🔺«خداوند بهحق همین حجتش صلوات الله علیه و آله که هرکس حفظ کند این کلمات را از اینکه به دست بیگانگان افتد یا دست کسانی که اهل نیستند بیفتد و در پنهان داشتن این گنج رموز از اغیار بکوشد تا انشاءالله نشود از کسانی که در حق ایشان است که من اذاع سرّنا کان کمن قتلنا قتل عمد لا خطاء؛ هرکس اذاعۀ سرّ ما کند مثل کسی است که ما را عمداً کشته باشد نه خطاء. و خدا حفظکننده را در دارین با همین بزرگوار محشور فرماید، بحق محمد و آله صلوات الله علیهم اجمعین.»
🔸در حاشیه نسخهای خطی از دروس عالم ربانی مرحوم حاج میرزا محمدباقر شریف طباطبائی اعلی الله مقامه، بدون تاریخ.
@AghayedNet
✔️🔻یکیاز شیوههای نگارش و نقد علمی عالم ربانی، مرحوم حاج محمدکریم کرمانی، اعلی الله مقامه
(برگرفته از درسگفتارهای حقایق الطب)
بخش اول
مرحوم آقای کرمانی یکیاز شیوههای خود در مباحث علمی و تصانیفشان را مطرح میکنند. در کتاب حقایق الطب میفرمایند:
«و لولا ان من شأنی فی تصانیفی ان لااذکر اقوال اهل کل علم و لااتعرّض لتزییفها لرأیت خطأهم فی غالب ما بنوا علیه امرهم ولکنّی علی مقتضیٰ قوله سبحانه: و لایلتفت منکم احد و امضوا حیث تؤمرون و لاجل ان العمر اقصر من انیشتغل الانسان بتزییف الاباطیل اقتصر علی امر الحق علی نهج حکمة آلمحمد علیهمالسلام، قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر (مکارم الابرار (عربی)، ج۲۴، ص۲۶)».
میفرمایند: اگر شأن من در تصانیفم اینگونه نبود، یعنی اگر کار و برنامۀ من و روش و عادت من در نوشتههایم این نبود که گفتههای اهل هر علمی را ذکر نمیکنم و متعرض روشن کردن حقیقت آن و مردود کردن آن نمیشوم، «لرأیت خطأهم»؛ خطای آنان را در غالبِ آنچه امرشان را بر آن بنا کردهاند مشاهده میکردی. میدیدی که چطور مبانی و مبناهای آنها را نقد میکردم.
این تعبیرِ خیلی ظریفی است: «ما بنوا علیه امرهم»؛ یعنی زیربناها و مبانی. در مباحث علمی و در مباحث حِکمی، اصل شناختِ مبنا است؛ وگرنه بناها ممکن است شباهتهایی با هم داشته باشند. میان مبنا و بنا تفاوت است. ازنظر ظاهر، ممکن است ساختمانی شبیه یک ساختمان دیگر باشد. این ازنظرِ ظاهرِ بنا است. اما وقتی که مبناهای این دو را بررسی میکنیم، شاید بین این دو خیلی تفاوت باشد و در زیربنا و مبانی، «بینهما بون بعید». شناخت مبانی مهم است.
ممکن است دو گروه و دو دسته با هم اختلاف داشته باشند. اختلافی که عرض میکنیم یعنی اختلاف در مباحث دینی؛ وگرنه اختلافهای مادی و دنیوی در درگاه خداوند متعال ارزشی ندارد. مثلاً دو گروه اختلاف دینی دارند. شخصِ بیخبر که نگاه میکند، میبیند ظاهر کلامشان یکی است. اما این از نگاه قشری سرچشمه میگیرد. اگر ژرفنگر بود، میدید که اینها مبناهایشان متفاوت است.
مثل اینکه کسی بگوید مرحومِ مصنف، مرحوم آقای کرمانی رفع الله شأنه، در بعضی موارد و مواضع، مطلب را مثل ملاصدرای شیرازی بیان کردهاند. این سرانجامِ نگاهِ روبنایی است. نگاهی قشری میکند و میگوید: این بزرگوار اصطلاحاتی بهکار بردهاند که او هم بهکار برده؛ پس مشترک شد. ولی اگر مبنا را ببیند، تفاوتی میان ماه من تا ماه گردون خواهد دید که «بینهما بون بعید». مبنا اهمیت دارد. مبنا را باید بررسی کرد. اگر انسان بخواهد تنها به روبنا بپردازد، امر بر او مشتبه میشود.
