یادم است تفنگ را در سرم شلیک کردم
ناگهان خاطراتت در آسمان مثل لکه های خون پرواز کردند.
ما را گذاشتند و رفتند
طاقت آوردیم
صبوری کردیم
دم نزدیم
اما شما باور نکنید
ما جانمان به سر رسیده است!...
اکثر مردم
حتی خودشان را نیز نمیشناسند
و نمیدانند که واقعا از زندگی چه میخواهند!
پس نظر آنها در مورد شما چرا باید مهم باشد...؟
‹اغمــٔـا›
تو مرا در سکوت دوست داشتی
مثل جای پا بر روی برف؛
وقتی انتظارشو نداشتم تو اینجا بودی .