در ازدحام دنیا اگر انسانی را یافتی که تو را میفَهمد رَهایشنکن . . .
ولی زمانی میفهمی احساساتت رو نابود کردی که حتی اونی که باعث لبخندت میشد هم دیگه کاری از دستش برنمیآد.
و اما من به خود که مینگرم ، سکوتی را میبینم که از ابتدا به تحملش محکوم بوده ام !.
نیاز دارم در کنج خلوتی بنشینم و خیالِ هیچ احمقی در سرِ واماندهام نباشد. آخر باید ، کمی با این " منِ لاکردار " حرف بزنم. باید از زیر زبانش حرف بکشم تا بفهمم چه مرگش شده که انقدر از منِ بخت برگشته فراریست...
چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشمهایش بیرون زد. گلویش را خراشید و درون دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود، که بعدها فهمید غصه است.