تیمارستان، طبقه ی آخر، راهروی چهارم، اتاق ۴۸؛
به پنجره ای که میله هایش از ورود نور، کمی جلوگیری میکردند خیره بود و مدادش را میان انگشتانش تکان میداد. در افکارش غرق شده و جای دیگری بود، او همیشه جای دیگری بود. هر جا غیر از زندانِ جسمش..
با خود اندیشه میکرد؛
من دیوانه نیستم! چرا آنها اینچنین فکر میکنند؟ خودشان گفتند خودم باشم. خودشان گفتند هر چه میخواهم بنویسم.. حال مرا به دلیل دیوانه بودن به این مکان احمقانه فرستاده اند. اما من فقط حقیقت را نوشته ام و هرگز از نوشتن حقیقت دست بر نخواهم داشت.
آری انسانها احمقانه زندگی میکنند و احمقانه همه چیز را جلوه میدهند حتی جهان را..!
#Absurd_thoughts
در میان برف ها ایستاده و به چتری که روی زمین افتاده خیره بود. اتفاقات خوشحال کننده ی روزش را مرور میکرد؛ ناگهان قطرات آب را روی صورتش احساس کرد. چشمانش را گشود و دید ساعت هاست کف خیابان زیر سیل باران دراز کشیده و هیچ خبری از اتفاقات خوشحال کننده نیست!.. آری او دوباره در تصورات مزخرف اش غرق شده بود. همان تصوراتی که او را به تیمارستان کشانده و در آن مکان احمقانه زندانی کرده بود.. او فرار کرد اما در خیابان؟ زیر باران؟ تنها؟ بدون مکان و جایی برای خوابیدن؟
با خود گفت :
همان بهتر که مرا دیوانه میخوانند؛ حداقل مکانی برای زندگیِ مضحک و مزخرف خود دارم.. با اینکه نمیشود حتی در آنجا تنفس کرد اما باز هم بهتر از ساعت ها خیره شدن به این انسانها و رفتار های تعفنشان است.
#Absurd_thoughts
در سکوت مطلق فرو رفته و میان انبوهی از انسانها نشسته بود. به تک تک آنها نگاهی میانداخت و سعی میکرد زندگیشان را حدس بزند! دوستانِ آشنایی را میدید، با او حرف میزدند..
اما فقط یک چیز در ذهن او رژه میرفت؛
حقیقتی که همیشه رو به روی ماست و ما آنرا نمیبینیم و انسانهایی که دروغ را در رأس توجه قرار میدهند!..
ترس وجودش را فرا گرفته بود؛ انسانها.. و چهره ی همیشه وحشتناک و پنهان آنها.
#Absurd_thoughts