5. مرزهای ظریف: خطر «کینهتوزی» و فرسایش انرژی
مرزهای ظریف میان کینخواهی و کینهتوزی را میتوان از منظر پدیدارشناسی زمان نیز بازخوانی کرد. کینخواهی در زمان حال زندگی میکند و از آن بهعنوان نقطه عزیمتی به سوی آینده بهره میگیرد. فرد کینخواه، آسیب گذشته را به رسمیت میشناسد، اما آن را به زنجیری تبدیل نمیکند که او را به گذشته میبندد. او در زمان حال، حامل حافظه است و در افق آینده، طالب عدالت. در مقابل، کینهتوزی در زمان گذشته گرفتار میآید. برای کینهتوز، گذشته نه یک رخداد سپریشده، بلکه واقعیتی همیشه حاضر است که هر لحظه از نو تجربه میشود. این گرفتاری در گذشته، مانع از آن میشود که سوژه بتواند آیندهای متفاوت را تصور کند. از اینرو، کینهتوزی نه فقط یک حالت روانی، بلکه نوعی «حبس زمانی» است که در آن، فرد و جمع توانایی حرکت به سوی افقهای جدید را از دست میدهند.
این تفاوت زمانی، پیامدهای عمیقی برای پویایی جمعی دارد. کینخواهی، انرژی روانی را در خدمت یک پروژه آیندهنگر قرار میدهد: بازسازی نظم اخلاقی، مطالبه پاسخگویی و ترمیم حرمت شکستهشده. این پروژه، هرچند ریشه در گذشته دارد، اما افقش به سوی آینده گشوده است. در مقابل، کینهتوزی انرژی روانی را در چرخهای بیپایان از یادآوری رنج و انتظار بینتیجه مستهلک میکند. در چنین حالتی، جامعه نه به سوی عدالت حرکت میکند و نه به سوی آرامش، بلکه در وضعیتی از «انتظار منجمد» باقی میماند. این وضعیت، از یک سو میتواند به فرسایش روانی و بدگمانی نهادی منجر شود، و از سوی دیگر، خطر آن را دارد که به «خستگی از عدالت» بیانجامد؛ یعنی حالتی که در آن، جامعه از بس که منتظر پاسخگویی مانده است، خودِ مطالبه عدالت را نیز بهعنوان بار سنگینی تجربه کند.
از منظر روانشناسی اخلاقی، کینهتوزی نوعی «آسیب اخلاقی مزمن» است. در ادبیات روانشناسی نظامی، آسیب اخلاقی به وضعیتی گفته میشود که در آن فرد شاهد یا عامل نقض ارزشهای بنیادین انسانی میشود و این تجربه، احساس گناه، شرم، خشم و بیمعنایی پایدار در او ایجاد میکند. در سطح جمعی، ترور یک رهبر کاریزماتیک میتواند چنین آسیب اخلاقی را در مقیاس گسترده تولید کند. اگر این آسیب در چارچوبی اخلاقی و نهادی پردازش نشود، به کینهتوزی مزمن بدل میشود که در آن، جامعه نه تنها از عاملان بیعدالتی، بلکه از نظام اخلاقی و نهادی نیز بیزار میشود. این بیزاری، خطر «نیهیلیسم اخلاقی» را به همراه دارد؛ حالتی که در آن، ارزشهای اخلاقی بهعنوان ابزارهای سرکوب یا توهم تلقی میشوند و کنش جمعی، مشروعیت اخلاقی خود را از دست میدهد.
در چنین چارچوبی، «آیین زنده» بهعنوان یک راهحل روانی ـ فرهنگی مطرح میشود. آیین زنده، برخلاف آیین تکرارشونده و منجمد، حافظه را نه بهعنوان زخمی چرکین، بلکه بهعنوان یک «میراث» بازتعریف میکند. در آیین زنده، یادآوری گذشته با «پردازش» همراه است، نه با «تکرار». این پردازش، از طریق روایتهای چندصدایی، گفتوگوی بیننسلی، هنر، ادبیات و آیینهای مشارکتی رخ میدهد. در چنین فضایی، سوگوار نه فقط به یاد میآورد، بلکه معنا میسازد؛ و معناسازی، از آن جهت رهاییبخش است که اجازه میدهد سوگوار از موقعیت «قربانی» به موقعیت «راوی» و «کنشگر» حرکت کند. راوی، برخلاف قربانی، روایت را در دست دارد و میتواند آن را در جهت عدالت و آینده بازآفرینی کند.
