من مقدار کمی خون تو رگام دارم؛
بقیهاش رو مقدار زیادی استرس، کلافگی، خستگی و ترس از آینده تشکیل داده . . .
دلش میخواست حجمی را که در دنیا اشغال کرده بود کاهش دهد، تا زمانی که دیگر چیزی از آن باقی نماند..
تو یه بُرههای از زندگیم همش فکر میکردم و نگران بودم ك چی قراره بشه ، اصلا تهش چی میشه ?! بعد تهش دیدم همینه ، همین لحظههای خیلی معمولی .!
گفت : بی معرفت !
چجوری آن همه عواطف
و خاطرات را قورت دادی؟
هسته ی آلبالو که نبود . . .
‹اغمــٔـا›
مثلِ سکوت طولانی ناشی از خاطره میان خندهها .
مثلِ کسی ک مُرده است ولی هنوز هم نفس میکشد .