الف|نون
﷽
_____________
از بین عکس شهدا و قربانیها، این یکی توی ذهنم پررنگتر بود. دست به دامن گوگل شدم که یک بار دیگر ببینمش. باورکردنی نبود. میخواستم مطمئن شوم در زمانهی ما، آدمها را حبس میکنند توی یک چهاردیواری و زنده زنده میسوزانند. طوری که نقشِ بدنشان، مدل دست و پاشان، حالتی که جزغاله شدهاند روی فرش بماند. انگار زمان بربریت و مغول باشد یا عهد حجر. انگار داعش حمله کرده باشد به ایران.
عمدا نمینویسم مسجد. مینویسم چهاردیواری. رگ غیرت خیلیها وقتی اسم مسجد بیاید کنار جنازهی آدمی، خشک میشود و نمیجنبد. کاش زن چادر به سر بالای نقشِ سوخته نمینشست. اگر چند تار موی افشان ریخته بود توی صورتش و با ناخنهای کاشت و لاکزده خنج میکشید روی گونههاش، مرثیههای سوزدار برایش سروده میشد و آهنگ آزادسازیِ خرمشهر میگذاشتند روی تصویر سوختهاش.
گوگل بدقلقی میکرد. مینوشتم عکس جنازهی سوخته روی فرش مسجد، عکسهای پرت و پلا میآورد. کلمهها را ده بار پس و پیش کردم. یکی دوتا عکسِ درهم آمد و قاطیِ آنها رسیدم به این تصویر. خودش بود. علی اکبر. جوان ۱۸ ساله. سن و اسمش را زیر تصویر نوشته بودند. یک بار دیگر هم این اسم را شنیده بودم. علی اکبر، جوان. اسمی آشنا بود. پیشتر از اینها یکی علیاکبر نام را که جوان هم بود کشته بودند توی بیابانی در کشور عراق. در شهر کربلا...
ما به بربریت و عصر حجر برنگشته بودیم، تکرار تاریخ را زندگی میکردیم/ میکنیم. بدم میآید از آوردن جملههای کلیشه توی نوشتههام. چارهای نیست. تاریخ همینقدر کلیشهوار تکرار میشود که صدنفر میریزند روی یک نفر، سرش را میبُرند و به همین اکتفا نمیکنند. بالا سرش پای میکوبند، سوت بلبلی میزنند و هلهله و دست و رقص... این یکی قصهی حسین است. شبیه حسین زیاد بودند که کشته شدند. حسابِ اسم و فامیلشان از دستم در رفته. قاسم را یادم مانده که پدرش با محاسن سفید نشسته بود در مزار شهدای قزوین و میگفت جنازهی پسرم را از پاهای لاغرش تشخیص دادم و دیدم چند دختر بالا سر جنازهای دیگر حلقه زدهاند. آواز میخوانند و کف میزنند. قصهی عباس را هم بلدید. مردی که دستهاش را قطع کرده بودند. اینجا هم با تبر میزنند توی سر افشین و یک دستش را از تنش جدا میکنند.
مشعل بهدستها و خنجر به جیبها را میگویند معترضِ بیسلاح و بیدفاع. میگویند دست خالی آمدهاند بیرون برای ایستادن مقابل گرانی. من کور نشدهام، نمرهی عینکم همانی است که شش ماه پیش. خنجر و اسلحه و آتش را دیدم توی دستهاشان. ندیدهها نمره چشمشان چند است؟ عینک میزنند یا عصای سفید دست میگیرند؟
من خرفت نشدهام. هنوز بلدم دودوتا میشود چندتا. حساب کتاب و منطق سرم میشود. گرانی چه دخلی دارد به پرستاری که مانده توی بیمارستان و به جرم ماندن باید سوزانده شود و دختر بچهاش بیمادر؟ گرانی چه دخلی دارد به بانک، اتوبوس و ماشین آتشنشانی که میخواهد آتشِ مشعل بهدستها را خاموش کند؟ چه دخلی دارد به ماشین همسایه که توی پارکینگ خانهاش پارک شده و خرد میشود شیشههاش؟ چه دخلی دارد به ملینا، که تازه سه سالش شده بود و به آنیلا که کلاس دوم ابتدایی بود و لباس عروس به تن داشت؟ از که میپرسم؟ برای که مینویسم؟ هیچکس. برای خودم مینویسم که کاسهی سرم بنگ بنگ صدا میکند. دوتادوتا با منطق من میشود چهارتا. با منطق برخی میشود ۲۴۲۷ تا...
