eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها پارت ۱۶ رسول حوصله ندارماااااا برو تا یه چیزی بهت نگفتم رسول:جان رسول😂 داداش چی می خوای بگی هر چیزی دوست دا ی بگو حسین: (مسئول گریم):آقا رسول این آقا سعید آقا دوماد مارو کم اذیت کن پیر میشه کسی بهش زن نمیده هااا *حسیننننن😡 حسین: جانم داداش چشم اشتباه کردم😂😂 رسول:آخ یادم نبود آصلا 😂😂😂 حسین: بسه دیگه کمتر اذیتش کنیم * آخ قربون اون دهنت رسول:😂😂😂😂 حسین: تموم شد آقا برو ببینیم اقا محمد راضیه رسول:برو آقا دوماد برو داداش حسین: اذیتش نکن این اقا دوماد رو پیر بشه دیگه کسی بهش زن نمیده میمومنه رو دستمون هاا😂 *مرسی داداش از این دفاع قشنگتون از من حسین: قابل نداشت داداص😂 رسول: اقا دوماد برو دیگه * داداشی من دارم برات........ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: قربون اون دهنت😂 پ ن:برو آقا داماد پ ن: داداش من دارم برات https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۱۷ داداش من دارم برات رسول:سعید این حرف زد و از اتاق خارج شد حسین:رسول جان رسول:جانم حسین:بدون که من حلالت کردم بخاطر اینکه این همه اذیتم کردی . رسول:خب داداش حسین:خب که خب داداش این تانکشت ول کن نیس رسول جان من خودم از بقیه بچه ها هم حلالیت میگیرم ، داداش من نمیزارم کسی بشینه سر جات قول میدن رسول:حسین جان برو به کارت برس و اینقدر وقت منو دنیا کائنات رو نگیر برو به کارت برس اینو گفتم و از اتاق خارج شدم حسین:باشه داداش ولی بدون حلالت کردم رسول:باشه داداش روی میزم نشستم و مشغول کار شدم که دیدم سعید از اتاق آقا محمد اومد بیرون بلند شدم و به سمتش رفتم و گقتم راستی سعید جان یادم رف بکم سعید:فک کردم چیز مهمیه گفتم جانم سعید:الان دیگه اقا دوماد نیستی الان شاهزاده ای سعید:هوففف زسول میری کنار یا ببرمت کنار😡 رسول:باشه داداش برو اعصبانیت چرا دیگه😂 سعید که رف رفتم سر میزم و نشستم دوباره مشغول شدم‌....... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: رسول گناه داره😂 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۱۸ *اتاق محمد* خب سعید جان ببین تو باید بری و به عنوان یه گارسون سر دربیاری که اونا می خوان چیکار کنن سعید: چشم اقا فقط من برم اونجا بگم اومدم اینجا کار کنم شک نمی کنن که چرت اینقدر یهویی اومد محمد:نه شک نمی کنند من با یکی از بچها های نفوذی هماهنگ کردم فقط سعید: چشم محمد: فقط سعید تو ،تو اون مهمونی سعید نیستی ها باقری باشه!!! سعید: خب عالی شد که چشم اقا محمد: خب می تونی بری دیگه برو نماز خونه یکم استراحت کن سعید: چشم اقا آیند گفتم و از اتاق خارج شدم که بین راه رسول دیدم ای خدا من گیر چه کسی افتادم (حرف های سعید رسول در پارت قبل ) سعید: از پیش رسول که رفتم به سمت نماز خونه رفتم دلم می خواست امشب زود تر تموم بشه و منم راحت بشم و بتونم که ایم کار رو به خوبی انجام بدم دراز کشیدم وچشامرو بستم به دقیقه ای نرسید که خوابم برد *موقیعت خونه ی محمد* داوود: بد از خوردن شربت ها مامان رفت اشپز خونه منم رو کردم سمت دنیا و گفتم من دیگه اجازه نمیدم بری هااا میری نه زنگی میزنی بهم نه هیچی دنیا: .....‌‌‌.‌..... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: زنگ نمیزنی بهم🥺😂 پ ن: اجازه نمیدم بری https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۱۹ اقا داوود داداش من ،من زنگ میزدم یا شما خواب بودی یا بیرون بودی یا...... داوود: خب حالا....... ولی من دیگه نمیزارم تو بری گفته باسم هاا دنیا:نگاه داره بحث رو عوض می کنه چشم اقا داوود دیگه نمیرم ته برای اینکه شما گفتی نرو هاا نه برای اینکه نمیرم تا چند ماه دیگه بدش میرم ک چند وقت میمونم د دیگه تموم داوود: من بحث رو عوض نکردم افرین عشق من😘 عطیه : شما دوتا چی میگید با هم ؟؟ داوود: ما چیزی نگفتیم که راستی مامان این دخترت زنگ میزد به شما عطیه: حرفاشون رو شنیده بودم برا همین گفتم بله آقا داوود زنگ میزد شما نبودی داوود:😂😂😂 فهمیدم دنیا : بیا دیدی زنگ زدم تو نبودی آخ مامان این بهم گیر داده بود عطیه: داوود چیکار دخترم داشتی😂 داوود: من.......... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: بچم...... 😂 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲٠ من اذیتش نکردم الکی میگه😂😁 دنیا: 😐 عطیه: بسه دیگه مگه بچه شدید دوتاشون: چشم😂 ☆موقیعت سایت☆ سعید: از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم و بلند شدم و به سمت اتاق اقا محمد رفتم خداروشکر این دفعه این رسول حواسش نبود و من تونستم به راحتی به اتاق اقا محمد برم از پله ها بالا رفتم و تقه ای به در زدم با صدای اقا محمد وارد اتاق شدم محمد: توی اتاقم بودم که در به صدا در اومد با گفتن بله در باز شد و سعید وارد اتاقم شد *سلام اقا محمد: سلام جانم سعید *اقا خواستم بگم که الان دیگه باید برم با من کاری ندارید یا چیزی نمونده که بگید بهم محمد: نه سعید جان فقط مراقب خودت باش طوری رفتار نکن که شک کنن *چشم اقا شما خیالتون راحت من حواسم هست فقط میشه شما یه بار دیگه توضیح بدین اونجا چجور جایی هس محمد: خب بشین تا بگم ...... *چشم محمد: ببین همون طور که میدونی خانم صبا سلطانی به همراه احمد سلطانی که هم می تونیم بگیم زن و شوهرن و هم می تونیم بگیم دختر عمو پسر عمو هستن امشب توی این باغ با مایکل هاشمیان سوژه ی اصلی پرونده ی قبلی قرار دارن حالا تو چرا باید بری اونجا؟ باید بری و متوجه بشیی که می خوان چیکار کنن یا اصلا چرا با هم قرار گزاشتن! و اینکه بریم سراغ اصل مطلب، اینکه مه تو قبلا گفته بودم به عنوان یه گارسون وارد اونجا میشی. خب سعید تا اینجا که متوجه شدی؟ ـ *بله اقا محمد: خب خداروشکر بد از اینکه به عنوان یه گارسون وارد اونجا شدی بد از اینکه اونا اومدن باید مطمئن بشی که میزی که پیشش وایسادن میز خوشونه و نمیرن جایی دیکه چون قراره ردیاب رو به میز وصل کنی و اینکه به یه بهانه ای متوجه شد دیگه مثلا نوشیدی یا غذا یا....... ـ متوجه شدی سعید جان؟ *بله اقا محمد: خب اگه دیگه کاری نداری برو بازم میگم مراقب خودت هم باش اینم بگم اونجا به شخصی میاد سمتت و بهت میگه خودتی سعید جان باید بگی اره و، وقتی اینو بگی میبرت به سمت اشپز خونه اسمش امیره کاملا متوجه شدی؟؟؟ *چشم اقا بله متوجه شدم با اجازه از اتاق اقا محمد خارج شدم و به سمت رسول رفتم دستم رو روی شونش گزاشتم که برگشت رسول: ترسیدم سعید😐 *مگه جن دیدی 😂 رسول: هیسس گریمت خیلی بهت میاد😂😂 *ساکت😐 بیسن من دیگه برم بعدا میام سراغت رسول: به سلاکت اقا دوماد سعید: حرف رسول رو شنیدم حرسم در اومده بود وقتی برگشتم باید حسابی اذیتش کنم &نیم ساعت بد& سعید: رسیده بودم به اون باغ وارد شدم و شخصی بهم نزدیک شد و با گفتن خودتی متوجه شدم همون امیره امیر: با شمام اقا؟ *بله خودمم شما باید اقا ام.... امیر: هیسس خودمم دنبالم ببا *به دنبالش رفتم که به یه اشپز خونه بزرگ رسیدم لب زد خب تو اوم کمد لباس هس لباساتو عوض کن و شروع کن کار کردن فقط هر کی ازت ورسید اینجا چیکار می کنی بگو برادر امیرم گف که امشب بیام کمکش باشه!؟ *چشم امیر: لبخندی زدم و از اشپز خونه خارج شدم *لباسام رو عوض کردم و ردیابی که برای خودم بود رو به دکمه ی لباس وصل کردم اون یکی رو هم گزاشتم توی جیبم تا بد...... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: اذیتش نکرده پ ن: توضیح دادن محمد پ ن: اذیتش می کنم پ ن: ردیاب رو زد روی دکمه ی لباسش پ ن: یعنی پارت بد چی میسه😁 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۱ تا بد وصلش کنم میزی که برای اون سه نفر هس *چند ساعت بد * ☆شروع مهمونی☆ *سینی نوشدنی ها رو توی دستم گرفتم و به سمت مهمونا رفتم که مایکل جلوم ظاهر شد مایکل: ببین پسر *نفس عمیقی کشیدم خواستم بگم بله یه یاد حرف اقا محمد افتادم و لب زدم جانم مایکل: اسمت چیه *باقر هستم (سعید) مایکل: خب اقا بتقر اون دو نفر رو میبینی اونجا *بله مایکل: یکی از اون لیوان ها رو برداشتم و گفتم خب ببین اونا مهمون های ویژه ی ما هستن نمی امشب بهشون بد بگذره الانم این نوشیدنی ها رو ببر براشون *چشم حتما می خواستم به سمت میزشون برم که گوشیم زنگ خورد اقا محمد بود سریع جواب دادم و گفتم جونم محمد: سعید الان وقتشه به سمت میزشون برو و سیتی زیر میز بزار همون طور که داری سینی رپ میزاری ردیاب رو هم بچسبون به میز باشه *باشه باشه بد از قطع کردن گوشی به سمتشون رفتم و سینی رو روی میز گزاشتم سریع ردیاب رو چسبوندم و دوباره سینی رو بلند کردم بد از برداشتن نوشیدنی هاشون تشکری کردند و من سریع به سمت اشپز خونه رفتم سریع با محمد تماس گرفتم ببینم صداشون رو دارن یا نه الو اقا داری صداشون رو محمد: داریم سعید *باشه فیلا بد از قطع کردن گوشی سینی دوم که دسر داخلش بود رو برداشتم و به سمتشون رفتم........ &چند ساعت بد& *پایان مهمانی* سعید: برگشتم سایت خداروشکر هزار دفعه شکر کسی از بچها نبود وگرنه الان دست بردار نبودن دیگه با اینکه خسته بودم اما به سمت اتاق اقا محمد رفتم و بد از در زدن وارد شدم سلام اقا *سلام اقا سعید خسته نباشی ☆ممنون اقا خواستم بگم چرا اون مهمونی رو گزاشتن خودم زیاد سمتشون نرفتم که شک کنن *خب سعید فیلا هم شما خسته ای هم من بزار فردا برای همه توضیح میدم الانم برو این گریم ها رو پاک کن و یا تو نماز خونه یا برو خونه استراحت کن ☆چشم اقا با اجازه به گفته ی اقا محمد گریم ها رو پاک کردم و به سمت نماز خونه رفتم چون اینقدر خسته بودم نمی تونستم بشینم پشت فرمون..... محمد: سعید که رف به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم به سمت خونه رفتم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: مهمونی پ ن: باقر😂💔 پ ن: خداروشکر که بچه ها نیستن پ ن: خسته بوده https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۲ سعید که رف به سمت پاکینگ رفتم و سوار ماشین شدم به سمت خونه رفتم با رسیدنم با کلید در خونه رو بتز کردم و وارد خونه شدم برق ها همه خاموش بودن خواب بودن! مگه ساعت چند بود! نگاهی به ساعت کردم که ساعت ٠٠:۳۸ شب رو نشون میداد انقدر درگیر بودم نفهمیدم زمان چه طور گذشت از پله ها بالا رفتم و در خونه رو باز کردم وارد خونه شدم به سمت اشپز خونه رفتم ببینم چیزی پیدا می کنم بخورم یا نه غذا هنوز سر گاز بود نگاهی بهش کردم ماکارانی غذتی مورد علاقه ی دنیا! کمی ازش رو داغ کردم و خوردم اینقدر خسته بودم که حوصله ی شستن ظرف ها رو هم نداشتم به سمت اتاقم حرکت کردم که کسی جلوم ظاهر شد با دیدنم خواست جیغی بزنه که من دستم رو جلوی دهنش گزاشتم عطیه: از خواب بیدار شدم حسابی تشنم بود به سمت اشپز خونه رفتم که یهو یه نفر جلوم ظاهر شد خواست جیغی بزنم که دستش رو جلوی دهنم گزاشت کلا خواب از سرم پرید!! محمد بود! با دیدنش گفتم: اخ محمد خا بگم چیکارت کنه ترسیدمم *ببخشید من اومده بودم یه خورده غذا بخورم عطیه: نوش جونت فقط چرا اینقدر دیر اومدی؟؟ *کار داشتم تو اومدی ابنجا چرا؟ عطیه: اومدم اب بخورم *اها لیوانی رو پر اب کردم و دادم بهس بیا عطیه: مرسی *نوش جون من برم بخوابم دیگه شب بخیر عطیه: شب بخیر *به سمت اتاقم حرکت کردم و روی تخت دراز کشیذم جوری خسته بودم که سریع خوابم برد...... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: میدونم کمه! فردا یع پارت طولانی میدم https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۳ *صبح روز بد* محمد: از خواب بلند شدم نگاهی یه ساعت کردم ۸ بود پس خداروشکر هنوز دیر نشده بود از اتاقم بیرون اومدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم بد از شستن صورتم به سمت آشپزخونه رفتم سلام عطیه بانو! عطیه: مشغول درست کردن صبحونه بودم که یکی گف سلام از نوع حرف زدنش متوجه شدم محمده سلام اقا محمد صبحونه بخیر *صبح شما هم بخیر داوود: بد ازشستن صورتم وارد آشپزخونه شدم مامان بابا اونجا بودن منم بلند گفتم سلام صبح بخیر عطیه: سلام مامان صبح تو هم بخیر محمد: سلام اقا داوود چه عجب ما شما رو دیدیم از اون موقعی که اومدی سایت دیگه محل نمیزاری(داره سر به سرش میزاره)😂 داوود:بابا شما دیشب ساعت چند اومدی؟ اصن من ندیدتمون دیشب الان کی می خواید برید شب کی می‌میاید *اقا داوود پسر من یه دیقه نفس بگیر بابا شوخی کردم پسر بابا بعدشم شما چشت به دنیا خورده انگار همه چیز یادت رفته خودتم قراره امروز بیای سایت بابا داوود: 😂 بابا میشه امروز نیام فردا قول میدم بیام *بابا دیروز فرستادمت خونه پیش دنیا بابا دیشب یه اتفاقی افتاده که همه باید امروز باشن تا براشون تعریف کنم داوود:چی بابا *میای سایت میگم داوود:آخه از‌.... می خواستم بگم از رفتارای رسول خسته شدم ولی نگفتم *اخه چی داوود داوود: هیچی بابا من برم حاضر شم * می خواست بلند بشه که مچ دستشو گرفتم و گفتم صبحونه نخوردی بعدش من زود تر میرم داوود: یه تیکه نون برداشتم و گذاشتم دهنم لب زدم زیاد گرسنه نیستم امروز من زود تر میرم بابا * ای بابا تو که هر چی بهت بگن حرف خودت رو میزنی باشه برو بابا فقط مراقب خودت باش درست رانندگی کن داوود: چشم😁 خدافظ بابا خدافظ مامان محمد و عطیه: خداحافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: ساعت ۸ پ ن: نفس بگیر بابا پ ن: می خواست بگه که رسول‌....‌. https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۳ محمد *جانم عطیه: چی می خواست بگه نگفت به نظرت *نمیدونم ولی می می فهمم عطیه: به منم بگو نگرانشم *نگران نباش چشم میگم داوود: از خونه خارج شدم و به سمت موتور رفتم سوار شدم به سمت سایت حرکت کردم بد از چند دقیقه رسیدم..... موتور رو گذاشتم پارکینگ و با اسانسور بالا رفتم...... وارد سایت شدم نگاهی به بچه ها انداختم که همه سرشون تو کارشون بود منم به سمت میزم رفتم و مشغول کارم شدم رسول: حالم خوب ولی نه مثل اون روزا که مهدی بود ولی خوب بود یه لحظه بلند شدم که چایی بخورم چشم خورد به این پسره نمیدونم چرا ولی بم میومد ازض به سمتس که بلند شد با نفرتی که ازش داشتم لب زدم....... محمد: عطیه جان من برم دیگه کاری نداری عطیه: برو به سلامت فقظ از داوود بپرس به منم بگو خدافظ محمد: چشم خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ میدونم کمه ولی باور کنید مامانم نمیزاره🥺 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
خب رفقا بریم برا تایپ‌......😉✍🏼
