ما همیشه یک نفر را پشت صورتمان داریم؛
که بریده از دنیا، میخواهد برود
فرار کند
اما
لباسش هر بار گیر میکند به پوست و لبمان!
طوری که آدم ها خیال میکنند داریم میخندیم ..
‹اغمــٔـا›
به قول شاعر:
- چو قناری به قفس ؟ یا چو پرستو به سفر ؟
هیچ یك ؛ من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر . .
من نور نيستم. درماندهاى هستم كه راهش را ميان خارها گم كرده است. من كوچهاى بنبست هستم '
هر آدمی رنجهایی در دل دارد که از دیگران مخفی میکند ؛ بیشتر اوقات ، شخصی را که سرد خطابش میکنیم در اصل غمگین است . . .