من قصهای نو ندارم. قصه برای ۱۴۰۰ سال پیش است. شخصیتهای اصلیاش همه شبیهاند به علی اکبر و حسین و قاسم و عباس... به شمر و خولی و حرمله و یزید. قصههای زیادی هست هنوز. دارند میسازند و سینه به سینه برای هم نقل میکنند. خیالِ خوبی دارند. داستان سورئال میسازند. دودوتا را کردهاند ۶۰هزارتا، ۱۰۰هزارتا، ۱۰میلیون، ۲۰میلیون. کی به کی است؟ ۹۰میلیون. بله. همهی ما مردم ایران در اعتراضاتِ "مسالمتآمیزِ مردمی" مُردهایم. امنیتیها با قساوت ما را کشتهاند. من روحم از قبرستان دارد اینها را مینویسد. داستان هرچه تخیلیتر، پرطرفدارتر.
شما با داستانهای تخیلی_ فضایی شب را به روز وصله کنید. من شبها تا صبح بیدارم و خودم را سوالپیچ میکنم. ذهن پرسشگر گندیده نمیشود. ذهنهای گندیدهی زیادی میبینم که درِ سوال کردن و فکر کردن را بستهاند و خیال میکنند حق مطلقاند.
چرا یکهو همه چیز گران شد؟ چرا نگفتند علت گرانی چیست و برای بعدش چه فکری کردهاند؟ چرا قبل از به آتش کشیده شدن شهر و پرپر شدن این همه آدم، با ما حرف نزدند مسئولین؟ مُرده بودند؟ طوری نیست. از توی قبرستان هم میشد فَکشان را باز کنند و برایمان حرف بزنند. اگر میخواستند میشد. مُردهشورشان را ببرند که نخواستند و عوضش جان عزیزانِ ما گرفته شد. به وقت حرف زدن لال میشوید و بعد از آشوب نطقتان باز میشود. لعنت به شما که مقصر اول این وضعیت شمایید.
مقصر دومی هم هست.
چرا در اعتراض کردن هم جهانسومی هستید و جز وحشیگری و میدان دادن به تروریستهای داعشی کار دیگری ازتان بر نمیآید؟ نتیجهی هربار این مدلی به خیابان آمدنتان ویرانی بود و نابود کردن اعتراضِ مردم و کشته شدن آدمهای بیگناه.
پشت بند حماقت شما کف خیابان، آن مسئول مفتخور جا پایش محکمتر میشود و آمریکایی جماعت، به بهانهی حقوق بشر و لاطائلات، تحریم پشت تحریم میبندد و تهدید به حملهی نظامی میکند و فشار روی ما بیشتر میشود. که چه؟ مثلا دارید به نفع مردم کار میکنید و نجاتشان میدهید؟
در تمام این سالها رفتارهای خشن شما کف خیابان کدام درد ما را دوا کرده؟ شما به گرانی معترضاید و درد اقتصاد دارید؟ چرا شیشهی مغازهی پیرمردی را که زندگیاش در یک مغازهی فکستنی خلاصه میشود پایین میآورید؟ از این تناقض جِر نمیخورید؟ چرا کتابخانه آتش میزنید؟ مغولید مگر؟ چرا نارنجک پرت میکنيد وسط خیابان؟ اینجا شهر است نه منطقه جنگی. چرا قرآن و مسجد و امامزاده میسوزانید؟ چرا نمیروید خانهی آن مسئول بهدرد نخور را با خاک یکی کنید؟!
خیلی درد مردم دارید و آزادیخواه هستید؟ چرا همان مسئول فاسد را نمیاندازید توی سطل آشغال و آتشش نمیزنید که ماهم برایتان کف و سوت بزنیم؟ چرا زور شما به مافیای بازار ارز و طلا و دلار و فلان آقا زادهی پفیوز و آن یکی مسئول عوضی نمیرسد هیچوقت؟ چرا شماها فقط بسیجی کُشتن بلدید؟؟؟!!! بسیجی که حقوقش نصف حقوق شما آیفون به دستهای مثلا معترض کف خیابان هم نیست.
چرا شماها که میخواهید ایرانِ ما را آباد کنید این همه مغولصفتاید؟ ایران را دوست دارید؟ چرا نمیزنید توی دهان ترامپ و نتانیاهو که خفه شوند و پشتبندِ خوشرقصیهای شما تز حملهی نظامی به ایران صادر نکنند؟ چرا از حمله به ایران ذوقمرگ میشوید؟ خوشتان میآید بمبهای آمریکایی بریزند روی سر بچههای ایرانی و خانههاشان مثل بچههای غزه پودر شود؟ غزه را میشناسید؟ چرا در شما ذرهای حس وطندوستی نیست؟ کدام ایران را شما دوست دارید و برایش به خیابان آمدهاید که از تحریم شدنش شاد میشوید، از حمله به خاکش ارضا میشوید، از حذف تیمهای ملیاش بشکن میزنید و از ترور دانشمندانش جشن میگیرید؟ نطفهتان در کدام کشور بسته شده که این همه ایرانستیزید شما؟
شما که عرضهی براندازی و انقلاب هم ندارید و چندسال یک بار میریزید توی خیابان و بهجای اعتراض و اعتصابِ اصولی که نتیجه بدهد و دزدهای توی سیستم را آدم کند، بانک و عابر بانک و سطل آشغال میسوزانید و به تروریستهای آدمکُش میدان میدهید تا قلب کودکانمان را سوراخ کنند.
اگر عرضهی مبارزه با مسئول فاسد جمهوری اسلامی را ندارید، بمانید توی خانههایتان و بگذارید ما زندگیمان را بکنیم. هیچ کاری نکردن بهتر از داعشی بازی است. نمیتوانید مسئولی را که مسبب گرانی است بازخواست کنید؟ بلد نیستید؟ توانش را ندارید؟ نکنید. من هم نمیتوانم. اما بهای نتوانستنِ من را مردم بیگناهی نمیدهند که میخواهند به کار و زندگیشان برسند و بدون ترس از خیابان عبور کنند!
اگر بلد نیستید ایران را درست کنید، ویرانش نکنید. سوریه و افغانستان و عراق و لیبیاش نکنید. که بعد آن مسئولِ گندیده زیر رختخوابش عمیقتر خروپف کند و آخ هم نگوید. که بعد بمبهای آمریکایی روی سر ما خراب شوند و تکفیریها اسلحه بهدست کوچه به کوچه توی مملکتمان ویراژ بدهند. لابد بعدش هم بچهی محمدرضا که سر پیری پول تو جیبیاش را از ننهاش میگیرد افتخار بدهد از آن سر دنیا بیاید به ما حکومت کند و یادش برود بابا و بابابزرگش با چه افتضاحی با اردنگی از ایران پرت شدند بیرون.
من قصهی علی اکبر و عباس را نوشتم. قصهی حسین و قاسم که پیرنگشان رستخیز است.
پیرنگ داستانی که شما برای ایران نوشتهاید، سقوط است. ویرانی. لعنت به شما که مقصر بعدیِ جانهای پرپر شده شمایید.
______________
@AlefNoon59
﷽
____________
نام پسرشان را گذاشته بودند علی اکبر. مادر صورتش کبود شده بود و از شدت گریه صداش در نمیآمد. انگار دستی گلویش را فشار بدهد و راه نفسش را گرفته باشد. میگفت این بچه را به سختی بزرگ کردیم و رساندیمش به اینجا.
به اینجایی که با چند نفر از دوستانِ همراهش، درون کانکسی حبسشان کنند و کانکس را به آتش بکشند. پسر به همراه دوستانش زنده زنده میسوزد و خاکسترش برای همیشه جزئی از خاک ایران میشود. بیرونِ کانکسی که آتش از میانش شعله میکشد، چند نفر لبخندزنان به تماشا مینشینند، کف میزنند و عشق میکنند از جزغاله شدنِ آدمها.
پدر در سوگِ فرزند تنها یک جمله میگوید:
"من گریه نمیکنم. صبر میکنم تا محرم..."
و بعد روضهی علیاکبر میخواند و آرام سینه میزند.
______________
@AlefNoon59
هدایت شده از مجلهٔ مدام
اطراف ما پر است از تصویر آرام و خوشرنگ از کودکی. تصویرهایی پر از شادی و خاطرههای شیرین و صلح و دوستی. «وینگوی نوشه» این تصویر را کنار میگذارد و تصویر دیگری از کودکی نشانمان میدهد. تصویری که در آن جنگ و بمباران شیمیایی روی کودکی سایه انداخته.
نسخۀ کامل این داستان به قلم #نرگس_ربانی را در نهمین شمارۀ مدام (کودکی) میتوانید مطالعه کنید.
