هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:7
ویو دلارا؛
سرمای فلز اسلحه روی شکمم نشست و تمام بدنم رو منجمد کرد.
حامی لبهاش رو نزدیک گوشم آورد، نفسهای سرد و مردونهاش پشتم رو لرزوند و با لحنی که هیچ ردی از شوخی توش نبود، زمزمه کرد:
اگه همکاری نکنی یه گلوله حرومت میکنم.
قلبم داشت از دهنم بیرون میزد، ولی قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، اون بو*سهی کوتاه و نمادین رو روی گونهام کاشت و با خونسردی تمام از اتاق بیرون رفت.
خدمتکارا هاجوواج نگام میکردن.
صاف ایستادم و با همون غرور همیشگیام گفتم: اوکی، ولی لباس رو خودم انتخاب میکنم سلیقهی شما رو نمیخوام.
سریع دست کردم توی جیبم تا برای آروم کردن اعصابم یه آبنبات لیمونعنایی بردارم، اما جیبم خالی بود.
یهو دنیا رو سرم خراب شد.
همون لحظه حرفش توی گوشم پیچید:
امشب نقش دوستدختر منو داری.
یهو یه فکر شیطانی از ذهنم گذشت.
اگه قراره نقش بازی کنم، پس بذار بازی رو ببرم تو زمین خودم.
با صدای بلند و لحنی که توش پر از غر و گلایه بود، داد زدم:
- حامییییی
پاهام صدای قدمهاش رو تندتر از قبل سمت اتاق برگردوند.
در باز شد و با همون چهرهی خنثی و سردش وارد شد:
- جانم؟
ویو حامی؛
وارد اتاق شدم و انتظار داشتم دوباره با یه دختر پرخاشگر و لجباز روبرو بشم
اما... چی دیدم؟
با اون چشمهای خیس و صدای نازکش، انگار تیرِ خلاص رو به مغزم زد.
توی دلم گفتم: دختره اح*مق، داری چیکار میکنی؟
سعی کردم چهرهام رو سفت و جدی نگه دارم، ولی لعن*تی هر چقدر تلاش میکردم، قلبم داشت از سینهام میپرید بیرون.
یهو دیدم دارم تو دلم غش میکنم این حجم از معصومیت اصلا بهش نمیومد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
«سـنـد عـشـق»
پارت:5
نیکا:خیلی جدی نگاهم کرد گفت
میخواستم برای کارت های عروسی کمکم کنی
بهش گفتم:باشه
شروع کردیم،دونه دونه کارت هارو درست کردیم
همه شون فامیلای حامی بودن،حامی ازم پرسید:تو نمیخوای کسی رو دعوت کنی؟
گفتم:نه
حامی سری تکون داد
و ادامه دادیم کارت ها تموم شدن،حامی به خدمه ها دستور داد که کارت هارو پخش کنن
به حامی گفتم:برای همیشه باید اینجا بمونم؟
گفت: آره
گفتم: میزاری حداقل برم بیرون؟
گفت:با خودم
گفتم:دستمو رو میز کبوندم داد زدم:من زندانی تو نیستم که بهم دستور بدی
حامی:سر من داد نزن(داد،فریاد)
نیکا:بدون اینکه نگاهش کنم رفتم تو اتاقم حامی در زد
نیکا،نیکا درو باز کن دارم بهت میگم درو باز کنننن
نیکا:حامی،ولم کن بزار یکم تو حال خودم باشم
دیگه در نزد
سه ساعت گذشت میخواستم از بطری آب بخورم،اه لعنتی آب نداره هیج کدوم از خدمه ها نبودن.
خودم باید میرفتم
اومدم بیرون تقریبا نزدیک آشپز خونه بودم که حامی جلوم سبز شد،دست به سینه جلوم وایساد گفت:برای چی اومدی بیرون
گفتم:تشنم بود میخواستم آب بخورم
گفت:مگه تو اتاقت آب سرد کن نیست؟
نیکا:آبش تموم شده بود
حامی:باشه
___
««ویو مهدی»»
داشتم کل شهرو میگشتم این دختری احـ*مق کجاست
از ماشین پیاده شدم،یه کارت رو زمین دیدم کارت ازدواج بود،اسم نیکاهم روش بود
ولی چرا با حامی؟
کلی سوال تو ذهنم بود
رفتم خونه
میناا مینااا
+بله بله چیشده؟
_بیا این کارتو نگاه کن این دختره احـ*مق داره ازدواج میکنه
+چـ..چی؟ یعنی چی؟ چرا با حامی؟
_نمیدونم
فردا عروسیه باید فردا بریم تالار
+باشه باشه
بقیشو تو پارت بعد بخون✨
کپی به هیچ عنوان
«Proof of love»
«سـنـد عـشـق» پارت:5 نیکا:خیلی جدی نگاهم کرد گفت میخواستم برای کارت های عروسی کمکم کنی بهش گفتم:ب
پارت پنجم رمان«سند عشق» تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