eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
سامان سریع موبایلش را برداشت، چشمانش گرد شد و با لکنت گفت:«ا-این شماره آواست خ-خودشونن!» نفسم برای لحظه ای قفل شد اگر تا الان این ماجرا در حد حرف بود الان همه چیز واقعی تر شد به آرامی گفتم:«جوابشون رو بده، فقط آروم باش.» سامان نفس عمیقی کشید، عرق های پیشانی‌اش را با آستینش پاک کرد و صفحه موبایل‌اش را لمس کرد، موبایل را روی گوشش گذاشت و گفت:«الو؟» -پول رو آماده کردی؟ +نه هنوز نه! اما باور کنید جور میکنم. -به نفعته که سریع تر پول رو آماده کنی. وگرنه ما با جنازه‌اش خیلی کار ها میتونیم بکنیم من به سامان می‌گویم:«بهش بگو دو روز دیگه مهلت بده.» سامان هنوز شروع به صحبت نکرده بود که فرد پشت تلفن گفت:«فرد دیگه‌ای اونجاست؟ مگر ما بهت هشدار ندادیم که به کسی ماجرا رو نگو؟ بازی دیگه تمومه هیچ‌کدوم از شما سه نفر قرار نیست زنده بمونید! چند دقیقه دیگه یکی از افرادم برای تموم کردن کارتون میاد، وقتتون کمتر از اونیه که فرار کنید.» سپس قطع کرد. ضربانم تند شده‌ بود و انگار هیچ‌چیز از اطرافم نمی‌فهمیدم اوضاع سامان از من بدتر بود شروع کرده بود بلند بلند گریه کردن و صدای هق‌هق‌اش خانه را در بر گرفته بود. اما من نمیتوانستم منتظر مرگم بمانم، هیچوقت من همچین آدمی نبودم. نفس عمیقی می‌کشم و چشم هایم را می‌بندم، فکری به ذهنم خطور میکنم و از سامان می‌پرسم:«خونه روبه‌رویی خالیه؟ کسی توش نیست؟» سامان وسط گریه هایش با تعجب به من نگاه میکند، اشک هایش را پاک می‌کند می‌گوید:«آره چطور مگه؟» در پاسخ می‌گویم:«فقط ساکت باش.» سریع تلفنم را برمی‌دارم و با سیمکارت دومم به پلیس تلفن میکنم. -الو اداره پلیس بفرمایید +سلام جناب می‌خواستم یه مورد خشونت خانگی رو گزارش کنم، از خونه روبه‌روییمون صدای جیغ و فریاد میاد طوری که صداش تا وسط کوچه میاد اگه میشه یه مامور بفرستید تا اوضاع رو بررسی کنن +حتما آدرستون رو می‌فرمایید؟ -بله حتما... بعد از اینکه آدرس را گفتم تشکر کردم و تلفن را قطع کردم، سامان میخواست چیزی بگوید و من با دست به‌ او فهماندم که فعلا ساکت باشد. سیمکارت دومم را از توی گوشی در‌ آوردم و از وسط نصفش کردم و در سطل آشغال ریختم. سامان گفت:«الان دقیقا چه غلطی کردی؟» من در پاسخ گفتم:«صبر کن، می‌فهمی خودت، اون یارو آدم ربائه هم همین الانا باید برسه.» لیوان آبی که برای خودم ریخته بودم را سر میکشم و طبق عادت زیر لب "یاحسین" را زمزمه میکنم آب خنک که وارد دهانم می‌شود جان تازه‌ای به جسم خسته‌ام می‌دمد. همزمان با اینکه لیوان را روی میز میگذارم زنگ خانه هم به صدا در می‌آید من و سامان همزمان با هم میگوییم:«اومد!» سامان گفت:«تو همینجا بمون من میرم پایین.» من با عصبانیت می‌گویم:«ساکت شو، جفتمون باهم میریم.» سامان دیگر اصراری نمیکند درب را باز میکنم و باهم از پله ها پایین می‌رویم، سامان جلوتر از من می‌رود و پشت درب می‌ایستد، نفس