتو دیدی....
دیدی چقدر حالشون بده؟؟
رسول...
داوود رسول بیشتر از همه نگرانته....
بابا بیدار شو زودتر که هممون نگرانتیمـ.....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: حرفای بابا محمد🥺🥲
گاندویی ها
#part_۱۱۴
#سعید
وقتی جواب نداد دیگه کلا نگران شدم...
نکنه اتفاق بدی افتاده؟؟
یا خدایی نکرده....
واییی فکرایی که می کردم تو سرم اکو میشدند اصن حالم خوب نبود....
نه می تونستم پاشم برم بیمارستان نه می تونستم برم بگیرم بخوابم... ـ
ذهنم در گیر بود درگیر داوود....
داوودی که.....
همون لحظه گوشیم زنگ خورد بدون نگاه کردن به اسمش جواب دادم...
#محمد
از اتاق داوود اومدم بیرون....
رسول روی صندلی ها نشسته بود اروم به سمتش رفتم....
ولی مثه اینکه متوجه حضور من نشده بود دستم رو روی شونش گذاشتم که برگشت سمتم..
*عه اقا اومدید!
بریم اتاقتون؟
من: اره!
فقط رسول ما نباید بمونیم اینجا باید برگردیم ایران!
الان زنگ بزن سعید بهش بگو بلیت بگیرن برن خودتم باهاشون برو!
رسول: چشم اقا اول بریم اتاقتون
بد منم زنگ می زنم......
وارد اتاق شدیم کمک اقا محمد کردم روی تخت دراز شد....
گوشیشو داد دستم...
چشم اقا😂🙂
شماره سعید رو گرفتم...
که سریع جواب داد
الو رسول....
*سلام اقا سعید...
خوبی؟؟
سعید: من خوبم....
رسول داوود خوبه؟
اصن عملش تموم شد؟؟
اقا محمد...
اون خوبه رسول
رسول من دارم جون میدم جواب بده😠
*برادر من!!
یه لحظه نفس بگیر همش داری حرف میزنی بد بهم میگی...
تو یه لحظه نفس بگیر!!
سعید: خبب بگووو دیگهه!
*سعید یه لحظه بزاری میگم بهت تو یه اصن نمیزاری من حرف بزنمممم
من: چیه رسول
*اقا نمیزارع حرف بزنم!!
سعید: خب باشه بگوو
*اقا محمد میگه باید بلیت بگیریم برگردیم ایران!
دیگه نمی تونیم اینجا بمونیم!
سعید: چشم من امشب میرم بلیت میگیرم...
الان بگوووو داوود حالش خوبه من...
ینی رسول می تونی گوشی بدم باهاش حرف بزنم؟؟
*سعید داداش.....
داوود فیلا نمیشه باهاش حرف بزنی!
سعید: چی.
چراا رسول
*دیگه😔
سعید: رسولللل دارمممممم میگمممم چراااا نمی تونم حرف بزنه(با داد)
*رسول داد نزن.....
ببین داوود تو کماس برا همین....
سعید: هاننن😨
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: داد زد 🥺😌