همیشه دنبال زندگی بودم؛ بین آدما، بین ابرای توی آسمون، بین شاخ و برگ درختا. اما یه روز متوجه شدم که بی فایده میگشتم؛ گاهی زندگی برام یه کاسه پر از توت فرنگیه، گاهی لبخندهای رندومه، گاهی یه صفحه از کتاب موردعلاقمه، گاهی خوش عطر بودن فنجون چاییمه،گاهی پلی شدن آهنگ موردعلاقمه،گاهی دور بودن از آدماعه، گاهی آشپزی کردن با ریخت و پاش فراوانه،گاهی دلتنگ بودنه، گاهی تماشای غروبه و بیشتر هم با تمام وجود احساس کردنه؛
اگه کسی ازم پرسید:میگم درسته من آتیشش زدم.الان از خودم می پرسم، کدوم رو انتخاب میکنی.آیا آتیش رو خاموش کنم یا درخشان تر بسوزم؟