یه روزهایی از خواب بیدار میشم و میبینم نمیخوام. معلوم نیست چیو نمیخوام؛ فقط نمیخوام.
‹اغمــٔـا›
؛
گاهی آنقدر احساس غربت میکنم که دلم میخواهد تمام دیوارهای زمان را پشت سر بگذارم و برگردم به یک آشنایی قدیمی و در آغوش کسی که روزگاری صادقانه دوستم داشت از تمام جهان پناه بگیرم.
‹اغمــٔـا›
بَس که ویران بود دیگر جایِ ویرانی نداشت بارها سیلاب آمد؛ خانهام را دید و رفت . .
اهل نفرین نیستم اما خدا لعنت کند
آنکه را یک روز همراهت به محضر میرود . .