این بزرگوار میفرماید: «لرأیت خطأهم فی غالب ما بنوا علیه امرهم»؛ اگر برنامهام نقد سخن دیگران بود، میدیدی که چگونه خطاهای مبنایی آنها را آشکار میکردم. ولی روش و عادتم این است که اقوال صاحبان علوم را نقل نکنم. با توجه به روایات معصومین علیهمالسلام، حرف خودم را بزنم و برداشت خودم و نظر صحیح حق را بگویم و رد شوم.
اکنون سؤالی پیش میآید که آیا این بزرگوار هیچگاه در کتب خودشان اقوال دیگران را نقل نکردهاند؟! این یک سؤال. سؤال دیگر اینکه اگر نقل کردهاند، پس چرا در اینجا نقل نفرمودهاند و متعرض نشدهاند؟ با بررسی فرمایشهای مرحوم آقای کرمانی اعلی الله مقامه در دیگر کتبشان، میبینیم که خیلی جاها حرفهای دیگران را نقل کردهاند. این بزرگوار، در حدود دو صفحه از مباحث جلد چهارم کتاب ارشاد العوام، کلمات حکماء یونان را نقل کردهاند (مکارم الابرار (فارسی)، ج۵، ص۶۱ و ۶۲). همچنین به شرح بعضیاز کلمات قوم پرداختهاند، نه فقط در مباحث طبی که در فقه و اصولفقه. مثلِ کتابِ نتایج الافکارِ ملای قزوینی¹ که این بزرگوار آن را شرح فرمودهاند و شرح النتایج نام گرفته. پس میبینید که این بزرگوار متعرض شدهاند و کلام صاحبان علوم را مطرح کردهاند.
پس چرا در اینجا میفرمایند: شأن من این است که کلمات دیگران را در کتابهای خودم نقل نکنم و آنچه محمد و آلمحمد علیهمالسلام فرمودهاند بگویم؟ در جواب باید گفت: در مواضعی که ضرورت و ناچاری بوده، نقل کردهاند. ضرورت یعنی ناچاری، نه بهمعنای ضروری درمقابل نظری. اگر ضرورت و ناچاری نباشد، این بزرگوار هیچگاه نقل نمیفرمایند. اما اگر ضرورت باشد، نقل میفرمایند و مطرح میکنند و توضیح میدهند. پس این قید «ضرورت» را باید درنظر داشت. وقتی که ناچاری باشد، متعرض افکار دیگران میشوند.
⏳ادامه دارد...
—————————————
¹ سید ابراهیم بن محمدباقر قزوینی (۱۲۱۴ تا ۱۲۶۴)
@AghayedNet
✔️🔻یکیاز شیوههای نگارش و نقد علمی عالم ربانی، مرحوم حاج محمدکریم کرمانی، اعلی الله مقامه
(برگرفته از درسگفتارهای حقایق الطب)
بخش دوم
این ضرورت و ناچاری علتهای مختلفی دارد. مثلاً یکی از علتهایش پاسخگویی به شبهات و پاسخگویی به اشکلاتِ مبنایی و بنیادی است. ازاینرو کتابهایی را شرح دادهاند، مثل نتایج الافکار. چرا مرحوم آقای کرمانی نتایج الافکار را شرح کردهاند؟ ملای قزوینی معاصر بوده است با استادِ مرحوم آقای کرمانی، مرحوم سید کاظم رشتی اعلی الله مقامه. آن زمان، کتاب او (نتایج الافکار) چنان منتشر بوده و شرحهای مختلفی بر آن نوشته شده بوده که این بزرگوار لازم دیدهاند که شرحی بر آن بنویسند و اشکالاتش را بیان کنند و اگر شبهههایی در ذهن برخی پیدا شده، به این شبهات پاسخ دهند. ضرورت ایجاب میکرده و ناچاری بوده.