بُعد دیگر این پدیده، مسأله «انتقال بیننسلی» است. در نسل اول سوگواران، خشم و مطالبه عدالت، تجربهای زیسته و بیواسطه است. اما در نسلهای بعدی، این تجربه به حافظهای روایی و نمادین تبدیل میشود. اگر این انتقال با پردازش اخلاقی همراه شود، نسلهای بعدی میتوانند حافظه را بهعنوان یک «سرمایه هویتی» و نه یک «بار روانی» در اختیار بگیرند. اما اگر انتقال با تکرار خشم، بدون معنا و بدون افق آینده همراه شود، نسلهای بعدی ممکن است حافظه را بهعنوان یک «عقده ارثی» تجربه کنند که آنان را در چرخهای از خشم و انتظار بینتیجه گرفتار میکند. این خطر، بهویژه در جوامعی که نهادهای پاسخگو ضعیف هستند یا فرآیندهای عدالتخواهی نهادی کند پیش میرود، جدیتر است.
از منظر راهبردی، گذار از کینهتوزی به کینخواهی پایدار مستلزم ایجاد «زیرساختهای روانی ـ نهادی» است. این زیرساختها میتوانند شامل سازوکارهای حقیقتیابی مشارکتی، عدالت ترمیمی، حفظ حافظه جمعی در موزهها و آرشیوها، آموزش تاریخ معاصر، و فراهمکردن فضاهای عمومی برای گفتوگوی بیننسلی باشند. این زیرساختها، از آن جهت اهمیت دارند که خشم عادلانه را از سطح «هیجان خام» به سطح «کنش نهادینه» ارتقاء میدهند و از فروپاشی آن به خشونت کور یا سرخوردگی جلوگیری میکنند. در چنین چارچوبی، خونخواهی نه یک زخم باز، بلکه یک «مطالبه نهادینهشده» است که مشروعیت خود را از شفافیت، اخلاق و پاسخگویی میگیرد.
در نهایت، آنچه این پدیده را از فروپاشی به کینهتوزی نجات میدهد، نه سرکوب خشم است و نه انکار آن، بلکه «پردازش اخلاقی خشم» است. این پردازش، خشم را بهعنوان یک منبع انرژی روانی به رسمیت میشناسد، اما آن را در چارچوبی از ارزشهای اخلاقی، شفافیت نهادی و افق آیندهنگر مهار میکند. در چنین چارچوبی، خشم عادلانه به سوخت کنش جمعی بدل میشود، نه به عامل فرسایش؛ حافظه، به سرمایه هویتی تبدیل میشود، نه به بار روانی؛ و مقاومت، به یک پروژه پایدار و آیندهنگر ارتقاء مییابد، نه به یک واکنش تدافعی و پایانناپذیر. مرز میان کینخواهی و کینهتوزی، در نهایت، مرز میان جامعتی است که میتواند از گذشته عبور کند بدون آنکه آن را فراموش کند، و جامعتی که در گذشته گرفتار میآید و آینده را از دست میدهد.
جمعبندی: حافظه جمعی و سیاست شب
اجتماعات شبانه را پیش از هر چیز باید در قالب یک «عمل حافظه» فهمید؛ عملی که در برابر سیاست فراموشی و پاکسازی روایی قرار میگیرد. ترور، تنها حذف یک شخص نیست؛ بلکه تلاشی است برای پاک کردن ردّ یک حقیقت از حافظه جمعی. در چنین وضعیتی، گردهمایی شبانه به یک «ضدّحافظه» تبدیل میشود که هر شب، روایت رسمی را به چالش میکشد و حقیقت را از زیر لایههای سکوت بیرون میکشد. شب، به دلیل تعلیق نسبی سازوکارهای نظارتی و ایدئولوژیک روز، به زمان حافظه بدل میشود. در شب، جامعه نه فقط به یاد میآورد، بلکه حق بهیادآوردن را بازپس میگیرد. این بازپسگیری، خود یک کنش سیاسی است، زیرا حافظه را از انحصار نهادهای رسمی خارج میکند و آن را به امری عمومی، مشارکتی و زنده تبدیل میسازد.
