خودش مرده بود ؛
نوشته هایش اما گوشه ای از تاریکی اتاق نیمه جانِ فاسدش ، نفس میکشیدند:)
چه مدت ترک شده بودی
که این چنین وحشتزدهای
چه مدت رنج کشیدهای
تا چنین بیرحم شوی ؟!
این که میگن " میگذره" هیچ دردی رو از دردهای آدم دوا نمی کنه ؛
من که میدونم می گذره ، من نمیخوام "اینجوری" بگذره !
‹اغمــٔـا›
مدت هاست که در سکوت فریاد میزنیم؛
چه کسی میبیند این فریادِ خفتهٔ سکوت را؟
الان که به دیروز ، پریروز ، یه ماه پیش و یه سال پیش فکر میکنم باورم نمیشه زنده موندم.
رسیدن به هر چیز خوبی ناممکن شده است
باید هر کدام داستانی بسازیم
و در آن فرو برویم
شاید هنوز بتوان به دنیای خیالی امیدوار بود...
همه چیز داشت خوب پیش میرفت !
از روی برنامهی قبلی با تست ادبیات شروع کردم.
که اِی کاش این کار را نمیکردم !
سوال اَول آرایه اَدبی بود
شعری از هوشنگ ابتهاج ؛
"بسترم ! صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری"
و نتیجه این شعر...کنکوری با رتبه افتضاح بود !
راستش من سرِ جلسه کنکور تمام داستان های خفته در این شعر رابه چشم دیدم !
دیدم که اینگونه پریشان شدم !
همه سرگرم تست زدن،
و پسرکی سَرگردان در خیابان . !
نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت:از ادبیات شروع کن...حتما صد میزنی.
هیچ کدام فکر این را نکرده بودیم که قرار است؛
طراح سوال !
یک شعر نیم خطی گذشته را گره بزند به آینده .
فدای سرت . . .
دانشگاه آزاد زیادهم بد نیست !
#خوندنی