اگر آقای مرحوم اعلی الله مقامه در این زمان بودند و میدیدند که مثلاً کتاب کفایة الاصولِ آخوند خراسانی¹ در حوزههای علمیه مورد توجه قرار گرفته، حتماً کتاب کفایة الاصول را هم شرح میکردند. میتوانیم مطمئن باشیم. چرا؟ چون کتابهای ملای قزوینی، ضوابط الاصول و نتایج الافکار، در آن زمان مطرح بوده و آن کتابها را غیرمستقیم یا مستقیم نقد کردهاند. امروز هم کفایه مطرح است. کفایة الاصول با کتاب نتایج الافکار خیلی تفاوت دارد. از زمان آخوند خراسانی، مباحث فلسفی و عرفانی وارد مباحث اصولفقه شد. اگر آقای مرحوم بودند، حتماً بررسی و رد میکردند. نمیشود بگوییم که چون مرحوم آقای کرمانی شرح نفرمودهاند، ما کفایة الاصول را نخوانیم یا متوجه مباحثش نشویم. اکنون که در اوساط علمیه مطرح شده، باید آن را بررسی نمود.
پس یکی از ضرورتهایی که باعث میشود مثل مرحوم آقای کرمانی کلمات دیگران را نقل کنند چیست؟ پاسخگویی به شبهات.
همچنین ممکن است برای اثبات گمراهی دیگران، چارهای جز ذکر دیدگاههای آنها نداشته باشند. در کتاب الفطرة السلیمة که کتابِ دیگرِ مرحوم آقای کرمانی است، با چنین روشی روبهرو هستیم که گاهی اوقات، سخنان گمراهان را نقل میکنند (مکارم الابرار (عربی)، ج۶، ص۵۲ و ۷۳ و ...). عرض شد در کتاب ارشاد العوام هم برای ارائهٔ نمایی از انحرافهای عقیدتی، در حدود دو صفحه یا یک صفحه کامل، به ذکر اقوال منحرفین پرداختهاند و گفتهاند که فکر نکنید حکماء یونان چون حکیمِ اصطلاحی بودهاند، در خداشناسی هم عالی بودهاند. خیر، اینگونه نیست. سپس نمونههایی از اغلاط و کلمات باطل آنها را میگویند.
همچنین یکی دیگر از علتهایی که باعث بهوجود آمدن این ناچاری میشود، پرسشهای پرسشکنندهها است که از اقوال دیگران سؤال میکردهاند و این بزرگوار چارهای نداشتهاند و آن سخنان را نقل میکردهاند.
در زمان ائمه هم همینطور بوده. راوی خدمت امام صادق یا معصومین دیگر صلوات الله علیهم میآمد و سؤال میکرد و میگفت: «حقٌّ ما یقول الناس...؟» (مستدرک الوسائل، ج۱۴، ص۳۶۳)؛ یعنی آيا آنچه مردم میگویند صحیح است؟ و حرف آنها را میگفت. یا راوی میگوید: «سألت اباعبدالله علیهالسلام عمّا یقول الناس...» (بحار الانوار، ج۹۷، ص۱۴۶)؛ از حضرت صادق پرسیدم از آنچه مردم میگویند، یعنی از آنچه سنیها میگویند. در حدیثی، شخصی خدمت حضرت صادق میرسد و از حکمی میپرسد و پاسخ میگیرد. عرض میکند که «لیس هکذا یقول الناس»؛ مردم اینطور که شما فرمودید نمیگویند. حضرت میفرمایند: فما یقولون؟ مردم چه میگویند؟ پساز پاسخِ آن شخص، باز میفرمایند که و لِمَ قالوا ذلک؟ برای چه اینطور گفتهاند؟ روایت ادامه مییابد و حضرت نظر حق را بیان میکنند (همان، ج۱۰۱، ص۳۴۵). در فرمایشی دیگر هست که خود امام علیهالسلام نظر سنیها را درباره مسئلهای میپرسند: ما یقول الناس...؟ (همان، ج۶، ص۲۲۹)؛ مردم دراینباره چه میگویند؟
علتش چه بوده که متعرض این اقوال میشدند؟ علتش این بوده که میخواستند شخص را دربرابر اقوال فاسدی که وجود داشته مجهز کنند.
این نکتهای را که عرض شد با کلامی از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه خاتمه دهم.
اصل بحث را ازدست ندهیم. اصل بحث این بود که مرحوم مصنف اعلی الله مقامه میفرمایند: من اقوال دیگران را نقل نمیکنم. ما این سؤال را مطرح کردیم: پس چرا در بعضیاز کتب نقل کردهاند؟! جواب چه شد؟ چون ضرورت و ناچاری ایجاب کرده.
اکنون به نمونهای از کلام امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه توجه بفرمایید. این بزرگوار وصیتی به امام حسن مجتبی علیهالسلام دارند.
⏳ادامه دارد...
—————————————
¹ محمدکاظم بن حسین خراسانی (۱۲۵۵ تا ۱۳۲۹)
@AghayedNet
کتاب مواعظ محرم الحرام سال ۱۲۹۷ ق، در اسرار شهادت سیدالشهداء علیهالسلام، بیانات عالم ربانی مرحوم حاج میرزا محمدباقر شریف طباطبایی اعلی الله مقامه
@AghayedNet
@AghayedNet__مواعظ محرم1302.pdf
حجم:
2.6M
🔺کتاب مواعظ محرم الحرام ۱۳۰۲ ق
فرمایشهای عالم ربانی مرحوم حاج میرزا محمدباقر شریف طباطبائی اعلی الله مقامه
#کتاب
@AghayedNet
AghayedNet
✔️🔻یکیاز شیوههای نگارش و نقد علمی عالم ربانی، مرحوم حاج محمدکریم کرمانی، اعلی الله مقامه (برگرفته
✔️🔻یکیاز شیوههای نگارش و نقد علمی عالم ربانی، مرحوم حاج محمدکریم کرمانی، اعلی الله مقامه
(برگرفته از درسگفتارهای حقایق الطب)
بخش سوم و پایانی
اکنون به نمونهای از کلام امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه توجه بفرمایید. این بزرگوار وصیتی به امام حسن مجتبی علیهالسلام دارند. میفرمایند که من چگونه در مراحل زندگی با تو رفتار کردم و تعلیموتعلمت چطور بود. و اَناَبتَدِئَک بتعلیمِ کتابِ الله عزوجل و تأویلِه و شرائع الاسلام و احکامه و حلاله و حرامه لااُجاوِز ذلک بک الی غیره؛ در آغاز تربیت، من شروع کردم قرآن و ظاهر و باطن قرآن و احکام دین را به تو آموزش دهم.
اینجا محل استشهاد است: ثمّ اَشفَقتُ انیَلتَبِسَ علیک ما اخْتَلَفَ الناسُ فیه من اَهوائِهِم و آرائِهِم مِثلَ الذِی الْتَبَسَ علیهم فکان اِحکامُ ذلک علی ما کَرِهْتُ مِن تنبیهِک له اَحَبَّ الیّ من اِسلامِک الی امرٍ لاآمَنُ علیک به الهَلَکَة (نهج البلاغة، ص۳۹۴). نکته ظریف این است که میفرمایند: سپس من برای تو شفقت بهخرج دادم و ترسیدم که بر تو ملتبس و مشتبه شود آنچه مردم در آن اختلاف دارند. آن زمان زمانی بوده است که مسائل جبر و تفویض و قدیم یا حادث بودن کلامالله و دیگر مباحث کلامی مطرح میشده. این بزرگوار میفرمایند: من شفقت بهخرج دادم و ترسیدم که بر تو مشتبه شود؛ درنتیجه همان حرفها و مزخرفات آنها را به تو گفتم و حق را برای تو بیان کردم و محکم نمودم، علی ما کرهت من تنبیهک له؛ با اینکه مکروه داشتم که بخواهم دیدگاهها و اندیشههای منحرف آنها را بیان کنم. این اصلِ اوّلی است. اصل اولی این است که نباید سخنان آنها را نقل کرد و باید به محمد و آلمحمد علیهم الصلاة و السلام متمسک شد. ولی برای بیان این اشتباهها و روشنگریِ حقِ صحیح، ضرورت و ناچاری ایجاب کرد که من کجرویها را برای تو بگویم. تعبیر امیرالمؤمنین را دقت میفرمایید. بیان این اشتباهها و روشن و محکم کردن حق محبوبتر است نزد من از تسلیم شدن تو برای امری که باعث هلاکت تو است. چقدر دقیق است! اینجا بحثِ ضرورت است. اصل اولی این است: علی ما کرهت؛ مکروه داشتم که بگویم. اما بیان حق و درکنارش نقل سخنان باطل، احبَّ الیّ من اسلامک الی امر لاآمن علیک به الهلکة. این ضرورت و ناچاری است.
دیدیم که در کلام مرحوم آقای کرمانی اعلی الله مقامه هم بیان شده که اصل اولی این است که من مسیرِ خودم را بروم. برنامهٔ خودم را داشته باشم. آن روشی را که میدانم برحق است ارائه دهم. این حکمِ اولی است و در جایش بسیار خوب است. اما وقتی در بعضیاز کتابها میبینیم که کلمات دیگران را نقل کردهاند، خداینکرده نگوییم این بزرگوار خلاف این حرفشان رفتار کردهاند. نعوذبالله. بلکه آنجا ضرورت ایجاب کرده و این ضرورت علتهای مختلفی دارد.
گاهی اوقات میبینیم که خداوند متعال هم کلمات دیگران را نقل کرده. خدا در قرآن میفرماید: و قالت الیهود ید الله مغلولة غُلّت ایدیهم و لُعِنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان (مائده: ۶۴). یا در موضع دیگری میفرماید که یهود چنین گفتند و نصاری چنین گفتند؛ و قالت الیهود لیست النصاریٰ علی شیء و قالت النصاریٰ لیست الیهود علی شیء و هم یتلون الکتاب (بقره: ۱۱۳). در همهٔ اینها، ضرورتی ایجاب کرده. برای آشکار کردنِ بطلانِ آنها است. برای پاسخگویی به شبهات است. درهرصورت، ناچاری و ضرورت است.
اما اگر ضرورتی و اقتضائی نباشد، اصل اولی این است که انسان بر همان نهج صحیح و مستقیم حرکت کند و به این مسائل کاری نداشته باشد.
سپس میفرمایند: «ولکنی علی مقتضیٰ قوله سبحانه: و لایلتفت منکم احد و امضوا حیث تؤمرون و لاجل ان العمر اقصر من انیشتغل الانسان بتزییف الاباطیل اقتصر علی امر الحق علی نهج حکمة آلمحمد علیهمالسلام، قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر»؛ من روشم این است که تنها حق را بیان کنم، بنابر مقتضای قول خداوند که در آیه شصت و پنج از سوره مبارکه حجر و در جریان حضرت لوط علیه الصلاة و السلام میفرماید: و لایتلفت منکم احد؛ شما به افراد گمراه و اندیشههای انحرافی نگاه نکنید. و امضوا حیث تؤمرون؛ به آنچه امر شدهاید عمل کنید و در همان مسیر حرکت کنید. این یک علت. علت دوم اینکه عمر کوتاهتر از آن است که انسان به آشکار و مردود کردن باطلها اشتغال پیدا کند. بنابراین اقتصار و اکتفاء میکنم به بیان امر حق، بنابر روش حکمت آلمحمد علیهم الصلاة و السلام.
به آیه دیگری هم استشهاد میفرمایند که آیه بیست و نهم سوره مبارکه کهف است: قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر؛ بگو حق ازجانب پرورنده شما است؛ پس هرکه خواهد، ایمان آورد به بیاناتی که با فرمایشهای اهلبیت علیهم الصلاة و السلام مطابق است و هرکه خواهد، کفر ورزد.
@AghayedNet
AghayedNet
@AghayedNet
کتیبۀ «یا محسن بن الحسین»
(وسط، از بالا به پایین:🔻)
هُوَ اللهُ الرَّقـٖیبُ
یٰا بَضْعَةَ الْاِمٰامِ الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهـٖیدِ الْعَطْشٰانِ
یٰا فِلْذَةَ کَبِدِ الْقَتـٖیلِ بِکُوفٰانَ
اَلسَّلٰامُ عَلَیْکَ یٰا مُحسنَ بْنَ الْحُسَیْنِ الشَّهـٖیدِ صَلَوٰاتُ اللهِ وَ سَلٰامُهُ عَلَیْهِ وَ عَلَی الْاَرْوٰاحِ الَّتـٖی حَلَّتْ بِفِنٰائِهٖ
الشهید السِقْط/عم الامام
ابن الامام/اخ الامام
در حلب یکی کوهی رنگ آشنا دارد
در دل فکار خود راز یار ما دارد
نام آن بود جوشن، به بود ز هر گلشن/بر فراز آن باشد یک مزار نورانی
نزد آشنایانش عزت و هما دارد/گرچه کوچک است اما نور کبریا دارد
محسن است دفینِ آن، طفل شاه مظلومان
همچو محسن زهرا سقط اشقیا دارد
(راست، بالا به پایین:🔻)
قٰالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ لٰاتَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتـٖی حَرَّمَ اللهُ اِلّٰا بِالْحَقِّ
قٰالَ الْمُفَضَّلُ لِلصّٰادِقِ عَلَیْهِ السَّلٰامُ[:] یٰا مَوْلٰا[یَ] مٰا تَقُولُ فـٖی قَوْلِهٖ تَعٰالیٰ:
«وَ اِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»؟ قٰالَ عَلَیْهِ السَّلٰامُ: یٰا مُفَضَّلُ وَ «الْمَوْءُودَةُ»
وَاللهِ مُحسنٌ لِاَنَّهُ مِنّٰا لٰا غَیْرُ فَمَنْ قٰالَ غَیْرَ هٰذٰا فَکَذِّبُوهُ...
🔹[ترجمه: مفضّل خدمت امام صادق علیهالسلام عرض کرد: مولای من، چه میفرمایید درباره این فرمایش خداوند:
«آن هنگام که از موءوده (زندهبهگورشده) میپرسند که به چه گناهی کشته شده»؟ [آن بزرگوار] علیهالسلام فرمود: ای مفضل،
به خدا سوگند، موءوده محسن [بن علی] است؛ زیراکه [تنها] او از ما [اهلبیت] است، نه غیر او. پس هرکه جز این بگوید، تکذیبش کنید.]
یٰا سَمِیَّ عَمِّکَ السِّقْطِ الشَّهـٖیدِ مُحسنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ اَبـٖیطٰالِبٍ عَلَیْهِمُ السَّلٰامُ الَّذٖی
نَزَلَتْ فـٖیهِ آیَةُ الْقُرْآنِ: وَ اِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ[؟!]
[ترجمه: [خطاب به محسن بن حسین عرضه میداریم:] ای همنام عمویت، آن سقطشدۀ شهید، محسن بن علی بن ابیطالب، او که دربارهاش آیه قرآن نازل شد: «و اذا الموءودة سئلت بایّ ذنب قتلت».]
فَانْظُرْ اِلیٰ حَظِّ هٰذَا الاِسْمِ کَیْفَ لَقِیَ/مِنَ الْاَوٰاخِرِ مٰا لٰاقیٰ مِنَ الْاُوَلِ
🔹[ترجمه: پس نگاه كن به نصيب و بهره این اسم [یعنی دو صاحب اين اسم] که از پسینیان این امت به او رسید [مانند] آنچه [از مصیبتها] که از پیشینیان به او رسید.]
