eitaa logo
بعد از هَمه ؛
167 دنبال‌کننده
119 عکس
31 ویدیو
1 فایل
اینجا؟ بعد از همه‌ َست .. جایی‌ که یه آغوشِ بی‌قضاوت برات بازِ ، و شاید برای خالی کردن افکارم و اندکی چرت و پرتِ درهم ؛ ‹ وَ آغازی از پَنج‌شَنبه۴دیِ۱۴۰۴ › کپی؟‌نو . شِ‌نوا : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vindg5&btn=:.)
مشاهده در ایتا
دانلود
از واحد ذوق و هیجان خبر دادن که جمعمون یه درجه قشنگ‌تر شده😭✨ .
بعد از هَمه ؛
از واحد ذوق و هیجان خبر دادن که جمعمون یه درجه قشنگ‌تر شده😭✨ .
‌به‌قشنگ‌ترین آدمایی که با قلب‌های طلاییشون اومدن تو جمعمون ؛ خیلی ‌خوش‌‌آمد‌میگم :))))))) نمی‌دونید که بودنتون چقدر دلم‌رو گرم می‌کنه ، چقدر لبخندمیاره رو لبم ،و چقدر حالم‌رو خوب می‌کنه ؛ اصلا هر کدومتون یه تیکه نورید ، یه ذره‌ امید ، یه عالمه حسِ‌خوب^^ واقعاً هرچی فکر می‌کنم ببینم چجوری ذوقمو بگم،می‌بینم هیچ‌جمله‌ای حق مطلبو ادا نمی‌کنه ،فقط بدونید بودنتون برام خیلی خیلی ارزشمنده ✨ . و‌اگه‌چه که نمی‌تونم بغلتون کنم و بگم مرسی‌که‌هستید‌ ، یا یه چایی‌وکیک مهمونتون کنم؛ ولی اینجا از ته دلم میگم که : بودنتون برام یه نعمتِ قشنگه🧚🏻‍♀️. و ‌مواظبِ دل‌های لطیف‌تون باشید ، دنیا به آدمایی مثل شما خیلی نیاز داره :)* *با احترام فراوون و یه ذره خجالت از این‌همه مهربونی‌تون😌💗 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفیقامون تا وقتی رفیقشون نیستن ، رفیقامونن ..
از این که توی شلوغ ترین جمع باشم ، و حسِ اضافه بودن بهم بدن ، متنفرممم‌ .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعد از هَمه ؛
*
‌و‌ من‌امشب‌بیشتر‌از‌همیشه‌خونه‌ ننه‌جون‌،فهمیدم‌‌خانواده‌یعنی‌چی‌؛‌یعنی‌هم‌پناهِ‌امنِ‌دلت‌،هم‌اعصاب‌خُرد‌کنِ‌درجه‌یکت، درست‌امشبی‌که‌من‌یه‌گوشه‌غرقِ‌فکرام‌بودم‌، و ساکت‌بودنی‌که‌خودمم‌نمیدونستم‌چرا ، یکی از همون‌فرشته‌های‌شیطونِ‌خانواده‌ ، با‌یه‌لبخند‌‌ اومد‌سمتم‌و‌گفت : آجی‌چیزی‌شدی؟‌دنیا‌باهات‌قهر‌کرده؟‌یا‌فقط‌با‌ما‌قهری؟ و‌بعدش‌با‌هزار‌تا‌دلقک‌بازی و ادا و اطوار ، کاری‌کرد‌‌که‌یه‌خنده‌یواشکی‌ کاشت‌گوشه‌ی‌لبم،خنده‌ای‌که‌خودش‌هم‌نمی‌دونست‌چقدر‌و‌چطور‌نجاتم‌داد‌ ، کنارِ‌اون‌خنده‌‌ها، نگا‌هم‌افتاد‌به‌عمه‌اولین‌رفیق‌زندگیم و‌ شاید‌تنها‌رفیقی‌که‌هیچ‌وقت‌از‌دستش‌ندادم؛همیشه‌قوی‌،همیشه‌حامی . ولی‌امشب‌وقتی‌چشم‌های‌قرمزش‌رو‌دیدم،دلم‌لرزید، و فهمیدم‌حتی‌ قوی‌ترین‌آدما‌هم دلشون‌گاهی‌از‌ زمین‌و‌زمان خسته‌میشه و همه‌رو‌یک‌جا‌میبارن ؛ و درست‌وسط‌همین‌حس‌و‌حال‌بود‌که ، طبق‌روال‌همیشگی ، بحث‌داشت‌می‌رفت‌سمت‌ازدواج‌و‌اینا ، که‌یک‌دفعه بابای‌نازم مثل‌قهرمانای فیلم‌ها وارد‌صحنه‌شد و بحث‌رو‌به‌صورت‌جدی‌عوض‌کرد ، ‌الهی‌قربونش‌برم‌همیشه‌ناجیِ‌آبرو و آرامش روانِ‌‌دخترشِ :)))))))) خلاصه‌‌لُپ‌مطلب‌این‌که امشب‌خونه‌ننه‌جون ، بین‌خنده‌ها‌ ، نگاه‌های‌مهربون ، و حمایت‌های‌بی‌سر‌و‌صدا فهمیدم‌خانواده‌یعنی‌همین‌ ؛ یعنی‌جایی‌که‌توش‌با‌همه‌ی‌حال‌بدیات ، بازم‌یکی‌هست‌که‌خریدار‌حالت‌باشه‌و‌دلت‌یه‌گوشه‌امن‌داشته‌باشه :)* _‌‌بیست‌و‌سوم‌بهمن‌ماه‌/‌چکیده‌ای‌از‌خاطراتِ‌موندگار‌_
مهم‌نیست‌ که توی خونه ما دعوا سر چیه ، تهش میرسه به من که سرم تو گوشیه و این هر بار تکرار میشه ..
خسته‌م‌خیلی‌خسته ، ولی‌این‌وسط‌یکی‌نیست‌بگه‌چرا‌چهار روز‌ سَر‌سَری‌ گرفتی و رد شدی ، اگه یکم جدی‌گرفته‌بودم‌الان‌مثل‌چی‌ وسطِ‌این‌همه‌بدبختی‌ودرس گیر نکرده بودم ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا