🖤 محراب قلم 🖤
### پارت پنجم
❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️
🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱
❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️
🌱❤️🌱❤️🌱
❤️🌱❤️🌱
🌱❤️🌱
❤️🌱
🌱
❤️
صبح هنوز درست و حسابی چشمام باز نشده بود که صدای زنگ گوشیم رفت روی اعصابم.
دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و با چشمهای بسته گوشیمو پیدا کردم.
ـ کیه دیگه...
صفحه رو که روشن کردم، پیام ترانه بود.
ترانه: «بیداری؟»
چشمامو ریز کردم.
ـ نه بابا، دارم خواب میبینم و جوابتم میدم!
همون لحظه پیام بعدیش اومد.
ترانه: «😂 زود باش بیا دانشگاه، یه خبر دارم.»
سریع جواب دادم:
مهرو: «چه خبری؟»
سه نقطه اومد...
بعد ناپدید شد.
دوباره اومد...
باز ناپدید شد.
ـ اه! این چرا جواب نمیده؟!
گوشی رو پرت کردم روی تخت و از جام بلند شدم.
نیم ساعت بعد، با عجله خودمو رسوندم دانشگاه.
ترانه رو جلوی در دیدم.
تا منو دید، با ذوق گفت:
ـ بالاخره اومدی!
ـ خب چی شده؟ از صبح منو سکته دادی!
بازومو گرفت و کشید کنار.
ـ انجمن ادبی برای هفته آینده برنامه داره.
ـ خب؟
ـ خب یعنی باید یه متن آماده کنیم!
با نگرانی نگاش کردم.
ـ ما؟!
ـ آره ما!
ـ ترانه من نمیتونم جلوی بقیه بخونم!
ـ چرا؟
ـ خجالت میکشم.
ـ مهرو، تو نویسندگی میخونی که آخرش بتونی نوشتههات رو قایم کنی؟!
لبمو جمع کردم.
ـ خب... شاید.
زد زیر خنده.
ـ تو دیگه کی هستی!
با خجالت خندیدم.
ـ باشه، مینویسم. ولی خودت میخونیش.
ـ قبوله!
بعد از کلاس رفتیم کتابخونه.
یه میز گوشهای پیدا کردیم و نشستیم.
ترانه لپتاپش رو باز کرد و گفت:
ـ موضوع چی باشه؟
ـ نمیدونم.
ـ عشق؟
سریع سرمو بالا آوردم.
ـ نه!
ـ چرا؟!
ـ همینجوری...
خندید.
ـ خانم مهرو، تو از کلمه عشق هم خجالت میکشی؟
ـ ترانه!
ـ باشه بابا، باشه!
هر دو خندیدیم.
آخرش تصمیم گرفتیم دربارهی «شروع دوباره» بنویسیم.
من دفترمو باز کردم و شروع کردم به نوشتن.
چند خط که نوشتم، ترانه آروم سرشو آورد نزدیک دفتر.
ـ وایسا ببینم...
ـ چیه؟
ـ اینو خودت نوشتی؟
ـ آره.
ـ مهرو، خیلی قشنگه!
لبخند زدم.
ـ جدی میگی؟
ـ آره. تو فقط یه مشکل داری.
ـ چی؟
ـ اعتمادبهنفس نداری.
چیزی نگفتم.
شاید راست میگفت.
همیشه از اینکه نوشتههام رو بقیه بخونن میترسیدم.
نکنه مسخرهشون کنن؟
نکنه خوب نباشه؟
نکنه بگن تو اصلاً استعداد نداری؟
همین فکرها باعث میشد بیشتر نوشتههام رو برای خودم نگه دارم.
ترانه دستش رو گذاشت روی دفترم.
ـ قول بده این یکی رو قایم نکنی.
لبخند زدم.
ـ قول.
دفتر رو بستم.
اون لحظه نمیدونستم همین چند صفحهای که با کلی خجالت و تردید نوشته بودم...
قراره خیلی زود، مسیر دانشگاه و حتی زندگی منو عوض کنه.
به قلم خانوم الف
کپی حرامه
🖤 محراب قلم 🖤
### پارت ششم
❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️
🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱
❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️
🌱❤️🌱❤️🌱
❤️🌱❤️🌱
🌱❤️🌱
❤️🌱
🌱
❤️
فردای اون روز، از همون لحظهای که وارد دانشگاه شدم، ترانه ولکن نبود.
ـ مهرو!
ـ جانم؟
ـ بیا یه چیزی نشونت بدم.
ـ چی؟
دستم رو گرفت و کشید سمت تابلوی اعلانات.
چند تا برگه به دیوار زده بودن.
ـ ببین!
سرمو جلو بردم.
بالای برگه نوشته بود:
«انتخاب استاد راهنما برای اعضای جدید انجمن ادبی»
با دیدن اسمش، ناخودآگاه چشمام روی لیست اساتید چرخید.
ترانه گفت:
ـ باید یکی رو انتخاب کنیم.
ـ من؟!
ـ آره دیگه.
ـ من که تازه اومدم... از کجا بدونم کدوم استاد بهتره؟
ترانه شونه بالا انداخت.
ـ من یه نفر رو انتخاب کردم.
ـ کی؟
انگشتش رو روی یکی از اسمها گذاشت.
ـ استاد یزدان راد.
چند لحظه به اسم نگاه کردم.
اسمش برام آشنا بود.
ـ این همون استاده که کلاس ادبیات معاصر رو داشت؟
ـ آره.
آروم گفتم:
ـ ولی خیلی جدیه...
ترانه خندید.
ـ اتفاقاً برای تو خوبه.
ـ چرا؟
ـ چون تو خودت زیادی خجالتیای. یکی باید یه کم هلت بده جلو!
با تردید به لیست نگاه کردم.
ـ نمیدونم...
ـ مهرو، فقط انتخابش کن. نهایتش میگه ظرفیت ندارم.
نفس عمیقی کشیدم.
ـ باشه.
اسمم رو نوشتم.
همین.
یه کار ساده.
یه اسم روی یه برگه.
ولی نمیدونستم همین انتخاب ساده قراره منو وارد مسیری کنه که اصلاً براش آماده نبودم.
ظهر، وقتی از دانشگاه برمیگشتیم، ترانه گفت:
ـ راستی، جلسه اول انجمن هفته بعده.
ـ جلوی همه باید حرف بزنم؟
ـ شاید.
با ترس نگاش کردم.
ـ ترانه...
خندید.
ـ نترس بابا! من کنارتم.
لبخند زدم.
ـ اگه مردم از خجالت، تقصیر توئه!
ـ قول میدم خودم نجاتت بدم!
هر دو خندیدیم.
اما من نمیدونستم...
استادی که اسمش رو با یه تردید کوچیک روی اون برگه نوشته بودم، قرار بود خیلی زود تبدیل بشه به یکی از مهمترین آدمهای زندگی من.
فقط هنوز...
هیچکدوممون نمیدونستیم.
به قلم خانوم الف
کپی حرامه
انگار یه چیزی از وجودم گم شده،
یه عزای ناشناخته و غمی که نمیتونم براش سوگواری کنم!
کلمهی مبهمی که انگار توی حروف فارسی معادلی نداره؛
یچیزی فراتر از دلتنگی، یا مرگ، یا نمیدونم؛
هرچی که هست، خیلی بده.
محراب قلم
🖤 محراب قلم 🖤 ### پارت ششم ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️ 🌱❤️🌱❤️🌱 ❤️🌱❤️🌱 🌱❤️🌱 ❤️🌱 🌱 ❤️
مهرو دست به قلم بود اماااا.....
قلم دلش ،ناسازگاری میکرد