eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بفرماا😎😉
گاندویی ها "چند روز بد" الان چند روزی میشه که برگشتیم ایران... همون روز که برگشتیم بچها رو فرستادم برن خونه... ولی رسول نرفت خونه و رفت سایت..... داوود تو این چند روز هیچ تغیری نکرده و وضیعتش همونه که هس... دلم برا اینکه باشه... برا حرف زدنش...... تنگ شده🥺🥲 خدایاا بچم هر چه زود تر بهوش بیااد..... هنوز عطیه خبر ندارع که ما برگشتیم ایران ... حتی خبر نداشته که وضع داوود اینه..... می خواستم زنگ بزنم به مهدی اول به اون بگم ولی... تصمیم گرفتم اول برم پیش داوود بخاطر همین به سمت اتاقش پا برداشتم. ـ...... همون لحظه رسول از راه رسید...... سلام اقا.... تو این چند روز که برگشتیم بچها رفتن خونه.... ولی من نمی تونستم بخاطر همینم فقط رفتم سایت.... و اونم به اسرار محمد بود که رفتم... به سمت بیمارستان راه افتادم.. دلم برا رومیسا یه ذره شده بود... اما داوود! من می تونم بعدا داوود رو ببینم ولی اگه خدایی نکرده اتفاقی بیافته! دیگه نمی تونم داوود رو ببینم💔 .................... با رسیدنم به بیمارستان از ماشین پیاده شدم.... وارد بیمارستان شدم... و به سمتی که داوود بستری بود رفتم... با دیدن اقا محمد تندی به سمتش رفتم.... سلام اقا.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: ببخشید کمه🥺 فردا امتحان زبان دارم
گاندویی ها سلاام رسول من مگه بهت نگفتم دیگه نیا و از اون طرف برو خونه.... رسول جان عزیزم خواهرت نگرانته.... برو عزیزم.... الان که اومدی دیگه عب نداره ولی این دفعه خواستی بری برو یه سرم بزن به خواهرت بخدا اونم مثه چی نگران بود.... من: چی بگم بهت... می خواستم برم تو که همون لحظه گوشیم زنگ خورد... برگشتم به سمت عقب که رسول لب زد.... رسول: اقا محمد میشه من برم تا شما تلفتون تموم بشه من: اره برو...... تو این چند روز اصن حوصله نداشتم.... زنگ میزدم محمد گوشیش خاموش بود... نمی دونستم چیکار کنم.... شماره هیچ کدوم از همکاراشم نداشتم.... تو این دو روز حتی یه لقمه هم نتونستم غذا بخورم... دقیقا یه روز بد اینکه محمد رفت دنیا و عزیز برگشتن و الان دنیا دانشگاه هست و عزیز هم پایین.... گوشیمو برداشتم و شماره ی محمد و گرفتم.... بوق خورددد.. خدایاا... 🥺 گوشیش رو روشن کرده بود.... این ینی حالش خوبههههه😭 بد چندتا بوق جواب داددد بالاخره صداشو شنیدممم.... ا.لو محمد محمد: سلام عطیه.... خوبی؟؟ من: سلام.. تو خوبی.؟؟ محمد: خوبم من: محمدد این چند روز چرا گوشیت خاموش بوده؟؟؟ محمد میدونی من مردم تو این چند روز؟؟ اصن محمد داوودم خوبه؟؟؟. محمد: ببخشید شارژش تموم شده بود... منم یادم رفته بود بزنم شارژ من: خب... الان داوود کجاس حالش خوبه من: داوودم.... خوبه!! ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: خواهرت.... پ ن: نگرانی عطیه پ ن: داوود کجاست؟؟؟
❤️پارت دلی❤️ 🖤شهادت داوود🖤 محمد: قرار بود امروز بریم برا دستگیری سوژه(ساعد) نگران بودم.... این یکی ماموریت مثه بقیه نبود و خطرناک بود.... به سمت بچه ها راه افتادم هر کدوم شون روی میز هاشون نشسته بودن.... رو به همه لب زدم بچها پاشید پاشید برید نماز خونه استراحت کنید که بعد ظهر قراره بریم.... رسول: نمی دونم من فقط این استرس رو داشتم یا همه ی بچها هم داشتن..... با صدای اقا محمد از افکارم بیرون اومدم و به سمتش چرخیدم... با حرف داوود خندم گرفت... داوود: اقا محمد من که خسته نیستم اونی که خستس رسوله .... اقا قیافش رو نگاه کن... انگار صد ساله نخوابیده😂 رسول: خندمو جمع کردم و لب زدم خیلی خندیدیم اقا داوود😒 داوود: خب راست میگم دیگه🤪 محمد: بسه دیگههه(صدای نسبتا بلند..) گفتم پاشید برید.... اگه نرید همتون توبیخ میشد.. سعید: پاشو پاشو... الان الکی توبیخ میشیم.... رسول: از دست داوود ناراحت بودم نمی دونم چرا.... جدیدا یه خورده عصبی شده بودم... اومد سمتم که بلند شدم رفتم... داوود: نمی خواستم این جور بشه.. نمی خواستم از دستم ناراحت بشه به سمتش رفتم که بلند شد رفت... از دلش در میارم... بد ماموریت حتما از دلش در میارم به سمت نماز خونه پا برداشتم .. هر کدوم از بچها گوشه ای دراز شده بود... منم رفتم و گوشه ای خوابیدم.. چشامو اروم باز کردم که همزمان با من بقیه هم بیدار شدن..... خندم گرفت که سعید گفت سعید: مثه اینکه هممون کوک شدیم این ساعت بیدار بشیم.. 😂 داوود: 😂😂 اخ منم می خواستم همینو بگم... فرشید: 😂 حالا پاشید یه چیزی بخوریم... که باید بریم... رسول: راس میگه پاشید.... راوی: بد از خوردن غذایشان به سمت اتاق فرمانده حرکت کردند.. و بد از ان با فرمانده ی خود به سمت اتاق تجهیزات حرکت کردند... محمد: بد از اماده شدن به سمت خروجی سایت رفتیم.... سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به خونه ی ساعد.... بد از چند دیقه رسیدیم... از ماشین ها پیاده شدیم... داوود: از نگاه های رسول میشد فهمید که هنوزم ازم دلخوره.. ـ. با اشاره ی اقا محمد از در بالا رفتم و در باز کردم... ـ وارد خونش شدیم.. محمد: رسول تو سعید برید بالا.. فرشید و امیر پشت بوم داوود تو هم با من بیا.... همه: چشم اقا داوود: اقا محمد جلو من پشت اقا محمد حرکت کردم... رسول: از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم.. به سعید اشاره کردم که اول من میرم و بعدش تو بیا.. وارد اتاق شدم و سریع اسلحمو گوفتم جلو خودم.. اسلحمو جلوی کسی که تو اتاق بود گرفتم... به سعید اشاره کردم که بره دستگیرش کنه... سعید: به سمت این مرده رفتم و تفنگشو از دستش گرفتم و دستبند بهش زدم.... و به سمت پایین حرکت کردیم... که صدای تیر بلند شد.... سریع با دست بند خودم دستشو زدم به نرده و با سعید به سمت صدای شلیک حرکت کردیم... محمد: در اتاق رو به رو باز کردم ولی کسی نبود... می خواستم وارد اتاق بشم که داوود گف من میرم... داوود پشت من میای! باشه؟؟ داوود: چشم محمد: وارد اتاق شدم و داوود پشت سرم بود.. کسی نبود.. یهو چشم خورد به کماد... به سمتش رفتم و در شو باز کردم.. که.... س.اعد تو کماددد بوددد! سریع به بیرون اومد و تفنگشو به سمتم گرف شلیک کرد.... داوود: اقا محمد به سمت کماد رفت و درش رو باز کرد که سریع ساعد اومد بیرون تفنگو به سمت محمد گرف... حدس زدم می خواد چیکار کنه بخاطر همین تو یه لحظه خودمو پرت کردم جلو اقا محمد... که قفسه ی سینم تیر بدی کشید... دیگه نمی تونستم نفس بکشم... محمد: داوووودددد😭 سریع تفنگو به سمت ساعت گرفتم و شلیک کردم.... به سمت داوود دویدم و سرش رو پام گزاشتم... همون لحظه رسول و سعید وارد اتاق شدن لب زدم.. محمد: داوود.. اروم باش عزیزم اروم.. با فریاد رو به سعید لب زدم.. ـ سعید زنگ برن امبولانس.. رسول: با صحنه ای که دیدم نفسم رفت.. اون داداش من بود که جلو اقا محمد افتاده بود و دورش پر خون بود!! ارههه... به سمتش دویدم و کنارش فرود اومدم.. محمد: داوود فقط نخواب نخواب😭 رسول: د.اوود داداشی... جون رسوللل نخوابب😭 داوود: ر.س.و.ل رسول: جان رسول😭 داوود: ح.ل.ا.ل.م. م.ی. ک.ن.ی؟ رسول: داداش نزن از این حرفاا🥺 داوود تو حق نداری منو تنها بزاری... محمد: سعید این امبولانس چیشددد😡😭 سعید: الان میاد اقاـ.. داوود: دیگه نمی تونستم نفس بکشم حتی دیگه بچها برام تار بودن... لب زدم: ر.س.و.ل م.ن.و ب.ب.خ.ش و سیاهی مطلق... ... رسول: نه داوودد نهههههههههه😭😭😭 داوود چشاتو بازززز کنننننن 😭 محمد: باورم نمیشع!!!
