eitaa logo
♔𝐃𝐚𝐫𝐤𝐄𝐝𝐢𝐭♚
254 دنبال‌کننده
0 عکس
16 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان ناشناس...
به درخواست بچهای عشق رمان... من رمانی که خودم دارم روش کار میکنمو میزارم واسشون...
رمان| دختری که نباید می‌دیدمش... عاشقانه. دارک. خفن ♡♡رها و آرین ♡♡ چنل... @AnyAmir @AnyAmir
پایان هر پارت یه ناشناس میزارم واسه نظرات فشنگتون و بگید بهم خوشتون اومده یا نه 🥲🤍✨ با حضور گرمتون بهم دلگرمی میدید رفقا
پارت اول داره میاد💯🌸
پارت اول| باران از عصر شروع شده بود. قطره‌ها روی شیشه‌های مدرسه سر می‌خوردند و حیاط تقریباً خالی بود. «رها» کیفش را روی شانه‌اش انداخت و از پله‌ها پایین رفت. فقط می‌خواست هرچه زودتر به خانه برسد. اما درست وقتی از در مدرسه بیرون آمد، صدایی پشت سرش شنید. — رها! ایستاد. برگشت و او را دید. «آرین». همان پسری که چند هفته بود رفتارهای عجیبش ذهن رها را درگیر کرده بود؛ کم‌حرف، مرموز و همیشه انگار یک چیزی را از همه پنهان می‌کرد. آرین چند قدم جلو آمد. — چرا تنهایی؟ رها ابرویش را بالا انداخت. — به تو چه؟ لبخند کوچکی گوشه‌ی لب آرین نشست. — هیچی. فقط پرسیدم. رها خواست رد شود که صدای رعد بلندی آمد. ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. آرین خندید. — می‌ترسی؟ — نه! — پس چرا پریدی؟ — صدای رعد بود! آرین سرش را تکان داد. — باشه، خانم شجاع. رها با حرص نگاهش کرد، اما خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. چند لحظه بعد، باران شدیدتر شد. آرین چترش را باز کرد و کمی به سمت رها گرفت. — بیا زیر چتر. — خودت چی؟ — جا می‌شه. رها با تردید کنارش ایستاد. برای چند دقیقه فقط صدای باران بود. بعد آرین آرام گفت: — یه چیزی هست که باید بدونی. رها نگاهش کرد. — چی؟ لبخند آرین محو شد. — اون شب که توی جشن مدرسه گم شدی... من اتفاقی پیدات نکردم. قلب رها فرو ریخت. — یعنی چی؟ آرین نگاهش را از او دزدید. — من دنبالت می‌گشتم. — چرا؟ سکوت. رها دوباره پرسید: — آرین، چرا؟ این بار آرین به چشم‌هایش نگاه کرد. — چون یکی داشت دنبالت می‌کرد. رها خشک شد. — کی؟ آرین جواب نداد. فقط چتر را محکم‌تر گرفت و گفت: — از امشب، هر وقت تنها بودی، بهم خبر بده. رها با نگرانی پرسید: — چرا باید بهت اعتماد کنم؟ آرین چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: — چون اگه قرار بود بهت آسیب بزنم، اون شب نجاتت نمی‌دادم. رها نمی‌دانست چه جوابی بدهد. باد سردی وزید و رها لرزید. آرین متوجه شد. — سردته؟ — یه کم. آرین شال خودش را برداشت و روی شانه‌های رها گذاشت. رها خواست اعتراض کند، اما آرین فقط گفت: — پس نگو سردت نیست. برای اولین بار، رها چیزی نگفت. فقط شال را محکم‌تر دور خودش پیچید. آن شب، وقتی به خانه رسید، یک پیام ناشناس روی گوشی‌اش دید: «به پسری که کنارت بود اعتماد نکن.» رها چند ثانیه به صفحه خیره ماند. بعد پیام دوم آمد: «چون اون بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی درباره‌ات می‌دونه.» و درست همان لحظه، گوشی‌اش زنگ خورد. اسم تماس‌گیرنده: آرین رها جواب داد. صدای آرین از آن طرف خط آرام اما جدی بود: — رها... پیام رو دیدی؟ نفسش بند آمد. — تو از کجا می‌دونی؟ چند ثانیه سکوت شد. بعد آرین گفت: — چون برای منم فرستادن. و تماس قطع شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
❤️❤️❤️❤️