این مجله از طریق وبسایت مدام قابل سفارش است: https://modaammag.ir/shop
نسخۀ صوتی این روایت را در رادیو مدام بشنوید:
https://castbox.fm/vb/908520283
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
.
فرماندهانی که قرار بود هدف قرار بگیرند را دیدید؟ قدشان به تخته سیاه هم نمیرسید.
#میناب
______________
@AlefNoon59
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷آخرین سخنرانی آیتالله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنهای
✏️ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه کار کند. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران در واقع میگویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از علیرضا زادبر
تا دیروز فدایی "خامنه ای" بودیم از امروز فدایی "ایده خامنه ای" برای ایران خواهیم بود. سوگ و شوکه بودن بماند برای بعد، از امروز وظیفه ما استمرار ایده و میراث شهید خامنه ای است.
ایده او ایران مستقل و قدرتمند است.
هدایت شده از علیرضا زادبر
مردم بسیار عجیبی هستید
عجب ملتی هستید!
حقیقتا مُتحیر باید بود!
امامتان را شهید کرده اند.
دو قدرت هسته ای بمبارانتان میکنند.
هفت هشت کشورکِ منطقه را همزمان می زنید.
با این حال شهر به شهر در حمایت از "ایده شهید خامنه ای" هر شب به کف خیابان می آیید. عجب ملتی تربیت کره است این آیت الله شهید خامنه ای... خودش حضور ندارد اما میراث او اثر دارد.
@Politicalhistory
"به نام خدای شهیدان"
🏴
قاب عکسی از تو در آشپزخانهمان بود. ده سال پیش هدیه گرفتم از مسئول کاروانی که میبردمان راهیان نور. عکس، توی کمدِ اتاقم بود. مامان از کمد برداشت و گذاشت روی طاقچهای در آشپزخانه. هر صبح جلو چشمش بودی. صورتت را از روی عکس میبوسید. صلوات میفرستاد و میگفت سلام بر امام. من هیچوقت امام خطابت نکردم. حتی توی دلم.
اسمت توی ذهنم "رهبر ایران" بود. مامان آرزو داشت یک بار بیاید بیت. یک بار از نزدیک تو را ببیند. چند بار خواب دیده بود دستهایت را از روی چادر سیاهش میبوسد. توی خواب آمده بودی سراغ مامان و او بر چین و چروکِ دستهات تند و تند بوسه میزد. من قد مامان آرزوی دیدنت را نداشتم. توی خیالم چیده بودم اگر روزی قسمت شد بیایم بیت، جایم را بدهم به مامان. آرزوی مامان را برآورده کنم. گفتم بروم بگویم چه؟ مثلا چه آدم مهمی هستم یا چه شاهکاری کردهام که وقت تو را بگیرم؟ دلم رضا نمیداد سفت و سخت پیگیر دیدنت شوم. یاد رزمندهای میافتادم که تا زنده بود به دیدار امام خمینی نرفت و آنقدر کار کرد که شهید شد.
به امام خمینی میگویم امام. تو ولی "رهبر" بودی توی ذهنم. نشد ببینیمت. نه مامان به آرزویش رسید، نه من آنقدر مهم و بهدرد بخور شدم که تا زنده بودی سربالا بگیرم و بیام دیدنت. جز یک بار در نماز جمعهی نصر که مامان از دور، از خیلی دور، تو را دیده بود که اسلحه به دست ایستادهای و خطبه میخوانی. و من؟
من حتی آن روز هم تو را ندیدم. فاصلهام نزدیکتر از فاصلهی مامان بود به تو، ولی ندیدمت. بعد فهمیدم تو چقدر نزدیک بودی به من و سرم را اگر کمی کج میکردم و حواس میدادم، اسلحهی توی دستت را میدیدم لااقل.
تو را تمام عمر، از پشت صفحهی تلویزیون دیدم. تمام عمر صفحهای شیشهای بین ما بود. حالا پشیمانم که تلاش نکردم از نزدیک ببینمت؟ نمیدانم. دیگر چه فرقی میکند پشیمان بودن یا نبودنِ من؟ مهم این است که تو، توی ذهن من "رهبر ایران" بودی و سوای هر اعتقاد دینی و مذهبی، مادامی که #سلطهستیزی و #ذلت_ستیزی را فریاد میزدی، عزیز بودی برایم.