فـٖی تٰارٖیخِ الْحَلَبِ (مِنْ بِلٰادِ سُورِیّٰا قَرٖیبٌ اِلَی الشّٰامِ – دِمَشْق-): «اِنَّ
سَیْفَ الدَّوْلَةِ عَلِیَّ بْنَ حَمْدٰانَ اَمـٖیرَ الْحَلَبِ (سنه 351 هـ-ق) کٰانَ فـٖی
اِحْدیٰ مَنٰاظِرِه الَّتـٖی بِظٰاهِرِ الْمَدٖینَةِ فَرَأیٰ نُورًا یَنْزِلُ عَلَی الْمَکٰانِ
الَّذٖی فـٖیهِ الْمَشْهَدُ - مَشْهَدُ الْمُحسنِ عَلَیْهِ السَّلٰامُ [-] عِدَّةَ مَرّٰاتٍ فَلَمّٰا اَصْبَحَ رَکِبَ بِنَفْسِهٖ اِلیٰ ذٰلِکَ
الْمَکٰانِ وَ حَفَرَهُ فَوَجَدَ حَجَرًا عَلَیْهِ کِتٰابَةٌ «هٰذٰا قَبْرُ الْمُحسنِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ
اَبـٖیطٰالِبٍ عَلَیْهِمُ السَّلٰامُ» فَجَمَعَ الْعَلَوٖیّٖینَ وَ سَأَلَهُمْ: هَلْ کٰانَ لِلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلٰامُ وَلَدٌ
اسْمُهُ الْمُحسنُ؟ فَقٰالَ بَعْضُهُمْ اِنَّ سَبْیَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلٰامُ لَمّٰا وَرَدَ هٰذَا الْمَکٰانَ
طَرَحَ بَعْضُ نِسٰائِهٖ هٰذَا الْوَلَدَ فَاِنّٰا نَرْوٖی عَنْ آبٰائِنٰا اَنَّ هٰذَا الْمَکٰانَ
سُمِّیَ بِجَوْشَنٍ لِاَنَّ شِمْرَ بْنَ ذِی الْجَوْشَنِ عَلَیْهِ اللَّعْنَةُ نَزَلَ عَلَیْهِ - عَلَی الْجَبَلِ –
بِالسَّبْیِ وَ الرُّءُوسِ وَ اِنَّهُ کٰانَ مَعْدِنًا یُعْمَلُ فـٖیهِ النُّحٰاسُ الْأَصْفَرُ وَ اِنَّ اَهْلَ الْمَعْدِنِ فَرِحُوا بِالسَّبْیِ
فَدَعَتْ عَلَیْهِمْ زَیْنَبُ اُخْتُ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلٰامُ فَفَسَدَ الْمَعْدِنُ مِنْ یَوْمِئِذٍ، فَقٰالَ سَیْفُ الدَّوْلَةِ:
هٰذٰا مَوْضِعٌ قَدْ اَذِنَ اللهُ تَعٰالیٰ لـٖی فـٖی عِمٰارَتِهٖ عَلَی اسْمِ اَهْلِ الْبَیْتِ عَلَیْهِمُ السَّلٰامُ»
@AghayedNet
AghayedNet
@AghayedNet
🔹[ترجمه: در تاریخ حلب، از استانهای سوریه، نزدیک به شام (دمشق)، چنین رسیده:
سیفالدوله، علی بن حمدان، امیر حلب (سال ۳۵۱ ق)،
در یکی از کاخهای خود در بیرون شهر بود که چندین بار دید نوری بر مکانی
که زیارتگاه محسن علیهالسلام در آن قرار دارد، فرود میآید. پس چون صبح شد، خود به آن مکان رفت
و آنجا را حفر کرد و سنگی یافت که بر آن نوشته شده بود: «این قبر محسن بن حسین بن علی بن
ابیطالب است، علیهمالسلام.» پس علویان را گرد آورد و از آنها پرسید: آیا حسین علیهالسلام پسری به نام
محسن داشته؟ برخیاز آنها گفتند: وقتی اسرای حسین علیهالسلام به اینجا رسیدند،
یکی از زنانش این کودک را سقط کرد. ما از پدران خود نقل میکنیم که این مکان
جوشن نامیده شده، زیرا شمر بن ذیالجوشنِ ملعون با اسیران و سرها[ی شهدا] بر این کوه فرود آمد.
آنجا معدنی بود که از آن فلز برنج بهدست میآمد. اهل آن معدن از اسارت اسیران خوشحال شدند.
پس زینب، خواهر حسین، علیهماالسلام، آنان را نفرین کرد و معدن از همان روز خراب شد [یعنی نمیشد از آن بهره برداشت]. پس سیفالدوله گفت:
این مکانی است که خداوند متعال به من اجازه داده است تا آن را به نام اهل بیت علیهمالسلام آباد کنم.]
