💌
آنالی عزیزم؛
اکنون که ساعت از 00:25 نیمهشب گذشته و دیگر صدای تیکتاک زمانی که پرواز میکند تا تو را از من جدا کند، در گوشهایمان نجوا نمیشود. حال که ماه در آسمان چهره شکوفههای سیب را نقاشی میکند و برای ستارهها لالایی میخواند؛ لطفا در همین لحظه با من عهد ببند که فراموشم نخواهی کرد؛ چرا که من هنوز هم به برگشتنت امید دارم. شکوفههای گیلاس بهزودی در میان موهایت نفسی تازه خواهند کرد، لابد آنها هم خواهان لطافت موهایت هستند. مشتاق دیدارت هستم. گلهای یاسمین باغچهام از غم نبودت پژمرده شدهاند؛ من هم همینطور.
_با احترام، شرلی.
پ.ن: راستی تو به من بگو، چرا این روزها گلهای گلدانی که به من هدیه دادی، بیشتر از همیشه بوی تو را میدهد؟ تو به آن آب دادی؟
☂
عزیز دورم؛
شبت بدون غم و احوالت نیکو!
کلماتت رنگ غم به خود گرفته اند. همزمان با این خانه تکانی های آخر اسفند، تو نیز دلت را بتکان و به بهار فکر کن. سبز شو و سبز بمان. لطفا به جدایی ها و فاصله ها میندیش و به جایش لبخند بزن؛ زیرا من با خودم عهد بسته ام که تو را تا ابد بخندانم. لطفا مستانه قهقهه بزن که خنده هایت بی نهایت زیباست. من پای قولم هستم، منتظرم بمان، برمیگردم و آنچنان محکم در آغوشت میگیرم که تمام زخم هایت درمان شود. راستی، مراقب گلدان ها باش تا خشک نشوند، من در غیابت، زیاد با آن ها حرف زده و با اشک هایم به آنها آب داده ام.
برای آخرین جمله باید شبیه به علیرضا قربانی بگویم که:
من از عهد آدم تو را دوست دارم.♡
آنالی عزیزم؛
این روزها مدام میخوابم، سرزنش میشوم و محکوم به تنبلی اما تنها خودم میدانم که من میخوابم چون علاقه ای به زندگی در بیداری، آن هم در دنیای فعلی ندارم.
آنالی عزیزم؛
تنهایی ام را سخت در آغوش گرفته ام و محال است که این گنج گرانبها را که پس از طی سالها رنج به دست آورده ام، از دست بدهم!