‹اغمــٔـا›
شب چنان گریه کنم بی تو که همسایه به روز دست من گیرد و بیرون کشد از آب مرا . .
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی . .
حسی مانند حسِ برگشتن از سفر را داشتم!
حسی که هرچقدر هم به مناظر بکر جاده ها نگاه کنی، تلخیِ تسخیر کننده ی بازگشت به شهر و خانه ی همیشگی را کم نمیکند.
فرق است میانِ خوب شدن و فراموش کردن ؛
و ما ظاهرا خوب خواهیم شد!
اما فراموش نخواهیم کرد ..
و زخم هایمان باز خواهد ماند...