‹اغمــٔـا›
و فقد جسمش وابسته به دورانی از زندگیِ! #کنجِدلِمَن
خیلی میترسم بشم همون آدمِ احمقی
که میخواست به همه کمک کنه
و خودش واسه خودش اصلا مهم نبود؛
‹اغمــٔـا›
خیلی میترسم بشم همون آدمِ احمقی که میخواست به همه کمک کنه و خودش واسه خودش اصلا مهم نبود؛
میشه گفت همون ادمِ احمق، الان جزوی از منه(!
#کنجِدلِمَن
هیچوقت به دیوار خیره نشین ،
نمیدونم چیکار میکنه ،
اما یه کاری میکنه مثل قبل نشی.
‹اغمــٔـا›
-چقدر میتونم مشت بزنمو دیوار ساکت باشه؛
-همهی این نیز بگذردهایی که گفتیم عمرمان بود؛
و درد به استخوان هایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به درازای آسمان بر لب داشتیم.