eitaa logo
الف|نون
174 دنبال‌کننده
143 عکس
56 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| @N_rabbanii🧶 بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
۴. اگر سودای نویسندگی در سر دارید، مبنا خانه‌ی مطمئن و امنی‌ست برای یادگیری نوشتن. بعد از گذراندن چهارخان رستم (نویسندگی خلاق، مقدماتی، پیشرفته، حرفه‌ای) وارد باشگاه نویسندگی مبنا می‌شوید. دوره‌ی نویسندگی خلاق، خانِ اول است :) ثبت‌نام نویسندگی خلاق شروع شده و تنها سه روز تا پایان ثبت‌نام مهلت هست. برای دریافت اطلاعات بیشتر به صفحه‌ی مدرسه سر بزنید: @mabnaschoole یا از طریق پیوند زیر برای ثبت‌نام اقدام کنید: https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04/
___________ اینکه نیستم از شهادت حاج قاسم بنویسم، هرسال می‌نوشتم، بی‌ردخور، نیستم از اعتکاف‌های شلوغِ دانش‌آموزی بنویسم و از بلبشویی که باز توی کشور راه افتاده، ناراحتم نمی‌کند. سابق ناراحت می‌شدم اگر توی این موقعیت‌ها چیزی نمی‌نوشتم. ذهنم سنگین می‌شد و خیال می‌کردم باید کاری می‌کردم و نکردم. امسال نرسیدم بنویسم. سنگین نبود ذهنم؛ خالی‌اش کرده بودم‌ روی صفحات کاغذی. بغض‌‌های ته گلوم را کلمه کرده بودم و به همه نشانش داده بودم. جایی که چشم‌آبی‌ها برای شخصیت داستانم دل می‌سوزانند و یکی می‌زند توی پَرشان و می‌گوید: "اول بمب می‌ریزید روی سرمون بعد میایید عیادت؟" جایی که در پاسخ به سوالِ "دوست داری کودکیِ چه کسی را زندگی کنی؟" بی‌معطلی نوشته بودم: "قاسم سلیمانی." دنبال‌کننده‌های صفحات مجازیِ من سرجمع پانصد ششصدنفر می‌شوند. دنبال کننده‌‌های صفحاتی که تویش نوشته بودم بیشتر از چندهزار. از همه طیف هستند. خیالم راحت است اگر نرسیدم توی مجازی بنویسم، روی صفحه‌های کاغذی چیزکی نوشتم. برای آدم‌هایی که بیشتر از خودم دوست‌شان دارم و دلم می‌خواهد به خاطر مردانگی، شجاعت، وطن‌دوستی و ایمان‌شان بمیرم. عکس از حرم امام رضاست. روز تولد امام جواد، هم روز تولد امام علی در مشهد بودم. فرصت نشد از این تقارن بنویسم و از صحن و سرای حرم عکس‌های گُل مَنگلی بگیرم. این یکی را روز آخر گرفتم. هول هولکی. نشسته بودم روی فرش‌های حرم. شال گردن را پیچیده بودم دور گردنم. به قاسم سلیمانی فکر می‌کردم و همه‌ی مردهایی که تمام عمر برای ایران دویدند و خون‌شان در همین خاک حل شد. باد سرد می‌زد توی کاسه‌ی چشم‌هام و فین فین می‌کردم. سرم را بالا گرفتم و زل زدم به صحن مقابلم. تصویر باشکوهی بود. ابهت داشت و شکوهش آدم را میخکوب می‌کرد. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم و عکس گرفتم. حرم توی ذهن من همینطور است. همین ‌قدر بلندبالا و استوار. منِ خُرد و ضعیف نشسته‌ام زیر پایش، حرم ایستاده بالای سرم و قد کشیده تا آسمان. سخت و محکم. هرچه برخی مسئول داخلی و همه‌ی لاشخورهای خارجی زور بزنند، ایران با وجود چنین سدّ مستحکمی محال است فرو بپاشد. ______________ @AlefNoon59
الف|نون
_____________ از بین عکس‌ شهدا و قربانی‌ها، این یکی توی ذهنم پررنگ‌تر بود. دست به دامن گوگل شدم که یک بار دیگر ببینمش. باورکردنی نبود. می‌خواستم مطمئن شوم در زمانه‌ی ما، آدم‌ها را حبس می‌کنند توی یک چهاردیواری و زنده زنده می‌سوزانند. طوری که نقشِ بدن‌شان، مدل دست و پاشان، حالتی که جزغاله شده‌اند روی فرش بماند. انگار زمان بربریت و مغول باشد یا عهد حجر. انگار داعش حمله کرده باشد به ایران. عمدا نمی‌نویسم مسجد. می‌نویسم چهاردیواری. رگ غیرت خیلی‌ها وقتی اسم مسجد بیاید کنار جنازه‌ی آدمی، خشک می‌شود و نمی‌جنبد. کاش زن چادر به سر بالای نقشِ سوخته نمی‌نشست. اگر چند تار موی افشان ریخته بود توی صورتش و با ناخن‌های کاشت و لاک‌زده خنج می‌کشید روی گونه‌هاش، مرثیه‌های سوزدار برایش سروده می‌شد و آهنگ آزادسازیِ خرمشهر می‌گذاشتند روی تصویر سوخته‌اش‌. گوگل بدقلقی می‌کرد. می‌نوشتم عکس جنازه‌ی سوخته روی فرش مسجد، عکس‌های پرت و پلا می‌آورد. کلمه‌ها را ده بار پس و پیش کردم. یکی دوتا عکسِ درهم آمد و قاطیِ آن‌ها رسیدم به این تصویر. خودش بود. علی اکبر. جوان ۱۸ ساله‌. سن و اسمش را زیر تصویر نوشته بودند. یک بار دیگر هم این اسم را شنیده بودم. علی اکبر، جوان. اسمی آشنا بود. پیش‌تر از این‌ها یکی علی‌اکبر نام را که جوان هم بود کشته بودند توی بیابانی در کشور عراق. در شهر کربلا... ما به بربریت و عصر حجر برنگشته بودیم، تکرار تاریخ را زندگی می‌کردیم/ می‌کنیم. بدم می‌آید از آوردن جمله‌های کلیشه توی نوشته‌هام. چاره‌ای نیست. تاریخ همین‌قدر کلیشه‌وار تکرار می‌شود که صدنفر می‌ریزند روی یک نفر، سرش را می‌بُرند و به همین اکتفا نمی‌کنند. بالا سرش پای می‌کوبند، سوت بلبلی می‌زنند و هلهله و دست و رقص... این یکی قصه‌ی حسین است. شبیه حسین زیاد بودند که کشته شدند. حسابِ اسم و فامیل‌شان از دستم در رفته. قاسم را یادم مانده که پدرش با محاسن سفید نشسته بود در مزار شهدای قزوین و می‌گفت جنازه‌ی پسرم را از پاهای لاغرش تشخیص دادم و دیدم چند دختر بالا سر جنازه‌ای دیگر حلقه‌ زده‌اند. آواز می‌خوانند و کف می‌زنند‌. قصه‌ی عباس را هم بلدید. مردی که دست‌هاش را قطع کرده بودند. اینجا هم با تبر می‌زنند توی سر افشین‌ و یک دستش را از تنش جدا می‌کنند. مشعل‌ به‌دست‌ها و خنجر به جیب‌ها را می‌گویند معترضِ بی‌سلاح و بی‌دفاع. می‌گویند دست خالی آمده‌اند بیرون برای ایستادن مقابل گرانی. من کور نشده‌ام، نمره‌ی عینکم همانی است که شش ماه پیش. خنجر و اسلحه و آتش را دیدم توی دست‌هاشان. ندیده‌ها نمره چشم‌شان چند است؟ عینک می‌زنند یا عصای سفید دست می‌گیرند؟ من خرفت نشده‌ام. هنوز بلدم دودوتا می‌شود چندتا. حساب کتاب و منطق سرم می‌شود. گرانی چه دخلی دارد به پرستاری که مانده توی بیمارستان و به جرم ماندن باید سوزانده شود و دختر بچه‌اش بی‌مادر؟ گرانی چه دخلی دارد به بانک، اتوبوس و ماشین آتش‌نشانی که می‌خواهد آتشِ مشعل‌ به‌دست‌ها را خاموش کند؟ چه دخلی دارد به ماشین همسایه که توی پارکینگ خانه‌اش پارک شده و خرد می‌شود شیشه‌هاش؟ چه دخلی دارد به ملینا، که تازه سه سالش شده بود و به آنیلا که کلاس دوم ابتدایی بود و لباس عروس به تن داشت؟ از که می‌پرسم؟ برای که می‌نویسم؟ هیچ‌کس. برای خودم می‌نویسم که کاسه‌ی سرم بنگ بنگ صدا می‌کند. دوتادوتا با منطق من می‌شود چهارتا. با منطق برخی می‌شود ۲۴۲۷ تا... من قصه‌ای نو ندارم. قصه برای ۱۴۰۰ سال پیش است. شخصیت‌های اصلی‌اش همه شبیه‌اند به علی اکبر و حسین و قاسم و عباس... به شمر و خولی و حرمله و یزید. قصه‌های زیادی هست هنوز. دارند می‌سازند و سینه به سینه برای هم نقل می‌کنند. خیالِ خوبی دارند. داستان سورئال می‌سازند. دودوتا را کرده‌اند ۶۰هزارتا، ۱۰۰هزارتا، ۱۰میلیون، ۲۰میلیون. کی به کی است؟ ۹۰میلیون. بله. همه‌ی ما مردم ایران در اعتراضاتِ "مسالمت‌آمیزِ مردمی" مُرده‌ایم. امنیتی‌ها با قساوت ما را کشته‌اند. من روحم از قبرستان دارد این‌ها را می‌نویسد. داستان هرچه تخیلی‌تر، پرطرفدارتر. شما با داستان‌های تخیلی_ فضایی‌ شب را به روز وصله کنید. من شب‌ها تا صبح بیدارم و خودم را سوال‌پیچ می‌کنم. ذهن پرسش‌گر گندیده نمی‌شود. ذهن‌های گندیده‌ی زیادی می‌بینم که درِ سوال کردن و فکر کردن را بسته‌اند و خیال می‌کنند حق مطلق‌اند‌. چرا یکهو همه چیز گران شد؟ چرا نگفتند علت گرانی چیست و برای بعدش چه فکری کرده‌اند؟ چرا قبل از به آتش کشیده شدن شهر و پرپر شدن این همه آدم، با ما حرف نزدند مسئولین؟ مُرده بودند؟ طوری نیست. از توی قبرستان هم می‌شد فَک‌شان را باز کنند و برای‌مان حرف بزنند. اگر می‌خواستند می‌شد. مُرده‌شورشان را ببرند که نخواستند و عوضش جان عزیزانِ ما گرفته شد. به وقت حرف زدن لال می‌شوید و بعد از آشوب نطق‌تان باز می‌شود. لعنت به شما که مقصر اول این وضعیت شمایید. مقصر دومی هم هست.
