حس میکنم وسط یه اتاق سیاه وایسادم و امواجی از افکار و احساسات درهم و بی نتیجه به مغزم هجوم میارن . . .
بعضی وقتام من بخشی از جزئیاتام ، اون ته سیگار وسط چالهی آب ، اون تک گلدونه گوشهی بالکن ، هستم اما اصل قضیه نیستم ، اولویت دیده شدن و وجود داشتن نیستم ، در واقع اینطور است که ماهیت دارم اما اهمیت خیر . !
تو حال و هوای آهنگ بودم که یکی هندزفری سمت چپمو از گوشم درآورد .
چشمامو باز کردم دیدم گذاشت گوشش و سرشو گذاشت رو شونم ؛
خندیدم دستمو پیچیدم دور شونش و گفتم: جدیدا به تنهاییامم حسودی میکنی ؟!
سرشو فشار داد به شونم گفت :
یه روز تنهاییات از من میگیرنت . .
ولی پوست و گوشت آدمها رو بشکافین ، به یه قلب زخم خورده اثرِ زندگی و آدمها میرسین !