13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذرم تا به در خانه ات افتاد حسین
خانه اباد شدم،خانه ات اباد حسین
#کلیپ
#مذهبی
#ماه_محرم_الحرام
#اد_یامین
https://eitaa.com/Admin_Gando
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذان مغرب و دارن میگن از توی مأذنه..
#کلیپ
#مذهبی
#ماه_محرم_الحرام
#اد_یامین
https://eitaa.com/Admin_Gando
گاندویی ها
پارت ۱۶
#سعید
رسول حوصله ندارماااااا
برو تا یه چیزی بهت نگفتم
رسول:جان رسول😂
داداش چی می خوای بگی هر چیزی دوست دا ی بگو
حسین: (مسئول گریم):آقا رسول این آقا سعید آقا دوماد مارو کم اذیت کن پیر میشه کسی بهش زن نمیده هااا
*حسیننننن😡
حسین: جانم داداش چشم اشتباه کردم😂😂
رسول:آخ یادم نبود آصلا 😂😂😂
حسین: بسه دیگه کمتر اذیتش کنیم
* آخ قربون اون دهنت
رسول:😂😂😂😂
حسین: تموم شد آقا برو ببینیم اقا محمد راضیه
رسول:برو آقا دوماد برو داداش
حسین: اذیتش نکن این اقا دوماد رو پیر بشه دیگه کسی بهش زن نمیده میمومنه رو دستمون هاا😂
*مرسی داداش از این دفاع قشنگتون از من
حسین: قابل نداشت داداص😂
رسول: اقا دوماد برو دیگه
* داداشی من دارم برات........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: قربون اون دهنت😂
پ ن:برو آقا داماد
پ ن: داداش من دارم برات
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۱۷
#سعید
داداش من دارم برات
رسول:سعید این حرف زد و از اتاق خارج شد
حسین:رسول جان
رسول:جانم
حسین:بدون که من حلالت کردم بخاطر اینکه این همه اذیتم کردی .
رسول:خب داداش
حسین:خب که خب داداش
این تانکشت ول کن نیس
رسول جان من خودم از بقیه بچه ها هم حلالیت میگیرم ،
داداش من نمیزارم کسی بشینه سر جات قول میدن
رسول:حسین جان برو به کارت برس و اینقدر وقت منو دنیا کائنات رو نگیر برو به کارت برس اینو گفتم و از اتاق خارج شدم
حسین:باشه داداش ولی بدون حلالت کردم
رسول:باشه داداش
روی میزم نشستم و مشغول کار شدم که دیدم سعید از اتاق آقا محمد اومد بیرون بلند شدم و به سمتش رفتم و گقتم راستی سعید جان یادم رف بکم
سعید:فک کردم چیز مهمیه گفتم جانم
سعید:الان دیگه اقا دوماد نیستی الان شاهزاده ای
سعید:هوففف زسول میری کنار یا ببرمت کنار😡
رسول:باشه داداش برو اعصبانیت چرا دیگه😂
سعید که رف رفتم سر میزم و نشستم دوباره مشغول شدم.......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: رسول گناه داره😂
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۱۸
*اتاق محمد*
#محمد
خب سعید جان ببین تو باید بری و به عنوان یه گارسون سر دربیاری که اونا می خوان چیکار کنن
سعید: چشم اقا
فقط من برم اونجا بگم اومدم اینجا کار کنم شک نمی کنن که چرت اینقدر یهویی اومد
محمد:نه شک نمی کنند من با یکی از بچها های نفوذی هماهنگ کردم فقط
سعید: چشم
محمد: فقط سعید تو ،تو اون مهمونی سعید نیستی ها باقری باشه!!!
سعید: خب عالی شد که چشم اقا
محمد: خب می تونی بری دیگه برو نماز خونه یکم استراحت کن
سعید: چشم اقا
آیند گفتم و از اتاق خارج شدم
که بین راه رسول دیدم ای خدا من گیر چه کسی افتادم
(حرف های سعید رسول در پارت قبل )
سعید: از پیش رسول که رفتم به سمت نماز خونه رفتم دلم می خواست امشب زود تر تموم بشه و منم راحت بشم و بتونم که ایم کار رو به خوبی انجام بدم
دراز کشیدم وچشامرو بستم به دقیقه ای نرسید که خوابم برد
*موقیعت خونه ی محمد*
داوود: بد از خوردن شربت ها مامان رفت اشپز خونه منم رو کردم سمت دنیا و گفتم من دیگه اجازه نمیدم بری هااا
میری نه زنگی میزنی بهم نه هیچی
دنیا: ...........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: زنگ نمیزنی بهم🥺😂
پ ن: اجازه نمیدم بری
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۱۹
#دنیا
اقا داوود
داداش من ،من زنگ میزدم یا شما خواب بودی یا بیرون بودی یا......
داوود: خب حالا.......
