عروس دشمن
فصل اول/سایه یک دشمن
صدای بارون از پشت پنجره میومد
دریا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیس نگاه میکرد.ساعت از یازده شب گذشته بود،اما هنوز خبری از پدرش نبود.
گوشی رو برای چندمین بار برداشت
(بابا کجایی؟)
چند ثانیه بعد گوشی روشن شد
«بیدار نمون دخترم،امشب منتظرم نباش.»
دریا اخم کرد
_باز چیشده؟
پدرش هیچ وقت اینطوری جوابشو نمیداد.
صدای باز شدن در ورودی،فکرشو قط کرد
_بابا؟
جوابی نیومد
دریا از پله ها پایین رفت
اما وقتی به سالن رسید پدرش را دید که کنار در ایستاده بود؛رنگ صورتش پریده بود و نگاهش برای اولین چیزی داشت که دریا قبلا ندیده بود
ترس.
_بابا...چیشده؟
منصور چند لحظه فقط نگاهش کرد
بعد با صدای پایین گفت:
_دریا، اگه یکروز کسی اومد سراغت...اسم حامی صالحی رو شنیدی،ازش فاصله بگیر
دریا ماتش برد
_حامی صالحی کیه؟
منصور جواب نداد
فقط به پنجره تاریک پشت سر دخترش نگاه کرد
ماشین مشکی رنگی چند متر آن طرف تر،کنار خیابون توقف کرد
مردی داخلش،از پشت شیشهی باران خورده،به خانهی منصور خیره شده بود.
حامی صالحی
او برای منصور نیامده بود
حداقل...نه امشب
No copying whatsoever❌
Written by Ala ✨
Bride of the Enemy 🖤
عروس دشمن فصل اول/سایه یک دشمن صدای بارون از پشت پنجره میومد دریا کنار پنجره ایستاده بود و به خیا
ورق اول رمان (عروس دشمن) تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید ✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
Bride of the Enemy 🖤
ناشناس:واییی عررررررررر عالیهههه ✨🗿 واییی خوشحالم دوستش داشتییییی✨💕
چون دوستش داشتین یه پارت دیگه هم میدمم
ناشناس:https://eitaa.com/AlaSj1393/207
هوراااااااا
✨🗿
قربون ذوقتون برم من💕✨
عروس دشمن
فصل اول/سایه یک دشمن
پارت:۲
دریا به پنجره خیره شد
_بابا...اون کیه؟
منصور پرده رو کشید
_هیچ کس
_هیچ کس با ماشینش جلوی خونمونه؟!
منصور نفس عمیقی کشید و دستش را روی شونه دخترش گذاشت
_دریا،فقط به حرفم گوش کن.هرچی امشب شنیدی،فراموشش کن.
دریا عقب رفت
_ تو داری منو میترسونی
بعد منصور آرام گفت:
_من فقط میخوام ازت محافظت کنم.
همان لحظه صدای در بلند شد.
دینگ...دینگ...
هردو خشکشون زد
دریا به پدرش نگاه کرد
_کسی قراره بیاد؟
منصور جواب نداد
دوباره زنگ خورد
این بار طولانی تر
منصور به سمت در رفت قبل ار اینکه دستگیره را پایین بکشد،گوشیش زنگ خورد.
صفحه رو نگاه کرد
چهره اش در یک لحظه تغییر کرد
_الو؟
صدای مردی از پشت تلفن آمد
منصور چند ثانیه گوش داد
_بهش بگو من سال هاست از اون ماجرا گذشتم
مکث.
_نه...دریا هیچ نقشی نداشته.
دریا با شنیدن اسم خودش جلو رفت
_بابا؟
منصور تماس را قط کرد
اما قبل از اینکه چیزی بگوید صدای قدم هایی از پشت در شنیده شد.
آرام.
سنگین.
منصور زیر لب گفت:
لعنتی...
دریا با نگرانی پرسید:
_کیه؟
منصور به او نگاه کرد
_برو تو اتاقت
+ولی....
_دریا،همین الان!
دریا برای اولین بار صدای پدرش را انقدر جدی شنید.
با تردید از پله ها بالا رفت،اما وسط راه ایستاد
نمیتوانست برود
چند ثانیه بعد صدای باز شدن در آمد
و سپس صدای مردی از پایین خانه:
سال ها گذشته منصور
دریا آرام لای نرده هارا نگاه کرد
مردی با کت مشکی وارد خانه شده بود
اما آن مرد،حامی نبود
حامی هنوز داخل ماشین، در تاریکی خیابان نشسته بود
و فقط یک جمله روی صفحه گوشیش دیده میشد
«دریا احمدی دختر منصوره؟»
حامی چند ثانیه به پیام خیره ماند
_پس بلاخره پیدات کردم...
و ماشین،آرام در تاریکی خیابان ناپدید شد...
دریا پشت نرده های طبقه بالا ایستاده بود و سعی میکرد نفس هایش را آرام کند
مرد غریبه هنوز وسط سالن ایستاده بود
قد بلند بود کت تیره ای به تن داشت.چهرهاش سرد بی احساس به نظر میرسید
منصور رو به رویش ایستاده بود
_گفتم دیگه نمیخوام به گذشته برگرده.
مرد لبخند کوتاهی زد
+گذشته؟
نگاهش را به اطراف خانه چرخاند
+بعضی چیز ها اسمش گذشته نیست منصور
منصور فکش را منقبض کرد
_اینجا خونهی منه.دخترم اینجاست.نمیخوام هیچ کس...
+دخترت؟
مرد حرفش را قط کرد
منصور سکوت کرد
مرد چند قدم جلو آمد
+همون دختری که سال ها سعی کردی از همه پنهانش کنی؟
دریا دستش را روی دهانش گذاشت
پنهانش کنی؟
یعنی چی؟
او همیشه فکر میکرد زندگیشان عادی است.پدرش گاهی سخت گیر بود،بعضی شب ها دیر به خانه میومد
و هیچ وقت زیاد دربارهی کارش صحبت نمیکرد
اما دریا هیچ وقت تصور نمیکرد پشت سر این سکوت ها رازی وجود داشته باشه.
مرد غریبه دوباره گفت:
No copying whatsoever❌
Written by Ala ✨
Bride of the Enemy 🖤
عروس دشمن فصل اول/سایه یک دشمن پارت:۲ دریا به پنجره خیره شد _بابا...اون کیه؟ منصور پرده رو کشید
ورق دوم رمان (عروس دشمن) تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