من از بچگی اینطور بودم. مامان درست تربیتم کرده. یاد ندارم سر خم کرده باشم جلوی کسی، حرف زور توی کتم رفته باشد، کسی بخواهد خودش را بالاتر از من بگیرد، برایم باید نیاید تعیین کند، تحقیرم کند و دم نزنم. همیشه به کمِ خودم قانع بودم و برای بیشتر داشتن، آویزان هیچ بنی بشری نشدم. چاپلوسیِ هیچ موجود دوپایی را نکردم و اجازه ندادم احدی چیزی را به من دیکته کند. این من بودم که از وقتی عقلرس شدم دیدم چه عجیب، رهبر ایران هم همین است! همین مدلی.
همین چیزهایی که در در ناخودآگاه من میجوشد، او، بی لکنت فریاد میزند. ترس از هیچ قوم و قبیلهای ندارد. محکم و مقتدر، ایستاده و رسا، مرگ میفرستد به کثافتهای عالم، به شیاطینی که ایران را ویرانه میخواستند و از صدهاسال قبل از حکومتی که خامنهای رهبرش باشد، برای غارت ایران سر و دست میشکستند. دیدم رهبر ایران سربالا گرفته و سینه سپر کرده و حرف زور هیچ پفیوزی توی کتش نمیرود. چرا نباید چنین مردی را دوست داشته باشم؟ او شبیهترین بود به ناخودآگاهِ من.
طول کشید تا مسئلهی ولایت فقیه و این ماجراها برای من جا بیفتد و هنوز هم جای کار دارم. من رهبر ایران را میخواستم نه چون نایب امام زمان میخواندندش، میخواستمش چون عزت نفس داشت و این عزت را برای ایران هم میخواست. برای کشور من آبرو و شرف و قدرت میخواست. زانو زدن و سر خم کردن در برابر حرف مفت توی مرامش نبود. هممرام بودیم و چی از این بهتر؟
مابقی از سوادِ من خارج است. همین قدر میفهمم که ما کم کسی را از دست ندادیم. نماد استقامت و مبارزه با تمام زورگوها و سلطهگرهای جهان را از دست دادیم. کشتندش. مثل همهی مبارزان تاریخی که مقابل حرف زور ایستادند و باج به کفتارها و شغالهای دنیا ندادند. سر دادند ولی شرف را نه. من باشرف بودم و خامنهای را به خاطر شرفش میخواستم. مردی که یک نفر نبود. وقتی حرف میزد انگار ميليونها مبارز از ورای تاریخ، از پسِ صدای محکمش، چشمهای نافذش، دستهای پرقدرتش بیرون میآمدند و شمشیر میکشیدند مقابل حرف "زور".
چرا چنین اسطورهای را جانِ خودم ندانم؟ چرا آرزو نکنم من بمیرم و او باشد؟ چرا وحشتِ دنیای بدون او را نداشته باشم؟ من با تک تک استخوان های بدنم آرزو کردم در ایرانِ بدون خامنهای نباشم. هربار مقابل تلویزیون، جلوی تصویرش مینشستم، دستهام را بالا میگرفتم و میگفتم خدایا من قبل از این مرد بمیرم. نشد. آرزویم محقق نشد. خامنهای را فاسدترین موجودات عالم کشتند و من هنوز زندهام. او فدای ملتش شد.
زمینگیر شدم و ماتمزده؟ ابدا! منی که عزت نفس را تا حد مرگ در خودم میبینم، از شهادت رهبر ایران سر خم کنم؟ دو دقیقه بعد از شنیدن خبرِ شهادت، فقط دو دقیقه، سلولهای مغزم به صدا درآمدند که کپسول چرکخشک کن را بخور، الان اذان میزند، وقت قرص خوردن میگذرد و دندانت عفونت میکند. با دندان عفونتزده نمیتوانی در برابر قاتلینِ خامنهای بایستی!
مامان جلوی تلویزیون شیون میکرد، بابا از خواب پریده بود و بهتزده، من عوضِ اشک ریختن، دنبال کپسول میگشتم! در آن سحر که مصیبت عالم سر ما آوار شده بود، من به فکر سلامت دندانم بودم! چرا چون منی عاشق مردی مثل او نباشد که وسط جنگ ۱۲ روزه با صهونیستها در آرامش کتاب میخواند و یادداشتبرداری میکرد؟ من فرزند همین مرد بودم. محکم بودن در بحران ارث پدریام بود.
