میخواستم بنویسم؛ اما نمیدانستم از چه چیز و چگونه.. پس صبر کردم تا آنچیز که باید به ذهنم خطور کند؛ اما ذهن و افکارِ مضحکم در پوچیِ عمیقی غرق شده بودند. او همه جا با من بود. او؟ درست است همان پوچیِ عظیمی که هر شب در تاریکی اتاق به من خیره میشد! نوعی پوچی که هرگز نمیتوانستم از آن فرار کنم.. با خود میگفتم بیخیال چه اهمیتی دارد در پوچی باشی یا نه مهم این است که حداقل هستی، همان بودن را هم نمیتوان بود؛ اما احمقانه است، نبودنِ بودن؟! تمسخر آمیز است، آری حالم از نوشتههایم بهم میخورد. به قدری که نیاز دارم تمام این کاغذهای پر شده را یکجا بسوزانم و نابود کنم!
#Absurd_thoughts