چرا در اعتراض کردن هم جهان‌سومی هستید و جز وحشی‌گری و میدان دادن به تروریست‌های داعشی کار دیگری ازتان بر نمی‌آید؟ نتیجه‌ی هربار این مدلی به خیابان آمدن‌تان ویرانی بود و نابود کردن اعتراضِ مردم و کشته شدن آدم‌های بی‌گناه. پشت بند حماقت شما کف خیابان، آن مسئول مفت‌خور جا پایش محکم‌تر می‌شود و آمریکایی جماعت، به بهانه‌ی حقوق بشر و لاطائلات، تحریم پشت تحریم می‌بندد و تهدید به حمله‌ی نظامی می‌کند و فشار روی ما بیشتر می‌شود. که چه؟ مثلا دارید به نفع مردم کار می‌کنید و نجات‌شان می‌دهید؟ در تمام این سال‌ها رفتارهای خشن شما کف خیابان کدام درد ما را دوا کرده؟ شما به گرانی معترض‌اید و درد اقتصاد دارید؟ چرا شیشه‌ی مغازه‌ی پیرمردی را که زندگی‌اش در یک مغازه‌ی فکستنی خلاصه می‌شود پایین می‌آورید؟ از این تناقض جِر نمی‌خورید؟ چرا کتابخانه آتش می‌زنید؟ مغولید مگر؟ چرا نارنجک پرت می‌کنيد وسط خیابان؟ اینجا شهر است نه منطقه جنگی. چرا قرآن و مسجد و امامزاده می‌سوزانید؟ چرا نمی‌روید خانه‌ی آن مسئول به‌درد نخور را با خاک یکی کنید؟! خیلی درد مردم دارید و آزادی‌خواه هستید؟ چرا همان مسئول فاسد را نمی‌اندازید توی سطل آشغال و آتشش نمی‌زنید که ماهم برایتان کف و سوت بزنیم؟ چرا زور شما به مافیای بازار ارز و طلا و دلار و فلان آقا زاده‌ی پفیوز و آن یکی مسئول عوضی نمی‌رسد هیچ‌وقت؟ چرا شماها فقط بسیجی کُشتن بلدید؟؟؟!!! بسیجی که حقوقش نصف حقوق شما آیفون به دست‌های مثلا معترض کف خیابان هم نیست. چرا شماها که می‌خواهید ایرانِ ما را آباد کنید این همه مغول‌صفت‌اید؟ ایران را دوست دارید؟ چرا نمی‌زنید توی دهان ترامپ و نتانیاهو که خفه شوند و پشت‌بندِ خوش‌رقصی‌های شما تز حمله‌ی نظامی به ایران صادر نکنند؟ چرا از حمله به ایران ذوق‌مرگ می‌شوید؟ خوش‌تان می‌آید بمب‌های آمریکایی بریزند روی سر بچه‌های ایرانی و خانه‌هاشان مثل بچه‌های غزه پودر شود؟ غزه را می‌شناسید؟ چرا در شما ذره‌ای حس وطن‌دوستی نیست؟ کدام ایران را شما دوست دارید و برایش به خیابان آمده‌اید که از تحریم شدنش شاد می‌شوید، از حمله به خاکش ارضا می‌شوید، از حذف تیم‌های ملی‌اش بشکن می‌زنید و از ترور دانشمندانش جشن می‌گیرید؟ نطفه‌تان در کدام کشور بسته شده که این همه ایران‌ستیزید شما؟ شما که عرضه‌ی براندازی و انقلاب هم ندارید و چندسال یک بار می‌ریزید توی خیابان و به‌جای اعتراض و اعتصابِ اصولی که نتیجه بدهد و دزدهای توی سیستم را آدم کند، بانک و عابر بانک و سطل آشغال می‌سوزانید و به تروریست‌های آدم‌کُش میدان می‌دهید تا قلب کودکان‌مان را سوراخ کنند. اگر عرضه‌ی مبارزه با مسئول فاسد جمهوری اسلامی را ندارید، بمانید توی خانه‌هایتان و بگذارید ما زندگی‌مان را بکنیم. هیچ کاری نکردن بهتر از داعشی بازی است. نمی‌توانید مسئولی را که مسبب گرانی است بازخواست کنید؟ بلد نیستید؟ توانش را ندارید؟ نکنید. من هم نمیتوانم. اما بهای نتوانستنِ من را مردم بی‌گناهی نمی‌دهند که می‌خواهند به کار و زندگی‌شان برسند و بدون ترس از خیابان عبور کنند! اگر بلد نیستید ایران را درست کنید، ویرانش نکنید. سوریه و افغانستان و عراق و لیبی‌اش نکنید. که بعد آن مسئولِ گندیده زیر رختخوابش عمیق‌تر خروپف کند و آخ هم نگوید. که بعد بمب‌های آمریکایی روی سر ما خراب شوند و تکفیری‌ها اسلحه به‌دست کوچه به کوچه توی مملکت‌مان ویراژ بدهند. لابد بعدش هم بچه‌ی محمدرضا که سر پیری پول تو جیبی‌اش را از ننه‌اش می‌گیرد افتخار بدهد از آن سر دنیا بیاید به ما حکومت کند و یادش برود بابا و بابابزرگش با چه افتضاحی با اردنگی از ایران پرت شدند بیرون. من قصه‌ی علی اکبر و عباس را نوشتم. قصه‌ی حسین و قاسم که پیرنگ‌شان رستخیز است. پیرنگ داستانی که شما برای ایران نوشته‌اید، سقوط است. ویرانی. لعنت به شما که مقصر بعدیِ جان‌های پرپر شده شمایید. ______________ @AlefNoon59
____________ نام پسرشان را گذاشته بودند علی اکبر. مادر صورتش کبود شده بود و از شدت گریه صداش در نمی‌آمد. انگار دستی گلویش را فشار بدهد و راه نفسش را گرفته باشد. می‌گفت این بچه را به سختی بزرگ کردیم و رساندیمش به اینجا. به اینجایی که با چند نفر از دوستانِ همراهش، درون کانکسی حبس‌شان کنند و کانکس را به آتش بکشند. پسر به همراه دوستانش زنده زنده می‌سوزد و خاکسترش برای همیشه جزئی از خاک ایران می‌شود. بیرونِ کانکسی که آتش از میانش شعله می‌کشد، چند نفر لبخندزنان به تماشا می‌نشینند، کف می‌زنند و عشق می‌کنند از جزغاله شدنِ آدم‌ها‌. پدر در سوگِ فرزند تنها یک جمله می‌گوید: "من گریه نمی‌کنم. صبر می‌کنم تا محرم..." و بعد روضه‌ی علی‌اکبر می‌خواند و آرام سینه می‌زند. ______________ @AlefNoon59
هدایت شده از مجلهٔ مدام
اطراف ما پر است از تصویر آرام و خوش‌رنگ از کودکی. تصویرهایی پر از شادی و خاطره‌های شیرین و صلح و دوستی. «وینگوی نوشه» این تصویر را کنار می‌گذارد و تصویر دیگری از کودکی نشان‌مان می‌دهد. تصویری که در آن جنگ و بمباران شیمیایی روی کودکی سایه انداخته. نسخۀ کامل این داستان به قلم را در نهمین شمارۀ مدام (کودکی) می‌توانید مطالعه کنید. این مجله از طریق وبسایت مدام قابل سفارش است: https://modaammag.ir/shop نسخۀ صوتی این روایت را در رادیو مدام بشنوید: https://castbox.fm/vb/908520283 مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
. فرماندهانی که قرار بود هدف قرار بگیرند را دیدید؟ قدشان به تخته سیاه هم نمی‌رسید. ______________ @AlefNoon59
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷آخرین سخنرانی آیت‌‌الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای ✏️ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه‌ کار کند. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران در واقع میگویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از علیرضا زادبر
تا دیروز فدایی "خامنه ای" بودیم از امروز فدایی "ایده خامنه ای" برای ایران خواهیم بود. سوگ و شوکه بودن بماند برای بعد، از امروز وظیفه ما استمرار ایده و میراث شهید خامنه ای است‌. ایده او ایران مستقل و قدرتمند است.
هدایت شده از علیرضا زادبر
مردم بسیار عجیبی هستید عجب ملتی هستید! حقیقتا مُتحیر باید بود! امام‌تان را شهید کرده اند. دو قدرت هسته ای بمبارانتان می‌کنند. هفت هشت کشورکِ منطقه را همزمان می زنید. با این حال شهر به شهر در حمایت از "ایده شهید خامنه ای" هر شب به کف خیابان می آیید. عجب ملتی تربیت کره است این آیت الله شهید خامنه ای... خودش حضور ندارد اما میراث او اثر دارد. @Politicalhistory