به ساعت خود خیره بود.
آری دوباره 21:12 بود، همان زمان آشنایی قدیمی.. همان آشنایی که هرگز ابدی نشد.
من مثل همیشه اینجا در انتظار تو نشسته ام؛ در انتظار آمدنی که هرگز قرار نیست اتفاق بیفتد!
دوباره به ساعتش نگاهی انداخت، دیگر از شب گذشته و صبح شده بود.
- فردا هم برمیگردم و در انتظاری پایان ناپذیر غرق میشوم، آن هم تا ابد..
#Picture
#Absurd_thoughts
هدایت شده از "𝖾𝗑𝗁𝗂𝗍𝖻𝗂𝗍𝗂𝗈𝗇"
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- غرق شده ام میان انسانهایی که موجوداتی غیر از انساناند!
#Video
سردرد وحشتناکی آزارش میداد. در مترو نشسته و سرش را به شیشه پشت سرش تکیه داده بود. چشمانش را باز کرد و نگاه به مردم انداخت؛ چهره هایشان دردهای زیادی را به میان میآورد..
خشم، غم، اندوه، پشیمانی، نگرانی، عشق، لبخند، شادی، حسرت و ندامت!
با خود گفت:
تمام آنها در احساساتی گم شدهاند، همگی میدانند آن احساسات چیست میدانند چگونه کنترلاش کنند و چگونه با آن روبهرو شوند؛ اما من..
- من نمیدانم اصلا احساسی حس میکنم یا نه؛ نمیدانم اصلا آیا وجود خارجی دارم، یا شاید فقط روحی گمشده در جسمی مرده ام؟!
#Absurd_thoughts