سلام بر آنان که زندگی مجبورمان کرد،
بی آنها روزگار بگذرانیم؛ حال آنکه آنها، در قلبمان، زیباترین داستانها بودند.
"گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم.
از خودم میگریزم . از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و
چه میخواهم..."
‹اغمــٔـا›
تمام لانگ دیستنس های دنیا رو "شاملو" تو دوتا جمله خنثی کرده اونجا که میگه :
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور می ترسم..
هرسری گفتم "یادم رفت چی میخواستم بگم بهت"، درواقع یادم بود فقط دیگه بنظرم تو شنوندهی خوبی نبودی واسهش ..
یه حرفایی هست نه میشه بزنی،
نه میشه نزنی، نه میشه فراموش کنی،
فقط باید باخودت خاکش کنی ..
‹اغمــٔـا›
؛
میدونی چی از همه بیشتر اذیتم میکنه؟ اینکه هیچکدوم از آدمای اطرافم منِ واقعی رو نمیشناسن، اونا فقط نقشی که براشون بازی کردمُ میشناسن، نمیدونن چقدر میتونم غمگین باشم و چقدر با خندیدن بروزش بدم، نمیدونن چه فشاری رومه و چقدر همه چیو عادی جلوه میدم، ناراحتم و میترسم؛ میترسم اگه یه روز رفتم کسی نفهمه چرا و برای چی..!