eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی وارد خانه شدیم جو سنگینی حاکم بود. احساس سنگینی داشتیم. روی کاناپه قهوه‌ای رنگ و رو رفته دراز کشیدم، درحالی که داشتم خرت و پرت های روی کاناپه را کنار می‌زدم تا بتوانم راحت‌تر دراز بکشم سامان گفت:«باورم نمیشه نقشه‌ات جواب داد.» نقشه‌ام جواب داده بود، اما مطمئن بودم این تازه اول راه بود و ما وارد داستانی شده بودیم که انتهایش دور تر از تصور ما بود. در حالی که داشتم چشم هایم را می‌مالیدم گفتم:«آره فکر کنم جواب داد، اما این تازه اولشه، مطمئنم می‌فهمن که دستشون انداختیم، اونا برمی‌گردن، مطمئنم.» سامان درحال گشتن توی یخچال بود اما وقتی حرفم تمام شد با نگرانی برگشت سمتم و گفت:«اونا برمی‌گردن... اما ما باید چکار کنیم؟ برگ برنده دست اوناست، آوا، نیرو، اسلحه! اونا همه‌اش رو دارن، اونا هرکاری بخوان میتونن بکنن.» راست می‌گفت، دست برتر با آن‌ها بود، اما ما چکار می‌توانستیم بکنیم؟ اگر از آوا هم صرف نظر می‌کردیم خودمان در خطر بودیم و راه برگشتی نبود. در همین افکار بودم که صدای دینگ پیامک گوشی هردومان همزمان بلند شد. وقتی صفحه گوشی را چک کردم شماره عجیبی بود، چنین شماره‌ای تا بحال ندیده بودم. متن پیامک را خواندم، نوشته بود:«ما می‌دونیم که شما پلیس رو خبر کردین، کارتون رو از همین الان تمام شده بدونین.» این پیامک یک‌جورایی خیالم را راحت کرد. پیش‌بینی همچین چیزی را می‌کردم. سامان سراسیمه آمد و پیامک روی موبایلش را به من نشان داد، دقیقا همانی بود که برای من ارسال شده بود، اما شماره من را از کجا پیدا کرده بودند؟ نمی‌دانم اما چندان چیز عجیبی نیست. باید خودمان را برای بدتر از این‌ها آماده می‌کردیم. به سامان گفتم:«فکرشو می‌کردم، چیز خاصی هم نیست، احتمالا الان سعی میکنن مارو از طریق های مختلف تحت فشار بزارن.» سامان سری تکان داد، از سر و رویش گیجی می‌بارید، هیچوقت توی تصمیم گیری ها اضطراری موفق نبود، همیشه بندهٔ احساساتش بود. به ساعت گوشی‌ام نگاه کردم، ساعت ۳:۴۳ دقیقه شب بود، پلک هایم داشتند روی هم می‌رفتند. وقتی گوشی‌ام را روی میز گذاشتم، ناگهان خانه در تاریکی فرو رفت. لحظه‌ای بعد، صدای برخورد چیزی سخت به پنجره آشپزخانه، مرا از جا پراند. غافلگیرانه به سمت پنجره دویدم، اما در تاریکی مطلق، به جای آن، با تمام قدرت به دیوار کوبیدم. درد شدیدی در صورتم پیچید و بینی‌ام شروع به خونریزی کرد. همان لحظه برق‌ها وصل شد. وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردم، چیزی ندیدم، اما خون بود که از صورتم سرازیر می‌شد. درحالی که دستمال کاغذی را روی بینی‌ام نگه داشته بودم، سامان با نگرانی پرسید:«یعنی... کار اونا بود؟» با قاطعیت گفتم:«شک نکن!» این همان فشاری بود که پیش‌بینی کرده بودم، یا شاید هم یک نمایش قدرت، اما حرکت بعدی‌شان چی‌بود؟ اصلا نمی‌دانستم... 5#
راستش به نظر من بین همه ماه‌های عنصر آتش ، سجتریس‌ها بیشتر از همه به فکر منافع خودشونن. فکر می‌کنم کلا این ماه‌ها تو هر عنصرشون، بیشتر از بقیه به فکر خودشونن. از نظر احساسی خیلی غیرقابل پیش‌بینی‌ان و در کل سخت میشه اعتمادشونو جلب کرد. سجتریس خیلی تاریک‌تر از چیزیه که به نظر میرسه. این ساین منو یاد جوکر و هارلی کویین میندازه. درواقع پشتِ شوخی و خنده‌هاشون یه شخصیت به شدت بدبین و بدجنس پنهان شده که در خفا واقعا ترسناکه. یه عالمه خشم سرکوب شده دارن که معمولاً یا با یه ظاهر خونسرد و شوخ‌طبع نشونش میدن، یا با یه ظاهر غمگین و افسرده. میتونن به طرز عجیبی آدمای ناامید و افسرده‌ای باشن که به شدت دیدگاه‌های پوچ‌گرایانه و بدبینانه نسبت به زندگی دارن؛ از اون تیپ آدمایی که همیشه و در هرچیزی فقط جنبه تاریکشو میبینن. از نظر احساسی هم به شدت بی‌ثباتن، راستش من دیدم که اصلا غیرمعمول نیست که خیلی خشن و فیزیکی باشن. منظورم این نیست که دائم دارن مشت میزنن یا داد میزنن سر همه، ولی متوجه شدم که پرخاشگری یه بخش بزرگ و پنهان شخصیتشونه؛ ، خیلی راحت موضع دفاعی میگیرن و اگه بخوان، خیلی محکم و با قدرت واکنش نشون میدن. اما بذارید بگم. سجتریس ها بد نیستن. اتفاقا واقعاً مهربون و درک‌کننده‌ان، خیلی هم حمایتگرن ولی هیچ صبری برای احساسات بقیه ندارن. اصلا براشون مهم نیست که از نظر احساسی کنار بقیه باشن، نه از روی بدخواهی، بلکه باید براشکن ارزش داشته باشه تا تایم بذارن. یه نکته‌ای که در موردشون هست اینه که فوق‌العاده باهوشن، در حد نابغه. از اون مدل آدمایی که شب میخوابن و صبح یهو متخصص یه موضوعی میشن فقط چون کنجکاو بودن، ولی اینم معنیش اینه که اغلب فکر می‌کنن همیشه حق با خودشونه.