عمیقی می‌کشد و با اضطراب درب پارکینگ را باز میکند. اولین چیزی که میبینیم هیکل مردی قد‌بلند و عضلانی است، صورتش را با ماسک پوشانده و فقط چشم های بی‌روحی از او پیداست. قبل از اینکه ما سلام کنیم او گفت:«اگر پول رو آماده کردید همین الان تحویل بدید، وگرنه...» سلاح کلت کوچکی از توی جیبش بیرون آورد و مسلحش کرد. وقتی سلاح توی دستش را دیدم انگار چیزی در مغزم سوخت. سایه مرگ را روبه‌روی خود می‌دیدم و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که وقت‌کشی کنم تا پلیس سر برسد. در این افکار بودم که با صدای آژیر به خودم آمدم و از ابتدای کوچه نور قرمز رنگی به چشمانم خورد، لبخند روی لب هایم کش آمد، بسیار به موقع بود. به صورت مرد قدبلند نگاه کردم ابرو های ضخیمش بالا آمده بود، با اخم به ما نگاه کرد و گفت:«پلیس خبر کردید؟ احتمالا خودتون می‌دونین اگه پلیس خبر کرده باشید چه بلایی سرتون میاد.» قبل از اینکه سامان چیزی بگوید من گفتم:«نه باور کنید ما پلیس خبر نکردیم.» مرد قدبلند گفت:«معلوم میشه.» بعد سوار موتورش شد و به سمت انتهای کوچه رفت، وقتی به انتهای کوچه رسیده بود ماموران پلیس جلوی خانه روبه‌رویی درحال تجسس بودند. نفس راحتی کشیدم و درب خانه را بستم و به سامان اشاره کردم که بیا برویم بالا. 4#
وقتی وارد خانه شدیم جو سنگینی حاکم بود. احساس سنگینی داشتیم. روی کاناپه قهوه‌ای رنگ و رو رفته دراز کشیدم، درحالی که داشتم خرت و پرت های روی کاناپه را کنار می‌زدم تا بتوانم راحت‌تر دراز بکشم سامان گفت:«باورم نمیشه نقشه‌ات جواب داد.» نقشه‌ام جواب داده بود، اما مطمئن بودم این تازه اول راه بود و ما وارد داستانی شده بودیم که انتهایش دور تر از تصور ما بود. در حالی که داشتم چشم هایم را می‌مالیدم گفتم:«آره فکر کنم جواب داد، اما این تازه اولشه، مطمئنم می‌فهمن که دستشون انداختیم، اونا برمی‌گردن، مطمئنم.» سامان درحال گشتن توی یخچال بود اما وقتی حرفم تمام شد با نگرانی برگشت سمتم و گفت:«اونا برمی‌گردن... اما ما باید چکار کنیم؟ برگ برنده دست اوناست، آوا، نیرو، اسلحه! اونا همه‌اش رو دارن، اونا هرکاری بخوان میتونن بکنن.» راست می‌گفت، دست برتر با آن‌ها بود، اما ما چکار می‌توانستیم بکنیم؟ اگر از آوا هم صرف نظر می‌کردیم خودمان در خطر بودیم و راه برگشتی نبود. در همین افکار بودم که صدای دینگ پیامک گوشی هردومان همزمان بلند شد. وقتی صفحه گوشی را چک کردم شماره عجیبی بود، چنین شماره‌ای تا بحال ندیده بودم. متن پیامک را خواندم، نوشته بود:«ما می‌دونیم که شما پلیس رو خبر کردین، کارتون رو از همین الان تمام شده بدونین.» این پیامک یک‌جورایی خیالم را راحت کرد. پیش‌بینی همچین چیزی را می‌کردم. سامان سراسیمه آمد و پیامک روی موبایلش را به من نشان داد، دقیقا همانی بود که برای من ارسال شده بود، اما شماره من را از کجا پیدا کرده بودند؟ نمی‌دانم اما چندان چیز عجیبی نیست. باید خودمان را برای بدتر از این‌ها آماده می‌کردیم. به سامان گفتم:«فکرشو می‌کردم، چیز خاصی هم نیست، احتمالا الان سعی میکنن مارو از طریق های مختلف تحت فشار بزارن.» سامان سری تکان داد، از سر و رویش گیجی می‌بارید، هیچوقت توی تصمیم گیری ها اضطراری موفق نبود، همیشه بندهٔ احساساتش بود. به ساعت گوشی‌ام نگاه کردم، ساعت ۳:۴۳ دقیقه شب بود، پلک هایم داشتند روی هم می‌رفتند. وقتی گوشی‌ام را روی میز گذاشتم، ناگهان خانه در تاریکی فرو رفت. لحظه‌ای بعد، صدای برخورد چیزی سخت به پنجره آشپزخانه، مرا از جا پراند. غافلگیرانه به سمت پنجره دویدم، اما در تاریکی مطلق، به جای آن، با تمام قدرت به دیوار کوبیدم. درد شدیدی در صورتم پیچید و بینی‌ام شروع به خونریزی کرد. همان لحظه برق‌ها وصل شد. وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردم، چیزی ندیدم، اما خون بود که از صورتم سرازیر می‌شد. درحالی که دستمال کاغذی را روی بینی‌ام نگه داشته بودم، سامان با نگرانی پرسید:«یعنی... کار اونا بود؟» با قاطعیت گفتم:«شک نکن!» این همان فشاری بود که پیش‌بینی کرده بودم، یا شاید هم یک نمایش قدرت، اما حرکت بعدی‌شان چی‌بود؟ اصلا نمی‌دانستم... 5#
راستش به نظر من بین همه ماه‌های عنصر آتش ، سجتریس‌ها بیشتر از همه به فکر منافع خودشونن. فکر می‌کنم کلا این ماه‌ها تو هر عنصرشون، بیشتر از بقیه به فکر خودشونن. از نظر احساسی خیلی غیرقابل پیش‌بینی‌ان و در کل سخت میشه اعتمادشونو جلب کرد. سجتریس خیلی تاریک‌تر از چیزیه که به نظر میرسه. این ساین منو یاد جوکر و هارلی کویین میندازه. درواقع پشتِ شوخی و خنده‌هاشون یه شخصیت به شدت بدبین و بدجنس پنهان شده که در خفا واقعا ترسناکه. یه عالمه خشم سرکوب شده دارن که معمولاً یا با یه ظاهر خونسرد و شوخ‌طبع نشونش میدن، یا با یه ظاهر غمگین و افسرده. میتونن به طرز عجیبی آدمای ناامید و افسرده‌ای باشن که به شدت دیدگاه‌های پوچ‌گرایانه و بدبینانه نسبت به زندگی دارن؛ از اون تیپ آدمایی که همیشه و در هرچیزی فقط جنبه تاریکشو میبینن. از نظر احساسی هم به شدت بی‌ثباتن، راستش من دیدم که اصلا غیرمعمول نیست که خیلی خشن و فیزیکی باشن. منظورم این نیست که دائم دارن مشت میزنن یا داد میزنن سر همه، ولی متوجه شدم که پرخاشگری یه بخش بزرگ و پنهان شخصیتشونه؛ ، خیلی راحت موضع دفاعی میگیرن و اگه بخوان، خیلی محکم و با قدرت واکنش نشون میدن. اما بذارید بگم. سجتریس ها بد نیستن. اتفاقا واقعاً مهربون و درک‌کننده‌ان، خیلی هم حمایتگرن ولی هیچ صبری برای احساسات بقیه ندارن. اصلا براشون مهم نیست که از نظر احساسی کنار بقیه باشن، نه از روی بدخواهی، بلکه باید براشکن ارزش داشته باشه تا تایم بذارن. یه نکته‌ای که در موردشون هست اینه که فوق‌العاده باهوشن، در حد نابغه. از اون مدل آدمایی که شب میخوابن و صبح یهو متخصص یه موضوعی میشن فقط چون کنجکاو بودن، ولی اینم معنیش اینه که اغلب فکر می‌کنن همیشه حق با خودشونه.
