یه سری اتفاقا میفته که دست ما نیست ،
ولی هر چی بشه، تقصیر خودمونه آخر سر؛
مثل همین دلتنگ شدن ...
‹اغمــٔـا›
اونجایی که محمود دولت آبادی میگه:
درون من را هیچکس نمی تواند ببیند ،
حتی نزدیک ترین کسان من،
تازه چه می توانند بکنند؟
در نهایت احساس همدردی...
میدونی تنها اشتباه من این بود
که همیشه برای سفت نگه داشتن رابطم
با اونایی که دوسشون دارم،
به اندازه دوطرف تلاش کردم ولی آخر خودم
زیر بار اینهمه سفت و سخت بودن شکستم(!
این روزا فقط یه چیز اذیتم میکنه،
اینکه کسایی واسم مهمن که فرد مهم زندگیشون من نیستم؛
بلکه یه نفر دیگس .
‹اغمــٔـا›
یه جایی خوندم نوشته بود ؛
ادم نیاز داره ،
بدون هیچ ترس و استرسی
تمام محبت و دوست داشتنش رو
برای یک نفر خرج کنه:))