🕛 ساعت ۰۰:۱۲
کلید هنوز توی دستته.
تصمیم میگیری راه بیفتی سمت خانهی شماره ۱۳.
درِ خانه رو که میبندی، صدای قدمهایی از انتهای راهرو میاد.
آرام برمیگردی.
دختری ایستاده.
«آیدا.»
فقط همین رو میگه.
قبل از اینکه چیزی بپرسی، دختری دیگه از پلهها پایین میاد.
لبخند نمیزنه.
فقط میگه:
«خانوم.»
چند ثانیه سکوت...
آیدا به کلیدی که توی دستته نگاه میکنه و میگه:
«تو هم دعوت شدی؟»
میپرسی:
«دعوت برای چی؟»
خانوم آرام جواب میده:
«شهر بی قانون .»
گوشی هر سه نفر همزمان روشن میشه.
یک پیام واحد روی هر سه صفحه:
«سه نفر وارد شدند.»
بعد پیام دوم:
«اما فقط دو نفرشان باید به خانهی شماره ۱۳ برسند.»
آیدا به بانو نگاه میکنه.
خانوم هم به تو.
هیچکس حرفی نمیزنه.
تا اینکه آسانسور خودش باز میشه.
داخل آسانسور فقط یک دکمه وجود داره:
۰
آیدا قدمی به سمت آسانسور برمیداره...
اما خانوم دستش رو میگیره و میگه:
«نه آیدا.
ما قبلاً یک بار این اشتباه رو کردیم.»
ناگهان چراغهای راهرو خاموش میشن.
وقتی دوباره روشن میشن...
آیدا نیست.
و روی زمین فقط گوشی او باقی مونده.
📱 صفحه روشنه.
یک پیام جدید:
«حالا نوبت شماست.»
ادامه دارد...
ادامه داستان
🕛 ساعت ۰۰:۱۸
آیدا ناپدید شده.
گوشیاش هنوز روی زمین روشنه.
خانوم گوشی رو برمیداره.
آخرین پیام روی صفحه:
«بهش اعتماد نکن.»
خانوم چند ثانیه به صفحه خیره میشه.
بعد آرام میگه:
«دیر شده...»
میپرسی:
«چی دیر شده؟»
خانوم جواب نمیده.
گوشی آیدا ناگهان زنگ میخوره.
تماس از طرف:
«آیدا»
خانوم تماس رو جواب میده.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای آیدا میاد:
«خانوم .. من هنوز اینجام.»
بانو با تعجب میگه:
«کجایی؟»
آیدا آرام جواب میده:
«خانهی شماره ۱۳.»
تماس قطع میشه.
روی صفحه گوشی، یک پیام جدید ظاهر میشه:
«اگر میخواهید آیدا برگردد،
یکی از شما باید وارد منطقه صفر شود.»
خانوم به تو نگاه میکنه.
بعد کلید شماره ۱۳ رو از جیبش درمیاره.
و میگه:
«فکر کنم وقتشه حقیقت رو بدونی.»
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dyzlepk&btn=
داستان رو دوست دارین ؟؟
۰۰:۰۰
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dyzlepk&btn= داستان رو دوست دارین ؟؟
عالیههههههههههههههههه هرچی بگم واقعا کمه(:
خیلی لطف دارین