گریه نکردم. مطلقا. فقط حالت گریه داشتم و اجازه ندادم کسی ببیند اشک از چشم من پایین میریزد. از بچگی اینطور بودم. جلوی احدی گریه نکردهام حتی در مرگ عزیزانم. دوست دورهی راهنماییام یک بار به شوخی به من گفت "یه بار گریه کن ببینیم چطوری میشی؟" نکردم. عوضِ گریه، تکههای قلبم را به هم وصله زدم و تن شکستهام را با هر ضرب و زوری شده هرشب میبرم بیرون.
همپای صدها نفر از مردمِ شهر کوچکم، عشق و ارادتم را به سید علی خامنهای هوار میکشم. به عکس راهپیماییهای قبل، از بلند کردنِ صدا خجالت نمیکشم. خشمگینتر از آنم که از نگاههای متعجب فرار کنم. سرم بالاست کف خیابان. عکس رهبر دستم است. بالای بالا. حنجرهام را رها کردهام برای نعره زدن.
صدای بلندگوها تا آخر زیاد است. کوچه به کوچه، خیابان به خیابان شهر را میگردیم. الله اکبر پخش میکنیم. صدای رهبر را پخش میکنیم. مردم را دعوت میکند به ایستادن مقابل حرف زور. به بیعت نکردن با بچهبازها و بچهخورها. نام حیدر را، نام حسین را فریاد میزنیم. ما میراثدارِ اندیشه و راه و رسم اوییم.
ما فرزندان خامنهای فقط چند روز بعد از شهادتش، با دلی خون و عزازده از تجاوز دشمن به وطن، محکم و خشمگین، کف خیابان، زیر صدای بمب و موشک و انفجار، مشت گِره میکنیم، زمین را زیر پا لِه میکنیم و باصدای بلند فریاد میزنیم که هرگز، تا وقتی زندهایم، زیر بار حرف مفت نمیرویم. هرگز مملکتمان را به دست قاتلین و بچهکُشها و وحوش آمریکایی صهیونیستی نمیدهیم.
هنوز امید داریم شاید شبزدهای صدای ما را بشنود از پسِ پنجرهی خانهاش، امید داریم نظام بردهداری هنوز نتوانسته باشد از او یک بردهی کامل بسازد و روی کولش سوار شود، امید داریم از پنجرههای خانهاش، هنوز دریچهای به بیرون باز مانده باشد، دریچهای به سمت نور، به سمت سید علی خامنهای، رهبر شهیدمان.
....
قاب عکس تو را دیروز از آشپزخانه برداشتم. گذاشتم روی میز تحریرم، کنار عکس همت، حاج قاسم، دانشگر، ابراهیم هادی و معماریان. درست مقابل چشمهام هستی. بهت سلام میدهم و صلوات میفرستم طرفت، صورتت را نوازش میکنم و میبوسمت. بالای قاب عکس با خطی خوش جملهای نوشتهاند از محمد ابراهیم همت: "پیام من فقط این است در زمان غیبت، اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید." رهبر بعدیِ ما هرکس شد، این جملهی حاج همتِ عزیزم را سُرمهی چشم میکنم.
#سلام_بر_رهبر_شهیدم
______________
@AlefNoon59
﷽
________
چهارمین شبی است که میرویم خیابان. چندسال است به مناسبتهای مختلف این مسیر را با مامان میرویم و برمیگردیم. ۲۲ بهمن، روز قدس، ۲۲ دی؛ هروقت که لازم بوده وسط خیابان باشیم. بابا اولین بار است همراه من و مامان میآید راهپیمایی. پیشتر ما را به محل تجمع میرساند و برمیگشت. اینبار آمد. از شب اول. پیراهن سیاه تن کرد و پابهپای ما آمد. روی شیشهی ماشینش طرحی از چهرهی رهبر را زده. خواهرم دیشب گفت میزنند شیشهی ماشینت را خرد میکنند پاکش کن. بابا خندید و گفت: "اِ؟!"
طرح هنوز روی شیشهی ماشین است. رنگش قرمز است عین خون. وسط جاده قبل از رسیدن به مرکز شهر، چند جوان با اسلحه وچراغ قوه ایستادهاند. نور میاندازند روی پلاک ماشینها و با دست اشاره میکنند شیشه را بدهیم پایین تا داخل ماشین را ببینند. سن برخیشان نصف سن من هم نیست. صورتهایی صاف و بدون ریش، قد و قوارههایی کوچک. خودشان را پیچاندهاند لای کاپشن و کلاه پشمی. بغل خیابان به فاصلهی دو متری از هم آتش روشن کردهاند و چندنفری دورش حلقه زدهاند تا از سرما یخ نکنند. حتما وقتی بند پوتینشان را توی حیاط خانه سفت میکردند، مادرهاشان خم شدهاند روی صورتهاشان، شالگردن را پیچیدهاند دور گلو و سفارش کردهاند خودشان را گرم نگه دارند.
