eitaa logo
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
118 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
127 ویدیو
4 فایل
بشم یه جسد یکی که فقط از صبح حرف میزنه کلش پوک؛ آدم نباشم چه فرقی داره خب سپاه سیمرغ یا خوک. زندانی‌های محترم، به زندان خوش‌آمدید. متشکرم که با حضورتون <ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ> را زیبا می‌سازید. Speak : https://daigo.ir/secret/4145012287
مشاهده در ایتا
دانلود
به دیوار خیره بود و کلامی حرف نمی‌زد. اطرافیانش تعجب کرده بودند او همان فرد پر سر و صدا و پر شوق و شورِ کلاس بود؛ اما حالا.. حالا چشمانش چیز دیگری می‌گفتند او دیگر مثل قبل نبود.. غم زیادی از چشمانش نمایان بود. هیچکس نمی‌دانست دلیلش چیست. شخصی جلو آمد و جویای علت شد او پاسخ داد : من؟ من حالم خوب است نه، خوب نه، عالی ام، عالی ‌تر از هر لحظه.. می‌دانی چرا؟ چون شناختم، شناختم کسانی را که باید زودتر می‌شناختم. دیگر کافی‌ است تظاهر به شادی، تظاهر به خنده، تظاهر به خوب بودن؛ حال می‌خواهم خودم باشم، همان خودِ خسته و تنها..
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- درود و وقت بخیر ؛ چنلِ 𝑨 𝒔𝒆𝒂 𝒐𝒇 𝒃𝒍𝒐𝒐𝒅 قصد داره از چنل‌های فاخر و جذاب شما حمایت ویژه کنه ؛ تنها کاری که لازمه انجام بدین اینه که این تکست پست رو فور کنید و لینکتون رو "اینجا" بگذارید تا من به صورت فوق پروفشنال یکی از پست های چنلتون رو انتخاب و به مدت 18 ساعت تویِ چنل‌م قرار بدم ! مهلت : چهارشنبه شب ، ساعت 22:22 تایم قرارگیری حمایتی ها : جمعه شب ، ساعت 00:00 محل قرارگیری حمایتی ها : " 𝐒𝐅𝐁_𝐏 " ظرفیت : تا جایی که در توانم بود ... منتظرتونم ! -𝑨 𝒔𝒆𝒂 𝒐𝒇 𝒃𝒍𝒐𝒐𝒅-
هدایت شده از 🇵🇸𝑫𝒖𝒔𝒌𝑽𝒆𝒍𝒍𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🇮🇷 ☝️🏻
سلام؛ قصد دارم یه تقدیمی ترکیبی بدم _ برای شرکت،این پیام و فور بزنید چنلتون و لینک و اینجا قرار بدید و من به شما میگم: ★وایب کدوم سلبریتی رو می دید ★اگر موجودی غیر از انسان بودید احتمالا چی بودید ★یه کتاب به شما معرفی میکنم ★و یه موزیک برای شما ظرفیت؟ در حد توان به امید استقبال~ @daijubo ✍🏼
A silence full of words..
مسیح.. انگشتانش صفحات کتاب را لمس می‌کردند، اما نگاهش خیره به جاسيگاری پر از سیگار بود. هیچکس نمی‌دانست از غم داستانِ کتابی که انگشتانش لمس می‌کردند، این‌گونه مبهوت به جای دیگری غیر از صفحات خیره بود یا غم چشمانش داستانِ دیگری را رقم می‌زدند که احدی از آن باخبر نبود.. او همیشه این‌ها را تکرار می‌کرد؛ موهای ژولیده، چشمانی گود افتاده، جا‌سیگاری پر از سیگار، صفحه ای همیشه باز و کتابی که هرگز خوانده نمی‌شد..
اعتماد کردن، سخت‌ترین کار دنیاست و من تو انجام اینکار افتضاحم..
A soul imprisoned in the depths of the seas!
تیمارستان، طبقه ی آخر، راه‌روی چهارم، اتاق ۴۸؛ به پنجره ای که میله هایش از ورود نور، کمی جلوگیری می‌کردند خیره بود و مدادش را میان انگشتانش تکان می‌داد. در افکارش غرق شده و جای دیگری بود، او همیشه جای دیگری بود. هر جا غیر از زندانِ جسمش.. با خود اندیشه می‌کرد؛ من دیوانه نیستم! چرا آنها این‌چنین فکر می‌کنند؟ خودشان گفتند خودم باشم. خودشان گفتند هر چه می‌خواهم بنویسم.. حال مرا به دلیل دیوانه بودن به این مکان احمقانه فرستاده اند. اما من فقط حقیقت را نوشته ام و هرگز از نوشتن حقیقت دست بر نخواهم داشت. آری انسان‌ها احمقانه زندگی می‌کنند و احمقانه همه چیز را جلوه می‌دهند حتی جهان را..!