گاندویی ها پارت ۲۴ بد از خداحافظی با عطیه از خونه خارج شدم سوار ماشین شدم و به سمت سایت حرکت کردم *چند دقیقه بد * با رسیدنم به سایت از ماشین خارج شدم و با اسانسور به بالا رفتم..... بیرون اومدم که دیدم همه دور میز داوود جمع شدن یه خورده ترسیدم که خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه برا همین با صدای نسبتا بلند و ترس دار لب زدم اینجا چخبره؟؟؟ *موقیعت: سایت قبل از اومدن محمد * رسول: با نفرتی که ازش داشتم لب زدم به به اقا داوود چه عجب اومدی! داوود: مشغول کارم بودم که صدایکسی اومد برگشتم دیدم رسوله اروم بلند شدم و لب زدم سلام رسول: با شمام اقا 😒 اصن تو میدونی دیشب چه خبر بوده! نه که نمیدونی! اقا از ظهر که رفته اصن نگفته بزار برم سایت ببینم چه خبره! من نمیدونم اقا محمد و اقای عبدی چه چیزی از تو دیدن که اوردنت توی سایت 😒 داوود: اولن که اقا رسول جواب سلام واجبه! دومن بله میدونستم فقط مرخصی گرفتم رسول: 😒 *نمیدونم چرا فقط دوست داشتم حرصمو سرش خالی کنم * نه اقا بگو ترسیدم! ترسیدم از اینکه اقا محمد پشیمون بشه و به جای سعید منو بفرسته! اصن اقا داوود مرخصی بهونس! اصن چرا اون شب گرفتی چرا یه شب دیگه نگرفتی!! با تو امم😡 داوود: حرصم گرفته بود فقط داشتم خودمو کنترل می کردم! لب زدم بسه! بسهه رسولللل رسول: هوفففف حرصم در اومده بود..... دستم رو بردم بالا و محکم توی صورت داوود فرو اوردم که به دستش روی صورتش و دست دیگش رو به میز گرف که نیوفته صدای سیلی جوری بلند بود که همه بچه ها برگشتن سمتمون همون لحظه دستی روی شونم نشست برگشتم دیدم فرشید و سعید هستن فرشید: با سعید از اسانسور خارج شدیم که دیدیم رسول و داوود پیش همن اروم به سمتشون رفتیم که رسول دستشو بالا برد و محکم توی صورت داوود فرو اورد صداش وحشت ناک بود به سمتشون رفتم و دستم رو روی شونه ی رسول گزاشتم که برگشت! سعید با لحن تندی پرسید چخبره اینجا رسول! رسول: از اقا داوود بپرسید😒 سعید: به سمت داوود که دستش ذوی صورتش بود رفتم و گفتم داوود چیشده داوود:..... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: داوود🥺 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۲۵ (تعریف کردن همه ی ماجرا) رسول: مگه غیر از اینه😒 داوود: سعید بخدا من.... سعید: هیسس میدونم داداش رسول: کفری از دست این پسره دستم رو بالا بردم که بزنم توی صورتش که کسی دستم رو گرف برگشتم دیدم فرشیده داوود: رسول دستش رو بالا برد سریع دستم رو زوی صورتم گزاشتم ولی نزد! نگاهی بهش کردم دیدم فرشید دستش رو گرفته فرشید: بسه رسولللل یعنی چی همش می خوای بزنی هاا یعنی چیی سعید: اروم دست داوود رو از روی صورتش برداشتمم که... یا خداا لبش بد جور پاره شده بود و رد دست رسول هم کبود شده بود می خواستم دستم رو بزارم روی لبش که با صدای اقا محمد بزگشتیم و همه سلام کردیم محمد: با دیدن داوود تو اون وضع سریع به سمتشون رفتم و گفتم چیشده؟؟ رسول:..... داوود: چیزی نشده اقا سعید: چی میگی چیزی نشده نخیر اقا محمد رسول برا اینکه داوود دیشب نیومده زده تو صورتش محمد: چییی اره رسول😡😡 رسول: شکه شدم سعید بخاطر اون پسره تازه وارد منو فروخت محمد: با تو ام رسول 😡 رسول: ا... ر.. ه محمد: از دست رسول عصبی شدم حسابی می خواستم داوود رو ببرم بهداری که گفتم شک می کنن برا همین لب زدم سعید تو داوود رو ببر بهداری لبش حتما به بخیه نیاز داره فرشید تو هم برو سر کارت رسول تو هم بیا اتاق من😡 سعید: چشم اقا بد از این حرفم دست داوود رو اروم گرفتم و به سمت بهداری رفتیم محمد: اقا رسول سریع😡 رسول: چ... شـ.... م داوود: سعید سعید: جانم داداش داوود: سرم خیلی درد می کنه چشام سیاهی میره سعید: بمیرم برات....... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: سعید گف.... https://harfeto.timefriend.net/17199244555722