(چپ، از بالا به پایین:🔻)
عَنِ ابْنِ عَبّٰاسٍ قٰالَ: لَمَّا اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهٖ مَرَضُهُ الَّذٖی مٰاتَ
فـٖیهِ ضَمَّ الْحُسَیْنَ عَلَیْهِ السَّلٰامُ اِلیٰ صَدْرِهٖ یَسـٖیلُ مِنْ عَرَقِهٖ عَلَیْهِ وَ هُوَ یَجُودُ
بِنَفْسِهٖ وَ یَقُولُ مٰا لـٖی وَ لِیَزٖیدَ لٰا بٰارَکَ اللهُ فـٖیهِ اَللّٰهُمَّ الْعَنْ یَزٖیدَ ثُمَّ غُشِیَ عَلَیْهِ
طَوٖیلًا وَ اَفٰاقَ وَ جَعَلَ یُقَبِّلُ الْحُسَیْنَ وَ عَیْنٰاهُ تَذْرِفٰانِ وَ یَقُولُ اَمٰا اِنَّ
لـٖی وَ لِقٰاتِلِکَ مَقٰامًا بَیْنَ یَدَیِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ
🔹[ترجمه: از ابن عباس روایت است که گفت: زمانی که بیماری پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله که در آن درگذشت شدت گرفت،
حسین علیهالسلام را به سینهاش چسبانید به گونهای که عرقش بر او میریخت. در حالی که لحظات پایانی عمر شریفش بود،
میفرمود: مرا با یزید چهکار؟! خدا او را برکت ندهد. خداوندا، یزید را لعنت کن. سپس برای مدتی طولانی ازهوش رفت
و پس از بههوش آمدن، حسین را بوسهباران کرد و با دیدگانی اشکآلود میفرمود: هرآینه
برای من و قاتل تو، در پیشگاه خداوند، جایگاهی [برای حسابرسی و شکایت] خواهد بود.]
[جبل جوشن: ... هذا الجبل فیه معدن... یقال انه بَطَلَ] مُنْذُ عَبَرَ عَلَیْهِ (جَبَلُ جَوْشَن بِحَلَب) سَبْیُ نِسٰاءِ الْحُسَیْنِ
وَ اَوْلٰادُهُ عَلَیْهِمُ السَّلٰامُ، وَ اِنَّ زَوْجَةَ الْحُسَیْنِ ع کٰانَتْ
حٰامِلًا وَ اِنَّهٰا اَسْقَطَتْ هُنٰاکَ، وَ طَلَبَتْ مِنَ الصُّنّٰاعِ فـٖی ذٰلِکَ
الْجَبَلِ خُبْزًا اَوْ مٰاءًا وَ اِنَّهُمْ شَتَمُوهٰا وَ مَنَعُوهٰا فَدَعَتْ عَلَیْهِمْ،
وَ اِلَی الْآنَ مَنْ عَمِلَ فـٖیهِ لَمْیَرْبَحْ سِوَی التَّعَبِ وَ کٰانَ
دُعٰاؤُهٰا عَلَیْهِمْ: «لٰا اَرْبَحَ اللهُ لَکُمْ تِجٰارَةً»
فَمٰا رَبِحُوا بَعْدَهٰا (اِبْنُ الْعَدٖیمِ فـٖی بُغْیَةِ الطَّلَبِ [فی تاریخ حلب])
🔹[ترجمه: [کوه جوشن: … این کوه معدنی دارد… گفته میشود که این معدن خراب شد] از زمانی که اسیران از زنان حسین
و فرزندانش علیهمالسلام از آنجا عبور کردند. همسر حسین علیهالسلام
باردار بود و در آنجا سقط جنین کرد و از کارکنان در آن
کوه نان یا آبی خواست؛ اما آنها به او توهین کردند و از او منع کردند. پس بر آنان نفرین کرد.
تاکنون هرکس در آن [معدن] کار کرده جز رنج چیزی بهدست نیاورده است.
نفرین او بر آنها این بود: خداوند تجارت شما را سود ندهد.
پس بعداز آن سودی نکردند. (ابنعدیم در کتاب بغیة الطلب فی تاریخ حلب)]
اَیُّهَا الشَّهـٖیدُ وَ ابْنُ الشَّهـٖیدِ اَیُّهَا الْمَظْلُومُ وَ ابْنُ الْمَظْلُومِ
اسماعیلی قوچانی
۷۸/۲/۳۰
@AghayedNet
🔺اول ماه صفر
سالروز ورود اهلبیت سیدالشهداء علیهالسلام به شام
و سالروز آغاز جنگ صفّـٖین در سال ۳۷ق
🔸توضیح تصاویر: جزوهای درباره تاریخ وقایع صفین که در ملکیت مرحوم شیخ علی اَحسائی رحمهالله بوده است، با نقل اشعاری از آن مرحوم
@AghayedNet