در این چارچوب، بدن به یکی از اصلیترین حاملان مقاومت تبدیل میشود. در اجتماعات شبانه، بدن صرفاً یک واحد فیزیکی نیست که در خیابان حاضر شده است؛ بدن به یک «بدن جمعی» تبدیل میشود که مرزهای فردی را درنوردیده و نوعی «همبدنی» را تجربه میکند. این همبدنی، پیش از زبان و ایدئولوژی شکل میگیرد و همین است که به تجمعات شبانه قدرت و ماندگاری میبخشد. وقتی هزاران بدن در یک فضا گرد هم میآیند، تجربهای از «ما» پدید میآید که نه بر پایه قرارداد، بلکه بر پایه حضور حسی و جسمانی استوار است. این تجربه، نوعی «همبستگی جسمانی» تولید میکند که در برابر سیاستهای فردسازی و اتمیزهکردن جامعه مقاومت میکند.
ریتم شبانه این تجمعات، بُعدی دیگر از مقاومت را آشکار میسازد. تکرار، آواز، راهپیمایی و سکوت، همگی اجزای یک «ریتمآفرینی جمعی» هستند که زمان رسمی و خطی را میشکند. زمان رسمی، زمان پیشرفت، تولید و انضباط است؛ اما زمان تجمع، زمانی چرخهای، تکرارشونده و معطوف به حافظه است. این «زمان بیرون از زمان»، فضایی برای تجربه آزادی از انضباط زمانی قدرت فراهم میکند. در این ریتم، فرد نه تنها از زمان روزمره جدا میشود، بلکه به زمان دیگری میپیوندد که در آن، حافظه، همبستگی و مقاومت، محور سازماندهی تجربهاند. از منظر پدیدارشناسی زمان، این تجربه را میتوان «زمانمندی مقاومت» نامید؛ حالتی که در آن، گذشته نه بهعنوان بار، بلکه بهعنوان منبعی برای بازآفرینی حال و آینده عمل میکند.
بُعد زیباییشناختی این تجمعات نیز نباید نادیده گرفته شود. پرچم، عکس شهداء، لباس سیاه و سکوت، فریاد و... همگی عناصری هستند که رنج را به یک تجربه زیباییشناختی تبدیل میکنند. این زیباییسازی، انکار درد نیست؛ بلکه راهی برای تحملپذیر کردن و معنادار ساختن آن است. در چنین فضایی، سوگ از یک حالت خام و فلجکننده به یک «اثر هنری جمعی» بدل میشود که در آن، فرد نه فقط رنج خود را با دیگران تقسیم میکند، بلکه آن را بهعنوان بخشی از یک کل زیبا و معنادار تجربه میکند. این تجربه زیباییشناختی، نوعی «همدلی زیبا» پدید میآورد که در آن، سوگواران نه فقط در درد، بلکه در خلق معنا و زیبایی نیز شریک میشوند.
صوت و صدا، عنصر دیگری است که اجتماعات شبانه را به یک «همبستگی صوتی» تبدیل میکند. وقتی هزاران صدا در یک شعار یا آواز یکی میشوند، صدایی پدید میآید که از مجموع اجزا فراتر میرود. این صدا، نه فقط ابزار انتقال پیام، بلکه تجسمی از قدرت جمعی است. صدا، برخلاف نوشتار، بیواسطه، حسی و بدنمند است. به همین دلیل، اجتماعات شبانه نوعی «حضور صوتی» ایجاد میکنند که در آن، فرد نه فقط شنونده، بلکه بخشی از یک «بدن صوتی» بزرگتر میشود. این حضور صوتی، مقاومتی است در برابر سیاست سکوت و خاموشسازی؛ سیاستی که میکوشد صداهای ناهمساز را حذف یا بیاثر کند.
