از نظر روحی احتیاج دارم رو صندلی
حیاط آسایشگاه روانی نشسته باشم و
هیچی رو به یاد نیارم..!
یادم است تفنگ را در سرم شلیک کردم
ناگهان خاطراتت در آسمان مثل لکه های خون پرواز کردند.
ما را گذاشتند و رفتند
طاقت آوردیم
صبوری کردیم
دم نزدیم
اما شما باور نکنید
ما جانمان به سر رسیده است!...
اکثر مردم
حتی خودشان را نیز نمیشناسند
و نمیدانند که واقعا از زندگی چه میخواهند!
پس نظر آنها در مورد شما چرا باید مهم باشد...؟