داوود رفت تنهامون گذاشت..... 😭 راوی: همه ی بچها بودن... همشون اشک می ریختن هیچ کدومشون باور نداشتن که داوود.. همون پسر شوخ خوش خنده دیگه نیستش... رفته!! ترکشون کرده💔😭 رسول: داداشی بیدار شووو😭 لطفاا داوودددد تو که نمی خوای منو تنها بزاریی؟؟؟ می خواییی؟؟ داووددددد من غلط کردمممم😭😭 ترو خداااا چشاتو باز کننن!! 😭😭 سعید: همون لحظه امبولانس رسید... به سمت داوود رفت... داوود رو بلند کردن و روی تخت گزاشتن و پارچه سفیدی روش کشیدن💔 رسول با فریاد و اشک اسمشو صدا میزد... به سمتش رفتم و محکم گرفتمش که بتونن داوود رو با خودشون ببرن. ـ💔 فرشید: هنوزم باورم نمیشه دیگه کسی نیست که بهم بگه چش قشنک... کسی نیس سر به سر سعید بزاره کسی نیس بهش بگیم دهقان فداکار😭💔 رفت.... تنهامون گذاشت.... رسول بخاطر رفتارش و وابستگیش به داوود اصن حالش خوب نبودد💔 ولی این پشیمونی فایده نداره! راوی: همه ی بچها با گریه از خونه خارج شدن.... این دفعه حتی فرمانده هم دیگر گریه می کرد! (پایان پارت دلی) پ ن: خیلی وقتا ممکنه دیر بشه💔 و پشیمونی هم دیگه هیچ فایده ای نداشته باشه🙂
گاندویی ها عهه... داوودم خوبه عطیه جان *پس میشه گوشی رو بدی بهش یا همین امروز بیاید خونه؟؟ محمد دلم برا بچم یه ذره شده 🥺🥲 من: عهه... عطیه نه نمی تونم بیام خونه! *چراا؟؟ محمد مگه نمیگی اتفاقی نیافتاده... پس چرا نمیای خونه... محمد ا.گه چیزی شدع به من بگوووـ... محمد بهم بگو بچم کجاست؟؟ اصن حالش خوبه!؟؟ شما کجایین الان؟؟ محمد بهم بگو دیگههه جون دنیا بهم بگوو ر.استی.. من: نذاشتم دیگه حرف بزنه و لب زدم باشه عطیه جان... ببین... اروم باشاا.. می تونی بیای بیمارستان؟؟ *چییی بیمارستان چراا محمدد؟؟ من: خب ببین داوود بیمارستانه!! *هااا؟؟ ینی چیییی محمددد😭 محمددد😭😭 من: عطیه خانوم اروم باش.. *فقط بهممم بگوووو کدوم بیمارستانه محمددد فقطط بگوو😭 عطیه اروم باش! خودم الان میام.... اینو گفتم و گوشی رو قطع کزدم.. *باورم نمیشه! بچم الان بیمارستانه💔 چرا زود تر نفهمیدم... اصن چرا نزاشت باهاش حرف بزنم؟؟ نکنه خدایی نکرده بچمـ...... ای واییی نههههه (با جیغغغ) ☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: جیغغغ:))
گاندویی ها تو خونه نشسته بودم.... از محمد داوود خبری نبود عطیه می گف ماموریت دارن... یه نگرانی عجیبی توی چشاش موج میزد.... ولی خودش نگفت ینی نمی خواد بگه منم اسراری بهش نکردم.... اگه خواست خودش بهم میگه.... همون لحظه صدای جیغ عطیه اومد... با ترس از خونه خارج شدم و بالا رفتم... درو باز کردم... عطیه روی زمین افتاده بود و گریه می کرد. ـ. سریع به سمتش رفتم... عطیه چیشدهههه *😭😭 من: عطیه جان..... قربونت بشم اروم باش... بگو چیشدهه *عزیز😭😭 من: جان عزیز.. *عزیز بچمممم😭😭😭 من: چیی؟؟ دنیا؟؟ برا دنیا اتفاقی افتاده؟؟ *داوود😭 من: داوودد چیی عطیهه *داوود بیمارستانههه من:چییی چراااا؟؟؟ *نمیدونمممم... محمد نگفت... ولی گوشی رو نداد بهش باهاش حرف بزنم عزیز بچم چیزیش بشه چی😭 عزیز من بدون داوودم میمیرم.... عزیز... من: عزیز دورت بگردم اروم باش... اصن نگران نباش بخدا چیزیش نیس... حالش خوبه.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: گریه های عطیه و دلداری عزیز🥲