ولی من دیگه نمیزارم تو بری گفته باسم هاا
دنیا:نگاه داره بحث رو عوض می کنه چشم اقا داوود دیگه نمیرم
ته برای اینکه شما گفتی نرو هاا نه برای اینکه نمیرم تا چند ماه دیگه
بدش میرم ک چند وقت میمونم د دیگه تموم
داوود: من بحث رو عوض نکردم
افرین عشق من😘
عطیه : شما دوتا چی میگید با هم ؟؟
داوود: ما چیزی نگفتیم که
راستی مامان این دخترت زنگ میزد
به شما
عطیه: حرفاشون رو شنیده بودم برا همین گفتم بله آقا داوود زنگ میزد شما نبودی
داوود:😂😂😂
فهمیدم
دنیا : بیا دیدی زنگ زدم تو نبودی
آخ مامان این بهم گیر داده بود
عطیه: داوود چیکار دخترم داشتی😂
داوود: من..........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: بچم...... 😂
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲٠
#داوود
من اذیتش نکردم الکی میگه😂😁
دنیا: 😐
عطیه: بسه دیگه مگه بچه شدید
دوتاشون: چشم😂
☆موقیعت سایت☆
سعید: از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم و بلند شدم و به سمت اتاق اقا محمد رفتم خداروشکر این دفعه این رسول حواسش نبود و من تونستم به راحتی به اتاق اقا محمد برم
از پله ها بالا رفتم و تقه ای به در زدم با صدای اقا محمد وارد اتاق شدم
محمد: توی اتاقم بودم
که در به صدا در اومد با گفتن بله در باز شد و سعید وارد اتاقم شد
*سلام اقا
محمد: سلام
جانم سعید
*اقا خواستم بگم که الان دیگه باید برم با من کاری ندارید یا چیزی نمونده که بگید بهم
محمد: نه سعید جان فقط مراقب خودت باش طوری رفتار نکن که شک کنن
*چشم اقا شما خیالتون راحت من حواسم هست
فقط میشه شما یه بار دیگه توضیح بدین اونجا چجور جایی هس
محمد: خب بشین تا بگم ......
*چشم
محمد: ببین همون طور که میدونی خانم صبا سلطانی به همراه احمد سلطانی که هم می تونیم بگیم زن و شوهرن و هم می تونیم بگیم دختر عمو پسر عمو هستن امشب توی این باغ با مایکل هاشمیان سوژه ی اصلی پرونده ی قبلی قرار دارن
حالا تو چرا باید بری اونجا؟
باید بری و متوجه بشیی که می خوان چیکار کنن یا اصلا چرا با هم قرار گزاشتن!
و اینکه بریم سراغ اصل مطلب، اینکه مه تو قبلا گفته بودم به عنوان یه گارسون وارد اونجا میشی.
خب سعید تا اینجا که متوجه شدی؟ ـ
*بله اقا
محمد: خب خداروشکر
بد از اینکه به عنوان یه گارسون وارد اونجا شدی
بد از اینکه اونا اومدن باید مطمئن بشی که میزی که پیشش وایسادن میز خوشونه و نمیرن جایی دیکه
چون قراره ردیاب رو به میز وصل کنی
و اینکه به یه بهانه ای متوجه شد دیگه مثلا نوشیدی یا غذا یا....... ـ
متوجه شدی سعید جان؟
*بله اقا
محمد: خب اگه دیگه کاری نداری برو
بازم میگم مراقب خودت هم باش
اینم بگم اونجا به شخصی میاد سمتت و بهت میگه خودتی سعید جان باید بگی اره و، وقتی اینو بگی میبرت به سمت اشپز خونه اسمش امیره کاملا متوجه شدی؟؟؟
*چشم اقا
بله متوجه شدم
با اجازه
از اتاق اقا محمد خارج شدم و به سمت رسول رفتم دستم رو روی شونش گزاشتم که برگشت
رسول: ترسیدم سعید😐
*مگه جن دیدی 😂
رسول: هیسس
گریمت خیلی بهت میاد😂😂
*ساکت😐
بیسن من دیگه برم بعدا میام سراغت
رسول: به سلاکت اقا دوماد
سعید: حرف رسول رو شنیدم حرسم در اومده بود وقتی برگشتم باید حسابی اذیتش کنم
&نیم ساعت بد&
سعید: رسیده بودم به اون باغ
وارد شدم و شخصی بهم نزدیک شد
و با گفتن خودتی متوجه شدم همون امیره
امیر: با شمام اقا؟
*بله خودمم
شما باید اقا ام....
امیر: هیسس
خودمم دنبالم ببا
*به دنبالش رفتم که به یه اشپز خونه بزرگ رسیدم لب زد خب تو اوم کمد لباس هس لباساتو عوض کن و شروع کن کار کردن فقط هر کی ازت ورسید اینجا چیکار می کنی بگو برادر امیرم گف که امشب بیام کمکش باشه!؟
*چشم
امیر: لبخندی زدم و از اشپز خونه خارج شدم
*لباسام رو عوض کردم و ردیابی که برای خودم بود رو به دکمه ی لباس وصل کردم اون یکی رو هم گزاشتم توی جیبم تا بد......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: اذیتش نکرده
پ ن: توضیح دادن محمد
پ ن: اذیتش می کنم
پ ن: ردیاب رو زد روی دکمه ی لباسش
پ ن: یعنی پارت بد چی میسه😁
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722