eitaa logo
محراب قلم
10 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
-من پریشان نویس ام -تو شنونده ام باش...
مشاهده در ایتا
دانلود
بنا به دلایلی مجبور شدیم اسم شخصیت دخترمونو عوض کنیم 🙃🌿
🖤 محراب قلم 🖤 پارت سوم ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱 🌱❤️🌱 ❤️🌱 🌱 ❤️ صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. چشمامو به زور باز کردم و چند ثانیه به سقف خیره شدم. ـ امروز دیگه چه کلاسی دارم؟ گوشیمو برداشتم و برنامه‌ی هفتگی رو باز کردم. ـ ادبیات معاصر... آروم از جام بلند شدم. صبحونه‌م رو نصفه‌نیمه خوردم و بعد از کلی غر زدن به خودم که چرا دیشب زودتر نخوابیدم، راه افتادم سمت دانشگاه. وقتی به دانشکده رسیدم، ترانه رو دیدم که جلوی کلاس ایستاده بود. ـ مهرو! ـ جونم؟ ـ بدو بریم داخل، استاد هنوز نیومده. ـ خب چه عجله‌ای داری؟! ترانه با چشم‌های گرد شده گفت: ـ میگن استاد این درس خیلی سخت‌گیره! با خنده گفتم: ـ مگه قراره بخورتتمون؟ ترانه شونه بالا انداخت. ـ نمی‌دونم، ولی یکی از بچه‌های ترم بالایی می‌گفت سر کلاسش کسی جرئت حرف زدن نداره. ـ خب من که کاری به کارش ندارم. وارد کلاس شدیم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای باز شدن در اومد. همه تقریباً همزمان ساکت شدن. منم بی‌اختیار سرمو بالا آوردم. مردی وارد کلاس شد. قدبلند بود و لباس ساده و رسمی پوشیده بود. یه پوشه توی دستش داشت و بدون عجله اومد سمت میز استاد. نه لبخندی زد، نه سلام گرمی کرد. فقط پوشه رو روی میز گذاشت و گفت: ـ سلام. بشینید. ترانه خیلی آروم کنار گوشم گفت: ـ خودشه! ـ کی؟ ـ استاد سخت‌گیر! یه لبخند کوچیک زدم و دوباره نگاهم رو به تخته دوختم. استاد اسمش رو روی تخته نوشت: یزدان راد بعد برگشت سمت کلاس. ـ من یزدان راد هستم. این ترم ادبیات معاصر رو با هم داریم. لحنش آروم بود، ولی جدی. شروع کرد به حضور و غیاب. اسم‌ها یکی‌یکی خونده می‌شد. تا رسید به اسم من. ـ مهرو... مکث کرد. سرمو بلند کردم. ـ مهرو احمدی؟ ـ بله. نگاهش برای چند لحظه روی من موند. بعد خیلی عادی گفت: ـ حاضر. همین. نه اتفاق خاصی افتاد، نه حرف خاصی بینمون رد و بدل شد. اما نمی‌دونم چرا... وقتی دوباره سرمو پایین انداختم، یه حس عجیبی داشتم. انگار این اسم... «یزدان راد» قرار بود بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم توی زندگی من تکرار بشه به قلم خانوم الف کپی حرامه
🖤 محراب قلم 🖤 پارت چهارم ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱 🌱❤️🌱 ❤️🌱 🌱 ❤️ دو هفته از شروع دانشگاه گذشته بود. با اینکه هنوز بعضی وقت‌ها دلم برای خونه و زندگی قبلیمون تنگ می‌شد، کم‌کم داشتم به شهر جدید عادت می‌کردم. البته یه نفر هم بود که باعث شده بود این دو هفته برام راحت‌تر بگذره؛ ترانه. ترانه دقیقاً نقطه‌ی مقابل من بود. من خجالتی بودم و خیلی سخت با کسی صمیمی می‌شدم، ولی اون با همه گرم می‌گرفت و انگار اصلاً معنی خجالت رو نمی‌فهمید! اون روز بعد از کلاس، دوتایی توی حیاط دانشکده نشسته بودیم. ترانه آبمیوه‌ش رو برداشت و گفت: ـ مهرو، یه سؤال. ـ بپرس. ـ تو همیشه همین‌قدر آرومی؟ خندیدم. ـ یعنی چی؟ ـ یعنی من از وقتی شناختمت، ندیدم یه بار درست و حسابی با کسی دعوا کنی! ـ خب مگه باید دعوا کنم؟ ـ نه، ولی یه کم شیطنت هم بد نیست. سرمو تکون دادم. ـ من بلد نیستم. ترانه با خنده گفت: ـ پس باید یادت بدم. ـ خدا به دادم برسه! هر دو خندیدیم. همون موقع چشمم به چند تا از بچه‌های ترم افتاد که داشتن درباره‌ی انجمن ادبی دانشگاه حرف می‌زدن. ترانه با ذوق گفت: ـ مهرو! بیا ما هم عضو بشیم. ـ من؟! ـ آره تو! تو که عاشق نوشتنی. ـ ولی من جلوی جمع نمی‌تونم حرف بزنم. ـ لازم نیست حرف بزنی. اولش فقط میای. چند لحظه فکر کردم. راستش همیشه دوست داشتم نوشته‌هام رو یه جایی جدی‌تر دنبال کنم. شاید این همون فرصتی بود که لازم داشتم. آروم گفتم: ـ باشه... میام. ترانه از خوشحالی دست زد. ـ آخ جون! همون روز اسم‌هامون رو برای انجمن نوشتیم. وقتی از دانشگاه بیرون اومدیم، هوا رو به تاریکی می‌رفت. ترانه گفت: ـ فردا بعد کلاس بریم کتابخونه؟ باید برای انجمن یه متن آماده کنیم. ـ باشه. ـ قول؟ لبخند زدم. ـ قول. اون شب وقتی به خونه رسیدم، کیفمو روی صندلی گذاشتم و مستقیم رفتم سراغ دفترم. دفتر قدیمی‌ای که از بچگی هر چیزی به ذهنم می‌رسید توش می‌نوشتم. صفحه‌ی جدیدی باز کردم. چند لحظه به صفحه‌ی سفید خیره شدم. بعد اولین جمله رو نوشتم: «بعضی آدم‌ها، قبل از اینکه وارد زندگی‌ات شوند، ردپایشان را در سرنوشتت جا می‌گذارند...» خودکار رو روی کاغذ نگه داشتم. لبخند زدم. نمی‌دونستم چرا این جمله به ذهنم رسیده. فقط یه حس عجیبی داشتم... انگار این دفتر قرار بود بیشتر از یه دفتر معمولی باشه. و نوشته‌های من... قرار بود یه روز، زندگی خودم رو تغییر بدن. به قلم خانوم الف کپی حرامه
دو پارت تقدیم نگاهتون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پای سگ بوسید مجنون ، خلق گفتندش چه بود؟ گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود ..
🖤 محراب قلم 🖤 ### پارت پنجم ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱 🌱❤️🌱 ❤️🌱 🌱 ❤️ صبح هنوز درست و حسابی چشمام باز نشده بود که صدای زنگ گوشیم رفت روی اعصابم. دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و با چشم‌های بسته گوشیمو پیدا کردم. ـ کیه دیگه... صفحه رو که روشن کردم، پیام ترانه بود. ترانه: «بیداری؟» چشمامو ریز کردم. ـ نه بابا، دارم خواب می‌بینم و جوابتم میدم! همون لحظه پیام بعدیش اومد. ترانه: «😂 زود باش بیا دانشگاه، یه خبر دارم.» سریع جواب دادم: مهرو: «چه خبری؟» سه نقطه اومد... بعد ناپدید شد. دوباره اومد... باز ناپدید شد. ـ اه! این چرا جواب نمی‌ده؟! گوشی رو پرت کردم روی تخت و از جام بلند شدم. نیم ساعت بعد، با عجله خودمو رسوندم دانشگاه. ترانه رو جلوی در دیدم. تا منو دید، با ذوق گفت: ـ بالاخره اومدی! ـ خب چی شده؟ از صبح منو سکته دادی! بازومو گرفت و کشید کنار. ـ انجمن ادبی برای هفته آینده برنامه داره. ـ خب؟ ـ خب یعنی باید یه متن آماده کنیم! با نگرانی نگاش کردم. ـ ما؟! ـ آره ما! ـ ترانه من نمی‌تونم جلوی بقیه بخونم! ـ چرا؟ ـ خجالت می‌کشم. ـ مهرو، تو نویسندگی می‌خونی که آخرش بتونی نوشته‌هات رو قایم کنی؟! لبمو جمع کردم. ـ خب... شاید. زد زیر خنده. ـ تو دیگه کی هستی! با خجالت خندیدم. ـ باشه، می‌نویسم. ولی خودت می‌خونیش. ـ قبوله! بعد از کلاس رفتیم کتابخونه. یه میز گوشه‌ای پیدا کردیم و نشستیم. ترانه لپ‌تاپش رو باز کرد و گفت: ـ موضوع چی باشه؟ ـ نمی‌دونم. ـ عشق؟ سریع سرمو بالا آوردم. ـ نه! ـ چرا؟! ـ همین‌جوری... خندید. ـ خانم مهرو، تو از کلمه عشق هم خجالت می‌کشی؟ ـ ترانه! ـ باشه بابا، باشه! هر دو خندیدیم. آخرش تصمیم گرفتیم درباره‌ی «شروع دوباره» بنویسیم. من دفترمو باز کردم و شروع کردم به نوشتن. چند خط که نوشتم، ترانه آروم سرشو آورد نزدیک دفتر. ـ وایسا ببینم... ـ چیه؟ ـ اینو خودت نوشتی؟ ـ آره. ـ مهرو، خیلی قشنگه! لبخند زدم. ـ جدی میگی؟ ـ آره. تو فقط یه مشکل داری. ـ چی؟ ـ اعتمادبه‌نفس نداری. چیزی نگفتم. شاید راست می‌گفت. همیشه از اینکه نوشته‌هام رو بقیه بخونن می‌ترسیدم. نکنه مسخره‌شون کنن؟ نکنه خوب نباشه؟ نکنه بگن تو اصلاً استعداد نداری؟ همین فکرها باعث می‌شد بیشتر نوشته‌هام رو برای خودم نگه دارم. ترانه دستش رو گذاشت روی دفترم. ـ قول بده این یکی رو قایم نکنی. لبخند زدم. ـ قول. دفتر رو بستم. اون لحظه نمی‌دونستم همین چند صفحه‌ای که با کلی خجالت و تردید نوشته بودم... قراره خیلی زود، مسیر دانشگاه و حتی زندگی منو عوض کنه. به قلم خانوم الف کپی حرامه
🖤 محراب قلم 🖤 ### پارت ششم ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱 🌱❤️🌱 ❤️🌱 🌱 ❤️ فردای اون روز، از همون لحظه‌ای که وارد دانشگاه شدم، ترانه ول‌کن نبود. ـ مهرو! ـ جانم؟ ـ بیا یه چیزی نشونت بدم. ـ چی؟ دستم رو گرفت و کشید سمت تابلوی اعلانات. چند تا برگه به دیوار زده بودن. ـ ببین! سرمو جلو بردم. بالای برگه نوشته بود: «انتخاب استاد راهنما برای اعضای جدید انجمن ادبی» با دیدن اسمش، ناخودآگاه چشمام روی لیست اساتید چرخید. ترانه گفت: ـ باید یکی رو انتخاب کنیم. ـ من؟! ـ آره دیگه. ـ من که تازه اومدم... از کجا بدونم کدوم استاد بهتره؟ ترانه شونه بالا انداخت. ـ من یه نفر رو انتخاب کردم. ـ کی؟ انگشتش رو روی یکی از اسم‌ها گذاشت. ـ استاد یزدان راد. چند لحظه به اسم نگاه کردم. اسمش برام آشنا بود. ـ این همون استاده که کلاس ادبیات معاصر رو داشت؟ ـ آره. آروم گفتم: ـ ولی خیلی جدیه... ترانه خندید. ـ اتفاقاً برای تو خوبه. ـ چرا؟ ـ چون تو خودت زیادی خجالتی‌ای. یکی باید یه کم هلت بده جلو! با تردید به لیست نگاه کردم. ـ نمی‌دونم... ـ مهرو، فقط انتخابش کن. نهایتش می‌گه ظرفیت ندارم. نفس عمیقی کشیدم. ـ باشه. اسمم رو نوشتم. همین. یه کار ساده. یه اسم روی یه برگه. ولی نمی‌دونستم همین انتخاب ساده قراره منو وارد مسیری کنه که اصلاً براش آماده نبودم. ظهر، وقتی از دانشگاه برمی‌گشتیم، ترانه گفت: ـ راستی، جلسه اول انجمن هفته بعده. ـ جلوی همه باید حرف بزنم؟ ـ شاید. با ترس نگاش کردم. ـ ترانه... خندید. ـ نترس بابا! من کنارتم. لبخند زدم. ـ اگه مردم از خجالت، تقصیر توئه! ـ قول میدم خودم نجاتت بدم! هر دو خندیدیم. اما من نمی‌دونستم... استادی که اسمش رو با یه تردید کوچیک روی اون برگه نوشته بودم، قرار بود خیلی زود تبدیل بشه به یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی من. فقط هنوز... هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم. به قلم خانوم الف کپی حرامه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انگار یه چیزی از وجودم گم شده، یه عزای ناشناخته و غمی که نمی‌تونم براش سوگواری کنم! کلمه‌ی مبهمی که انگار توی حروف فارسی معادلی نداره؛ یچیزی فراتر از دلتنگی، یا مرگ، یا نمی‌دونم؛ هرچی که هست، خیلی بده.
باخت ما جایی بود که، فکر می‌کردیم خودی نمیزنه؛ ³⁶⁵روز