Amir Empire
وقتی وارد خانه شدیم جو سنگینی حاکم بود. احساس سنگینی داشتیم. روی کاناپه قهوه‌ای رنگ و رو رفته دراز ک
می‌توانستم صدای نفس‌های سامان را از کنارم بشنوم؛ هر دو در سکوت مطلق، خیره به هوای گرگ و میش طلوع بیرون پنجره. خون خشک شده روی صورتم، حس خفگی را بیشتر می‌کرد. هر اتفاقی که افتاده بود، واقعیت را مثل سیلی به صورتمان کوبیده بود. دیگر نمی‌شد انکار کرد؛ ما هدف بودیم. با صدای خسته به سامان گفتم:«واقعا نمی‌دونم باید چکار کنیم، نمی‌خوام بشینم اینجا منتظر حمله اونا باشم.» سامان درحالی که داشت بین وسایل روی زمین دنبال یک لیوان می‌گشت جواب داد:«مگه چکار می‌تونیم بکنیم؟ نه ردی ازشون داریم و نه چیزی. فقط میتونیم منتظر بمونیم ببینیم اونا میخوان چکار کنن.» این هم حقیقتی بود. پوست لبم را میجویدم و به این حقیقت تلخ فکر می‌کردم، هیچ ایده‌ای در مورد چیزی نداشتم، از روی استیصال گفتم:«پلیس چی؟ چرا به اونا زنگ نزنیم؟اونا قطعا می‌تونن حلش کنن!» سامان برگشت و خیره شد به چشمانم و قاطع گفت:«نه! اگه اونا بفهمن پلیس خبر کردیم قطعا آوا رو می‌کشن و بلکه شاید هم خودشون فرار میکنن.» عملا هیچ راهی جلوی پایمان نبود. باید صبر می‌کردیم تا میدیدیم چه میخواست بشود. چشمانم داشت گرم می‌شد که با صدای زنگ گوشی سامان از جا پریدم، فوری گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم:«بزار من جواب بدم.» وقتی جواب دادم صدای خشن و بی‌‌روحی از بلندگوی گوشی پخش شد:«وقتتون تموم شده، برای حل و فصل ماجرا امشب قرارمون ساعت ۹ توی سوله آبی‌رنگ واقع در اتوبان امام‌علی...» آدرس را به خاطر سپردم، تقریبا می‌دانستم کجاست، نه‌تنها من بلکه تقریبا تمام همشهری هایم از آن دور و اطراف تصور خاکستری دارند. وقتی قطع کرد سامان با نگرانی گفت:«چکار کنیم؟ به اینا اصلا نمیشه اعتماد کرد قطعا قراره بکشنمون! امیررضا جون مادرت یه فکری بکن.» کلمات مثل سیلی به صورتم خورد، واقعا نمی‌دانستم باید چکار کرد ولی یک چیزی را می‌دانستم، گفتم:«اونا آدرس اینجا رو بلدن، اگه بخوان بکشنمون همینجاهم میتونن بکشن، باید یه فکری بکنیم.» تمام صبح را بیدار ماندیم. نقشه کشیدیم، بحث کردیم، دیوانه‌وار به هم ریختیم. نزدیک ظهر بود که بالاخره تصمیمی گرفتیم. تصمیمی که شاید احمقانه‌ترین و در عین حال تنها راه پیش رویمان بود. 6#
۱.قربانت مشتی ۲.باورت میشه واقعا با صدای بلند خوندمش ۳.عشق منی
اولا ممنون نظر لطفته منکه میدونم همه این تعریف ها رو یه نفر نوشته ولی نمیتونم ثابت کنم
Amir Empire
همشو خودت نوشتی
نه داش دیگه در این حدم نه😂
نه جدی نه