«سـنـد عـشـق»
پارت: 4
نیکا: ظهر شد
دوباره خدمتکار اومد در اتاقمو زد
+خانم، آقا میگه بیاین ناهار
بهش بگید سیرم
تو این فاصله که داشتیم بحث میکردیم حامی اومد
حامی:برو بیرون
خدمتکار: ولی آقا...
حامی: ولی نداره، یا میری یا یه گلوله حرومت کنم
خدمتکار:چشم
نیکا:حامی اومد نزدیکم اونقدر نزدیک که نفساش به صورتم میخورد
صدای ضربان قلبمو میشنیدم
لباشو نزدیک گوشم اورد گفت
حامی:مگه نمیگم بیا ناهار؟
دوست داری تنبیهت کنم؟
نیکا:با صدای بغضی گفتم
سیرم
یعدفی یه چیزی رو کتفم احساس کردم
تف.نگ بود
حامی گفت:یا همین الان میای یا یه گلوله حرومت کنم
نیکا: بـ.باشه میام
حامی:آفرین
دستمو رو سرش کشیدم
بهش گفتم اگه به حرفام گوش کنی هیچ کاری باهات ندارم
نیکا:سری تکون دادم
حامی:دستشو گرفتم
بریم
نیکا:حامی دستمو گرفت
تعجب کردم
آدم سردی بود ولی انگار قلب مهربونی داشت
رفتم دنبالش
رسیدیم به میز ناهار
نشستم روی صندلی
نشست کنارم
گفت:اگه همیشه دختر خوبی باشی و به حرفام گوش کنی منم باهات مهربون میشم
نیکا: سرم تکون دادم(علامت باشه)
حامی:خب چی میخوای واست بکشم؟
نیکا:خودم میکشم
حامی:گفتم چی میخوام واست بکشم؟
نیکا:مرغ
حامی: باشه
نیکا: ناهارمونو خوردیم
دوباره رفتم تو اتاقم
حامی: نسبت بهش حس خوبی پیدا کرده بودم
انگاری دوستش دارم
تاحالا عاشق نشدم
همه منو به یه آدم سرد میشناسن
ولی...
رفتم دم در اتاقش
در زدم
نیکاا
نیکا: در اتاقم زده شد
بله؟
حامی وارد اتاقم شد
حامی: نیکا میتونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
نیکا:باشه
رفتم تو اتاق حامی
خب چیکارم داشتی؟
بقیشو تو پارت بعد بخون✨
به قلم: آلا
ورق سوم رمان«سند عشق تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:7
ویو دلارا؛
سرمای فلز اسلحه روی شکمم نشست و تمام بدنم رو منجمد کرد.
حامی لبهاش رو نزدیک گوشم آورد، نفسهای سرد و مردونهاش پشتم رو لرزوند و با لحنی که هیچ ردی از شوخی توش نبود، زمزمه کرد:
اگه همکاری نکنی یه گلوله حرومت میکنم.
قلبم داشت از دهنم بیرون میزد، ولی قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، اون بو*سهی کوتاه و نمادین رو روی گونهام کاشت و با خونسردی تمام از اتاق بیرون رفت.
خدمتکارا هاجوواج نگام میکردن.
صاف ایستادم و با همون غرور همیشگیام گفتم: اوکی، ولی لباس رو خودم انتخاب میکنم سلیقهی شما رو نمیخوام.
سریع دست کردم توی جیبم تا برای آروم کردن اعصابم یه آبنبات لیمونعنایی بردارم، اما جیبم خالی بود.
یهو دنیا رو سرم خراب شد.
همون لحظه حرفش توی گوشم پیچید:
امشب نقش دوستدختر منو داری.
یهو یه فکر شیطانی از ذهنم گذشت.
اگه قراره نقش بازی کنم، پس بذار بازی رو ببرم تو زمین خودم.
با صدای بلند و لحنی که توش پر از غر و گلایه بود، داد زدم:
- حامییییی
پاهام صدای قدمهاش رو تندتر از قبل سمت اتاق برگردوند.
در باز شد و با همون چهرهی خنثی و سردش وارد شد:
- جانم؟
ویو حامی؛
وارد اتاق شدم و انتظار داشتم دوباره با یه دختر پرخاشگر و لجباز روبرو بشم
اما... چی دیدم؟
با اون چشمهای خیس و صدای نازکش، انگار تیرِ خلاص رو به مغزم زد.
توی دلم گفتم: دختره اح*مق، داری چیکار میکنی؟
سعی کردم چهرهام رو سفت و جدی نگه دارم، ولی لعن*تی هر چقدر تلاش میکردم، قلبم داشت از سینهام میپرید بیرون.
یهو دیدم دارم تو دلم غش میکنم این حجم از معصومیت اصلا بهش نمیومد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71