Amir Empire
وقتی وارد خانه شدیم جو سنگینی حاکم بود. احساس سنگینی داشتیم. روی کاناپه قهوه‌ای رنگ و رو رفته دراز ک
می‌توانستم صدای نفس‌های سامان را از کنارم بشنوم؛ هر دو در سکوت مطلق، خیره به هوای گرگ و میش طلوع بیرون پنجره. خون خشک شده روی صورتم، حس خفگی را بیشتر می‌کرد. هر اتفاقی که افتاده بود، واقعیت را مثل سیلی به صورتمان کوبیده بود. دیگر نمی‌شد انکار کرد؛ ما هدف بودیم. با صدای خسته به سامان گفتم:«واقعا نمی‌دونم باید چکار کنیم، نمی‌خوام بشینم اینجا منتظر حمله اونا باشم.» سامان درحالی که داشت بین وسایل روی زمین دنبال یک لیوان می‌گشت جواب داد:«مگه چکار می‌تونیم بکنیم؟ نه ردی ازشون داریم و نه چیزی. فقط میتونیم منتظر بمونیم ببینیم اونا میخوان چکار کنن.» این هم حقیقتی بود. پوست لبم را میجویدم و به این حقیقت تلخ فکر می‌کردم، هیچ ایده‌ای در مورد چیزی نداشتم، از روی استیصال گفتم:«پلیس چی؟ چرا به اونا زنگ نزنیم؟اونا قطعا می‌تونن حلش کنن!» سامان برگشت و خیره شد به چشمانم و قاطع گفت:«نه! اگه اونا بفهمن پلیس خبر کردیم قطعا آوا رو می‌کشن و بلکه شاید هم خودشون فرار میکنن.» عملا هیچ راهی جلوی پایمان نبود. باید صبر می‌کردیم تا میدیدیم چه میخواست بشود. چشمانم داشت گرم می‌شد که با صدای زنگ گوشی سامان از جا پریدم، فوری گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم:«بزار من جواب بدم.» وقتی جواب دادم صدای خشن و بی‌‌روحی از بلندگوی گوشی پخش شد:«وقتتون تموم شده، برای حل و فصل ماجرا امشب قرارمون ساعت ۹ توی سوله آبی‌رنگ واقع در اتوبان امام‌علی...» آدرس را به خاطر سپردم، تقریبا می‌دانستم کجاست، نه‌تنها من بلکه تقریبا تمام همشهری هایم از آن دور و اطراف تصور خاکستری دارند. وقتی قطع کرد سامان با نگرانی گفت:«چکار کنیم؟ به اینا اصلا نمیشه اعتماد کرد قطعا قراره بکشنمون! امیررضا جون مادرت یه فکری بکن.» کلمات مثل سیلی به صورتم خورد، واقعا نمی‌دانستم باید چکار کرد ولی یک چیزی را می‌دانستم، گفتم:«اونا آدرس اینجا رو بلدن، اگه بخوان بکشنمون همینجاهم میتونن بکشن، باید یه فکری بکنیم.» تمام صبح را بیدار ماندیم. نقشه کشیدیم، بحث کردیم، دیوانه‌وار به هم ریختیم. نزدیک ظهر بود که بالاخره تصمیمی گرفتیم. تصمیمی که شاید احمقانه‌ترین و در عین حال تنها راه پیش رویمان بود. 6#
۱.قربانت مشتی ۲.باورت میشه واقعا با صدای بلند خوندمش ۳.عشق منی
اولا ممنون نظر لطفته منکه میدونم همه این تعریف ها رو یه نفر نوشته ولی نمیتونم ثابت کنم
Amir Empire
همشو خودت نوشتی
نه داش دیگه در این حدم نه😂