12.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید👌👆
شوخی با نامزدهای انتخاباتی😂
یکم خستگی در کنید
#انتخابات۱۴۰۳
#اصلح
#مشارکت_حداکثری
@Alachiigh
آلاچیق 🏡
#فراموشت_نمیکنم #قسمت۸۰ علی روی صندلی مقابلمون نشستو گفت _ جای خالیش خیلی توی چشمه! نمی تونم این
#فراموشت_نمیکنم
#قسمت۸۱
******
کنار سنگ قبرش نشستم و گلابو روی سنگ قبر ریختم...
نوشته ی روی قبر بدجور بهم دهن کجی می کرد!
زمزمه وار اسمو خوندم
" دریا فرهمند"
هه!
کجایی دریا!
20 روز دیگه اربعینه!!
مگه قرار نبود امسال پیاده روی بریم کربلا!!
دریا این راهو رسمش نبود که رفیق نیمه راه بشی!!
زمزمه کردم
_ کجایی ای اکسیژن ناب حیات؟!
بیدل نیشابوری حال و هوای این روزامو خیلی خوب توصیف کرده دریا!
اونجا که میگه دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ... از چارسو گرفته مرا روزگار تنگ!!
صدای دریا توی گوشم پیچید...
"_ بردیا دو تا ایه منو خیلی اروم و امید وار میکنه!! یکی ایه معروف که میگه
{ الا بذکر الله تطمئن القلوب_فقط با یاد خدا ارام میگیرد دلها}
یکی هم ایه 26 سوره طه
{ و یسر لی امری_ وکارم را برایم اسان ساز}
هر وقت گره افتاد به کارت این دوتا ایه رو فراموش نکن!"
زمزمه وار گفتم
_ خدایا!!! و یسر لی امری...!
**
#دانای_کل
**
چشماشو باز کرد..
کمی تار می دید..اروم چند بار پلک زد.
پرستاری وارد اتاق شدو با دیدن چشمای بازش سریع از اتاق خارج شدو با فریاد از چند دکتر خواست بیایند چون بیمار بهوش امده!
اوانسیان با شنیدن این خبر سریع از جاش بلند شد و وارد اتاق شد.
نگاهش رو به افراد دور تختش انداختو گفت
_ من... من...چرا بیمارستانم؟!...
دکتر ها که متوجه حرفش نشده بودند خیره اوانسیان شدن که او به انها لبخندی زدو دستش رو گرفتو گفت
_ اوه سودا جان! فراموش کردی که تصادف کردی؟
سودا چند بار اسم خودشو زمزمه وار گفت
_ سودا؟!....اسم من سوداست؟!
اوانسیان لبخندی زدو گفت
_ اره خواهر خوشگلم! نکنه یادت رفته؟!
سودا مبهوت گفت
_ من ...من هیچ چیز یادم نمیاد! ....من....من حتی تو رو نمی شناسم!
سمیر جا خورد.... رو به دکتر لورین گفت
_She don’t know her name ?!
She forgot me?!!!!
(_ اون اسمشو نمی دونه! اون منو فراموش کرده!)
دکتر لبخندی زدو رو به سودا گفت
_ Baby! Listen to me! Can you speak English?!
(عزیزم! به من گوش کن! میتونی انگلیسی صحبت کنی؟!)
سمیر خواست برای سودا ترجمه کنه که سودا اروم زمزمه کرد.
_yah!
(اوهوم!)
{ برای راحتی شما عزیزان صحبت های انگلیسی رو به صورت فارسی مینوسم!}
دکتر_ بسیار عالی! میدونی =2+5 چند میشه!؟
کمی فکر کردو گفت
_ ا...اره... میشه 7 !
دکتر چند سوال دیگه درمورد نام قاره ها و ضرب و تقسیم و امثال اینها پرسید که سودا همه رو به درستی جواب داد...
دکتر رو به سمیر گفت
_ اقای اوانسیان! خواهر شما دچار فراموشی شده! البته ممکنه که این فراموشی موقت باشه...اهان اینو هم بگم که حافظه ی علمیشو فراموش نکرده!
اوانسیان بعد از تشکر و پرسیدن این که کی مرخص میشه پیش سودا برگشت و گفت
_خب خب خب! اگه تا شب علائم خاصی نداشته باشی فردا مرخص میشی! حالا بگو ببینم حالت چه طوره عزیزم؟!
👇👇👇👇
آلاچیق 🏡
#فراموشت_نمیکنم #قسمت۸۱ ****** کنار سنگ قبرش نشستم و گلابو روی سنگ قبر ریختم... نوشته ی روی قبر بد
#فراموشت_نمیکنم
#قسمت۸۲
سودا گفت
_ ممنون...میشه از خودت و خونوادم بگی؟! اهل کجاییم! شغلم چیه؟!
سمیر_ اهل اسرائیل هستیم و یهودی! اما اصالت ایرانی ، ارمنی داریم! پدرمون اَلِم اوانسیان از دوستان صمیمی ایوا بیکل ، از سران اسرائیل هست! مادرمون هم مهین اسکندری از سرکرده های سازمان مجاهدین خلق!
یه خواهر داریم که ایرانی هوای عوضی هفته پیش اعدامش کردن... البته خواهرمون فامیلیشو عوض کرده بودو گذاشته بود ولد بیگی!
شغلمون هم کار توی سازمان موساد هستش! تحصیلاتتم فوق لیسانس ای تی هستش! البته اینم بگم چون چند سال جهشی خوندی تونسی زود فوق لیسانس بگیری!
سودا_ من...من توی مو.. موساد... ک..ا..ر... می..کردم؟!