از منظر روانشناسی اخلاقی، آنچه در این تجمعات شکل میگیرد، نوعی «عشق سیاسی» است. عشق به رهبر شهید، صرفاً عشقی شخصی یا احساسی نیست؛ بلکه عشقی است که از طریق ارزشهای عمومی و آرمانهای جمعی میانجیگری میشود. در این معنا، عشق سیاسی نه فقط به یک شخص، بلکه به آنچه او نمایندگی میکرد، معطوف است. به همین دلیل، ترور نه تنها این عشق را از بین نمیبرد، بلکه آن را تشدید میکند. مرگ معشوق، عشق را از سطح شخصی به سطح سیاسی ارتقاء میدهد و آن را به نیرویی محرک برای کنش جمعی تبدیل میکند. این عشق، نه احساسی خصوصی، بلکه یک «تعهد عمومی» است که در فضای تجمعات شبانه بازتولید و تقویت میشود.
اجتماعات شبانه همچنین بهعنوان یک «آموزشگاه مقاومت» عمل میکنند. در این فضا، افراد نه فقط اطلاعات دریافت میکنند، بلکه مهارتهای سیاسی و جمعی را میآموزند: چگونه سخن بگویند، چگونه گوش دهند، چگونه همبستگی بسازند، چگونه مراقبت کنند. این آموزش، نوعی «سواد مقاومت» تولید میکند که در آن، فرد از یک تماشاگر به یک کنشگر تبدیل میشود. این بُعد آموزشی، برای پایداری بلندمدت مقاومت حیاتی است، زیرا تضمین میکند که مقاومت نه یک واکنش لحظهای، بلکه یک عمل آموختهشده و قابلانتقال به نسلهای بعدی باشد. تجمعات شبانه، در این معنا، نوعی «دانشگاه شبانه» هستند که در آن، دانش سیاسی از پایین و از دل تجربه جمعی تولید میشود.
در نهایت، این تجمعات را میتوان در قالب «سیاست پیشنمایانه» فهمید. در تجمع، افراد نه فقط علیه نظم موجود اعتراض میکنند، بلکه نوعی از نظم بدیل را نیز پیشمیکشند. همبستگی، مراقبت، برابری و آزادی که در تجمع تجربه میشود، نه فقط وسیلهای برای رسیدن به هدف، بلکه خود هدف است. این بُعد پیشنمایانه، به افراد امکان میدهد که رهایی را نه در آیندهای دور، بلکه در زمان حال تجربه کنند. تجمع، فضایی است که در آن، آینده در قالب جنینی حاضر است. این تجربه، مقاومت را از یک امر انتزاعی به یک واقعیت زیسته تبدیل میکند و به آن مشروعیت، انرژی و پایداری میبخشد. آنچه در این فضا شکل میگیرد، نه فقط مقاومت در برابر دشمن، بلکه پیشنمایشی از جامعهای است که در آن، حافظه، عدالت و همبستگی، بنیانهای نظم اجتماعی را تشکیل میدهند.
تحلیل روانشناختی مطالبه خونخواهی و انتقام در اجتماعات شبانه ـ 67.pdf
حجم:
182.3K
#تحلیل
📍 تحلیل 67 ـ تحلیل روانشناختی مطالبه خونخواهی و انتقام در اجتماعات شبانه
✍️ احمد رهدار ـ عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (قم)
#انتقام
🔍 کانال استاد احمد رهدار
🆔@Ahmad_Rahdar
49.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم سخنرانی حجتالاسلام و المسلمین دکتر رهدار
🇮🇷✊تجمع شبانه مردم پردیسان در جوار مسجد فاطمة الزهراء علیهَا السلام و مزار شهید مبارک
قم.پردیسان،بلوار سلمان فارسی
🗓 شنبه ۲۵ مهرماه ۱۴۰۵
🔻کانال تجمع مردمی پردیسان:
@Mfatemiyyeh
🔍 کانال استاد احمد رهدار
🆔@Ahmad_Rahdar