چنین شب های بی پایان
و من بر بستر اندوه
از آن پهلو به این پهلو
از این پهلو به آن پهلو
آدمیزاد کلا موجود پشیمونیه؛
پشیمون از کارهایی که کرده،
پشیمون از کارهایی که نکرده.
آدم از یه جایی به بعد از همه دوری میکنه
از اونایی که رفتن
اونایی که هستن
و حتی اونایی که هنوز نیومدن.
‹اغمــٔـا›
؛
دیواری در اطرافم ساخته ام، هرگز اجازه
نمیدهم کسی وارد شود و سعی میکنم خودم
هم خطر نکنم و خارج نشوم!چه کسی
میتواند چنین آدمی را دوست داشته باشد؟