مسیح، روی تختِ کنج اتاقاش نشسته بود.
روی تختِ اتاقی که آن را اجاره کرده بود، اتاقی که از سقفاش قطرات آب میچکید، بوی چوب خیس در آنجا پخش بود، لبهی پنجرهی رو به خیابانِ قدیمی مملو از خاک شده و گوشهها را تارعنکبوت فرا گرفته بود.
لباسهای کهنهاش که چندین سال پیش از پدرش به او ارث رسیده بود به میخهای روی دیوارِ ترک خورده آویزان بود.
با خود میاندیشید که حالش از خودش و زندگیِ نکبت بارش بهم میخورد. حالش از این اتاقکِ کوچیکِ نمدار و پوسیده بهم میخورد. حاضر بود در خیابان بخوابد؛ اما روی این تخت کهنه که صدای منزجر کنندهاش اتاق رو فرا میگرفت ننشیند. تا کِی باید در این منجلاب دست و پا میزد؟
مسیح.. خدا میداند تا کِی باید تقاص نفس کشیدنت را پس بدهی!
#Absurd_thoughts