سمیر_ اوهوم...خیلی کارا و دستاوردای خوب و صد البته مهمی واسه اسرائیل کسب کردی؟!
نمی دونست چرا از شنیدن این خبر کمی ناراحت شد... با اینکه چیزی از موساد نمی دونست!
زمزمه کرد
_چه جوری تصادف کردم!؟
_ تو جاده داشتی میومدی تل اویو تصادف کردی و 45روزه که تو کما هستی!
چشماشو روی هم گذاشتو در همون حالت گفت
_ کار موساد چیه؟؟؟ اصلا من تو موساد چیکار میکردم؟!
سمیر لبخند شیطانی روی صورتش جا خوش کرد و رو به خواهر عزیز دردونش گفت
_ اوووم...خیلی کارا! جاسوسی ! ادم کشی! ترور و... البته تو هکم میکردی! اخیرا یکی از سایتای مهم ایران رو می خواستی هک کنی که تصادف کردی!
دیگه بهتره استراحت کنی!
سودا چشماشو باز کردو گفت
_ مامانم الان اسرائیله؟!
سمیر قهقه زدو گفت
_بهتره از اون زن فقط برای معرفی خودت یاد کنی! پدرمون تا یک ساعت دیگه شاید اومد پیشت!
چشمکی زدو از اتاق خارج شد!
خیلی می ترسید...بغض بدی توی گلوش گیر کرد...
نفس عمیقی کشیدو چشماشو مجدد بست که صحنه ی تیر اندازی و جیغ گوش خراشی و صدای قهقه ای توی گوشش پیچید!
سریع چشماشو باز کردو وحشت زده به اطرافش نگاه کرد!
چند نفس عمیقی کشیدو توی دلش ذکریو زمزمه کرد که نه معناشو می دونست و نه می دونست چرا اونو توی دلش زمزمه کرده!
{{الا بذکر الله تطمئن القلوب}}
*
#بردیا
*
به همراه حسین وارد اتاقمون شدیم!
ذهنم بدجور درگیر بود!
خوابی که دیشب دیده بودم بیش از حد طبیعی و واقعی به نظر میومد!
نفس کلافه کردمو موهامو چنگ زدم
حسین _ چته پسر!!!؟؟ خوبی؟! چیزی شده!؟
_ نه بابا چه خوبی! دیشب خوابی دیدم که کلافم کرده!
حسین_ به خاطر یه خواب اینهمه کلافه ای؟!
_ حسین خوابم خیلی واقعی به نظر میومد! حس میکنم یه چیزی هست که به دریا مربوط میشه ولی ما از اون بی خبریم!
حسین_ دیوونه شدیا! حالا بگو ببینم چه خوابی دیدی!؟
_ خواب دیدم که دریا هی ازم میخواست که به یه دختر که فکر کنم اسمش سوداست کمک کنم!
#ادامه دارد...
#نویسنده_رز
#رمان_مذهبی
@Alachiigh
Mohammad Asdollahi - Rowze 3.mp3
8.5M
صَلَّی اللهُ عَلَیکَ یَا اَبَاعَبدِاللهِ🤚♥️
عین روایته ...
شَبٰایِ جُمْعهِ کَرْبَلٰا شَبْ زیٰارَته ...
التماس دعا 🙏
#هیئت_مجازی
#شب_زیارتی_امام_حسین_علیه_السلام
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
@Alachiigh
نترس و غمگین مباش،
قطعا، ما نجات دهنده تو و
خانواده ات هستیم
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃
#مثبت_اندیشی
#انگیزشی
@Alachiigh
🌹شهید_حمیدرضا_نوبخت🌹
▪️در جمع نیروهای لشکر 25 کربلا معروف بود، اگر مأموریتی به او محول شود تا پایان مأموریت پوتین را از پایش بیرون نمی آورد. گاه طی شبانه روز یکی دو ساعت بیشتر نمی خوابید.
.
▪️همسنگرانش نام "ناجی فاو" را بر او نهادن. بعد از فتح فاو دشمن به پاتکهایی دست زد ولی موفقیتی کسب نکرد. یکی از این پاتکها در 28 اسفند 1364 در حوالی کارخانه نمک انجام شد. حمیدرضا با یک گردان توانست در مقابل سه تیپ دشمن ایستادگی و مقاومت کند. درگیری به حدی شدید بود که در یک روز چند بار سنگرها میان نیروهای خودی و دشمن دست به دست شد. دشمن یک تیپ را وارد عمل کرد و حمیدرضا با یک گروهان به مقابله برخواست. در آن روز آن قدر آر پی جی شلیک کرده بود که از گوشهایش خون می آمد. آتش دشمن چنان شدید بود که سردارمرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 فکر می کرد حمیدرضا دیگر شهید یا اسیر شده است.
.
▪️یک بار که به مرخصی می آمد، فرمانده لشکر خودرویی مدل بالا در اختیارش گذاشت تا به کارهایش برسد. یکی از همرزمانش می گوید: وقتی که در شهر بودم او را سوار پیکان دیدم و با تعجب دلیلش را پرسیدم. پس از اندکی تامل گفت: «این مردم هر چند وقت عزیزی را تشییع می کنند و نمی دانند که ما چه کاره ایم و چه می کنیم. می ترسم که با سوار شدن در آن باعث شوم مردم مرتکب غیبت و گناه شوند؛ فراهم کردن زمینه غیبت به همان اندازه گناه است.»
.
برادرش علیرضا که شهید شد؛ در جبهه ماند و حتی در تشییع جنازه برادر شرکت نکرد و به دادن پیامی به مردم شهر اکتفا کرد.
⭐️شادی روح پاک همه شهدا صلوات
#به_یاد_شهدا
@Alachiigh