ایست بازرسی را رد میکنیم و به مرکز شهر نزدیک میشویم. ماشینها کیپِ هم جلو میروند. شهر ما تاحالا ترافیکی به این سنگینی به خودش ندیده. جای پارک نیست. رانندهها ماشینها را وسط خیابان نگه میدارند، سرنشینها دستهدسته پیاده میشوند و سُر میخورند لای جمعیت. بابا با هر ضرب و زوری بود میدان را دور زد تا در نزدیکترین نقطه به محل تجمع پیاده شویم و سرما کمتر برود توی جانمان. یاد پسرهای ایست بازرسی میافتم. سرما الان تا تهِ استخوانشان رفته.
مامان شیشه را پایین میدهد، پرچم ایران را بیرون میبرد و مرگ به آمریکا میفرستد. میگوید این پرچم کوچک است. برای فردا باید پرچم بزرگتری بخرم. چندمتریِ محل تجمع من و مامان پیاده میشویم. جمعیت عین مور و ملخ از همه طرف سرریز میشوند طرفمان. عین تکههای آهنی هستیم که بیاختیار جذبِ آهنربایی بزرگ شدهایم. پاهامان روی زمین نیست و پَر میکشیم سمت عزادارانِ سیّدِ شهید. ذوب میشویم بین آدمها. قطرهای میشویم وسط اقیانوس.
به دقیقه نکشیده مامان را گم میکنم. هرچه چشم چشم میکنم فقط پرچم ایران میبینم و تصاویر کوچک و بزرگ از رهبر ایران. بین جمعیت از سوز و سرما خبری نیست. گرم میشوم در حصار آدمهای دورم. مردم راه میروند و سینه میزنند، توی سر میزنند، مرگ به آمریکا و اسرائیل را نعره میکشند در سطح شهر. مداح نوحه میخواند. از مظلومیت و غربت حسین میخواند. بنرهای بزرگ از رهبر ایران جابهجای شهر پیداست. نوار کج سیاه را که بغل صورت خندانش میبینم جگرم پارهپاره میشود. هنوز باورمان نشده و حالاحالاها نمیشود.
در تمام راهپیماییهایی که آمدیم این یکی، بیسابقهترین است. نه سرش پیداست نه تهش. انگار خبر شهادت آیتالله خامنهای صوراسرافیل باشد که درشهر دمیده شده و مُردگان را هم بیدار کرده باشد. خامنهای با خون خودش، یک بار دیگر مثل پیشوایش خمینی، قلب تک تک مردم ایران را فتح کرد. شهر ما تابهحال برای کسی اینطور آغوش باز نکرده بود.
زنهای کنارم را فشار میدهم تا راه باز کنند. از جمع خودم را میکِشم بیرون. روی نوک پا میایستم تا بتوانم انتهای صفِ محرّک را ببینم. گردن میکشم. شدنی نیست. تا چشم کار میکند آدم است و پرچم. دوباره لای جمعیت حل میشوم. دختر جوانی با ناخنهای دراز و لاکزده گوشیاش را گرفته بالا. صفحهی گوشیاش عکسی از مهیار زنگانه است در آغوش رهبر. دانش آموز شهیدِ شهرمان که ترکشهای بمب آمریکایی او را کُشت.
عزیز را با کمری خمیده بین جمعیت میبینم که چادر سیاه گلدارش را توی مشت گرفته، آرام راه میرود و محکم شعار میدهد. نسل وفادار به انقلاب. نسلی که عشق به خمینی را به خامنهای پیوند دادند و لحظهای از مسیر برنگشتند. دوستانِ دورهی راهنمایی و دبیرستان، در و همسایههای قدیمی که سالها بود ندیده بودمشان، حالا اینجا بین جمعیت ایستادهاند و خونخواهِ آیتالله هستند.
زنی پرچم بزرگی از ایران را گذاشته در کالسکهی نوزادش. پرچم در باد میرقصد و نوزاد میخندد. پتوی صورتی و قلبی انداخته رویش. ازش میپرسم این پرچم بزرگ را از کجا خریده؟ لبهی چادرش را جلو میکِشد و میگوید: "نخریدم عزیزجون. یه آقاپسری پرچم پخش میکرد ازش گرفتم." امیدوارم از این پرچمنذریها سهم مامان هم بشود. میپرسم: "بچهتون دختره یا پسر؟" گونههاش چال میشوند و میگوید: "دختر." پتوی صورتی و قلبقلبیاش، کاسهی چشمم را پُر میکند. دور و برم پر از دختربچههایی با کاپشن صورتی است. تناژهای مختلفی از رنگ صورتی، با موهای بافت و روسری و کلاه پشمی.
زیاد از ما کشتهاند و برای هیچکدام از شهدایمان درست و حسابی عزا نگرفتهایم. حالا هم وقت عزا نیست. کاپشنصورتیها دست در دست مادرها پا بر زمین میکوبند و صدای کوچکشان همراهِ جمعیت، هوا را شکاف میدهد. به صورتهای مردم نگاه میکنم. از بُهت و یأس و ماتمِ روز اول درآمدهاند. چهرهها همه سفت و سخت و صُلب است. خشم میبینم جای غم. کسی منتظرِ بلندگو نمیماند. دسته دسته خودشان شعار میدهند:
- "قسم به خون رهبر، ایستادهایم تا آخر."
- "ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد."
- "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست."
صداها درهم پخش میشوند، در سطح شهر طنین میاندازند و سمفونیهای حماسی میسازند. جمعیت چراغقوهی گوشیها را روشن میکنند و میگیرند بالا. نور میاندازند به دل شب. تصاویر مختلف از آیتالله خامنهای تصویرزمینهی تمام گوشیهای بالا رفته است. خامنهای تکثیر شده در تک تک مردم این شهر.
شب ولادت امام حسن است. دختر جوانی سینیِ شیرینی میگیرد جلوم. موهای خرماییش را زیر شال سیاه از فرق باز کرده و انداخته پشت گوش. روی گونهی راستش پرچم ایران نقاشی کرده. سینیِ لقمههای نان پنیر سبزی، کاسههای سوپ، چای و خرما بین جمعیت، توی دست پسربچهها و مردها و زنها میچرخد و به جمعیت تعارف میشود. نذر مردم است برای امام شهیدشان.
امام جمعهی شهر میکروفون بهدست وسط جمعیت ایستاده و میگوید اگر تروریستها و آشوبگران پا در شهر بگذارند، با کفن به خیابان میآید. مردم الله اکبر میگویند و حیدرحیدر. آدمها از پیادهروها، از چپ و راست به ما اضافه میشوند.
پسربچهای عینکی از بالکن خانهشان برای ما دست تکان میدهد. میخورد همسن مهیار باشد. پدرش پشتش ایستاده و با گوشیاش از جمعیت فیلم میگیرد. دوتا ساختمان جلوتر، پیرزنی در بالکن خانهاش نشسته روی صندلی و همراه با نوای حسین حسینِ مداح، سینه میزند و تسبیح میاندازد.
دهها رهگذر در گوشه و کنار، مقابل مغازهها و سوپرمارکتها به صف ایستادهاند و خیلی جدی تماشامان میکنند. مغازهدارها از مغازههاشان بیرون میآیند، سرک میکشند، در گوشِ هم پچ پچ میکنند و برخی با گوشی فیلم و عکس میگیرند. شهر در سیطرهی کامل فرزندان سیّد علیست... پدرشان را کُشتهاند اما عوضِ گریه، جگر زخمخوردهشان را به هم پیوند زدهاند و همپای صدها نفر از مردمِ شهر، عشق و ارادت به رهبرشان را نفیر میکشند. فریادِ انتقام سر میدهند و هیچ چیز جلودارِ خشم و نفرتشان از آمریکا نیست.
از راهپیمایی که برمیگردیم، توی ماشین خواهرم به مامان زنگ میزند. صداش را از پشت تلفن میشنوم. میگوید از بالکن خانهاش جمعیت را دیده و دلش خواسته بیاید بینمان. میگوید فردا چه ساعتی میروید؟ من هم میآیم. خواهرم ۳۲ سال دارد و اولین بار است که در تمام عمرش میخواهد به یک راهپیمایی بیاید. خون شهید بیدارکننده است. بیدارکنندهی وجدانهای پاک... فردا اگر زنده باشیم باز میرویم. اینبار همهی خانواده باهم، برای اولین بار در تمام این سالها...
#۷
______________
@AlefNoon59