گاندویی ها بد از اینکه به رسول گفتم بمونه تا برم خونه سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه.... مونده بودم چطور به عطیه بگم؟؟ چطور بهش بگم بچت... پاره ی تنت الان داره با دستگاه نفس میکشه...... چطور بهش بگممم... بد از چند دقیه رسیدم...... بالاخره بد اون ماموریت.... اومدم خونه... درو باز کردم و وارد خونه شدم.... که صدای گریه می اومد.. این گریه برا چی بودد؟؟ من که به عطیه چیزی نگفته بودم.... پا مو تند کردم و به سمت خونه رفتم... درو باز کردم که دیدم عطیه روی زمین نشسته هو داره گریه می کنه و عزیز هم کنارشه... لب زدم چخبره اینجا عطیه چیشده؟؟ سلام عزیز.. عزیز: سلام پسرم.. من: عطیه چیشده؟؟ عطیه: نمی تونستم نه نمیشد گریه نکنم ـ.... ـ همون لحظه محمد وارد خونه شد... و جویای این شد که من چرا دارم گریه می کنم... لب زدم... محمد تازه داری میگی چیشدههه؟؟ محمدد داوود بیمارستانه و تووو گوشی رو ندادی بهش من باهاش حرف بزنمممم... دلیلششش چیهه😭😭 محمد... محمدددد چرااا بهش گوشی رو ندادی من باهاش حرف بزنمم😭 محم.... من: اروم اروم عطیه..... بهت توضیح میدم..... اصن برا همین اومدم اینجااا فقط یه لحظه اروممم!! از اتاق داوود اومدم بیرون... اقا محمد جلو اومدو بهم گف بمونم بیمارستان تا بره جایی بیاد... منم از خدا خاسته قبول کردمم... و روی صندلی جلوی اتاق نشستم.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ ♡ پ ن: دارم از خستگی له میشم ببخشید کمه.... فردا قول میدم جبران کنمم..
گاندویی ها ٠ بد از کلی حرف زدن با عطیه بالاخره تونستم راضیش کنم اروم باشه..... عزیز رفت که اب بیارع براش کنارش نشستم..... لب زدم: عطیه جان شما یه خوردع اروم باشی من میبرمت پیش داوود... ولی با این حال... این جور که تو گریه می کنی... کلا نمی تونی ببینیش..... عطیه داوود بر می گرده.... برمی گرده چون دوسمون داره عطیه داوود هیچ وقت نخواسته تو رو اذیت کنه... عطیه جان بخوای این جوری کنی نمی برمت هااا بهت گفته باشم..... *یه کلمه ـ.... محمد فقط یه کلمه بهم بگو بچم الان کجاست؟؟ محمد بهم نگی یا.. یا بخوای بهم دروغ بگی... محمد. من: باشه باشه اروم..... ببین(نوضیح دادن قضیه تیر خوردن داوود)..... بد بخاطر همون الان داوود تو کماس..... *چ.یییییییییی همون لحظه عزیز اومد... خیلی به موقع اومد اب رو از دستش گرفتم و به عطیه دادم... بخور یه خورده تا بریم... *م.ن ن.میخوام... ف.ق.ط پاشو منو ببر پیش داوودم... من: باشه میبرم.... یه ذره بخور میریم... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود تو کماس پ ن: بنظرتون داوود عطیه باهاش حرف بزنه بهوش میاد؟؟ پ ن: شبم پارت داریم☺️