در سکوت مطلق فرو رفته و میان انبوهی از انسانها نشسته بود. به تک تک آنها نگاهی میانداخت و سعی میکرد زندگیشان را حدس بزند! دوستانِ آشنایی را میدید، با او حرف میزدند..
اما فقط یک چیز در ذهن او رژه میرفت؛
حقیقتی که همیشه رو به روی ماست و ما آنرا نمیبینیم و انسانهایی که دروغ را در رأس توجه قرار میدهند!..
ترس وجودش را فرا گرفته بود؛ انسانها.. و چهره ی همیشه وحشتناک و پنهان آنها.
#Absurd_thoughts