‹اغمــٔـا›
؛
نه رفتن آدما اذیتم میکنه
نه حالی که بعد از رفتنشون دارم
من فقط دلم برای خود قبل از
اومدن اون آدما به زندگیم تنگ میشه
و حسرت میخورم که کاش غریبه میموندن.
‹اغمــٔـا›
او که همدردم شده گویا خودش هم درد بود او خودش زخمِ همان مرهم که می آورد بود . .
گفتند که او عاشق گیسوی کمند است
موهای من از عصر همان روز بلند است . .
متاسفانه همه فکر میکنن اگه خبری
ازمون نیست حتما دورمون شلوغه یا داریم
خوش میگذرونیم. نمیدونن شاید داریم
بدترین روزامونو تو تنهایی میگذرونیم:)
بعد از مرحله «از هیچی خوشحال نشدن»
یه چیز دیگه ای هست به اسم «از چیزی
ناراحت نشدن» خیلی از ماها اونجاییم.