هدایت شده از 𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
روزها میگذرند و من در عجب گذرانشان.
بی آنکه بدانم چه حسی دارم، مینویسم، میخوانم و مدام برای بقا میکوشم.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنده موندن خیلی سخته؛ اما همچنان خیلیها برای بقا تلاش میکنند!
از شدت دسترسی نداشتن به هیچ برنامهای دارم ویدئوهای ته گالریم رو میذارم اینجا...
به قدری جهان شگفتی داره که در عجبم چرا انسانها خودشون رو غرق در اتفاقات پیش پا افتادهی جهان میکنند!...
مسیح، روی تختِ کنج اتاقاش نشسته بود.
روی تختِ اتاقی که آن را اجاره کرده بود، اتاقی که از سقفاش قطرات آب میچکید، بوی چوب خیس در آنجا پخش بود، لبهی پنجرهی رو به خیابانِ قدیمی مملو از خاک شده و گوشهها را تارعنکبوت فرا گرفته بود.
لباسهای کهنهاش که چندین سال پیش از پدرش به او ارث رسیده بود به میخهای روی دیوارِ ترک خورده آویزان بود.
با خود میاندیشید که حالش از خودش و زندگیِ نکبت بارش بهم میخورد. حالش از این اتاقکِ کوچیکِ نمدار و پوسیده بهم میخورد. حاضر بود در خیابان بخوابد؛ اما روی این تخت کهنه که صدای منزجر کنندهاش اتاق رو فرا میگرفت ننشیند. تا کِی باید در این منجلاب دست و پا میزد؟
مسیح.. خدا میداند تا کِی باید تقاص نفس کشیدنت را پس بدهی!
#Absurd_thoughts