eitaa logo
♔𝐃𝐚𝐫𝐤𝐄𝐝𝐢𝐭♚
255 دنبال‌کننده
0 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به درخواست بچهای عشق رمان... من رمانی که خودم دارم روش کار میکنمو میزارم واسشون...
رمان| دختری که نباید می‌دیدمش... عاشقانه. دارک. خفن ♡♡رها و آرین ♡♡ چنل... @AnyAmir @AnyAmir
پایان هر پارت یه ناشناس میزارم واسه نظرات فشنگتون و بگید بهم خوشتون اومده یا نه 🥲🤍✨ با حضور گرمتون بهم دلگرمی میدید رفقا
پارت اول داره میاد💯🌸
پارت اول| باران از عصر شروع شده بود. قطره‌ها روی شیشه‌های مدرسه سر می‌خوردند و حیاط تقریباً خالی بود. «رها» کیفش را روی شانه‌اش انداخت و از پله‌ها پایین رفت. فقط می‌خواست هرچه زودتر به خانه برسد. اما درست وقتی از در مدرسه بیرون آمد، صدایی پشت سرش شنید. — رها! ایستاد. برگشت و او را دید. «آرین». همان پسری که چند هفته بود رفتارهای عجیبش ذهن رها را درگیر کرده بود؛ کم‌حرف، مرموز و همیشه انگار یک چیزی را از همه پنهان می‌کرد. آرین چند قدم جلو آمد. — چرا تنهایی؟ رها ابرویش را بالا انداخت. — به تو چه؟ لبخند کوچکی گوشه‌ی لب آرین نشست. — هیچی. فقط پرسیدم. رها خواست رد شود که صدای رعد بلندی آمد. ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. آرین خندید. — می‌ترسی؟ — نه! — پس چرا پریدی؟ — صدای رعد بود! آرین سرش را تکان داد. — باشه، خانم شجاع. رها با حرص نگاهش کرد، اما خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. چند لحظه بعد، باران شدیدتر شد. آرین چترش را باز کرد و کمی به سمت رها گرفت. — بیا زیر چتر. — خودت چی؟ — جا می‌شه. رها با تردید کنارش ایستاد. برای چند دقیقه فقط صدای باران بود. بعد آرین آرام گفت: — یه چیزی هست که باید بدونی. رها نگاهش کرد. — چی؟ لبخند آرین محو شد. — اون شب که توی جشن مدرسه گم شدی... من اتفاقی پیدات نکردم. قلب رها فرو ریخت. — یعنی چی؟ آرین نگاهش را از او دزدید. — من دنبالت می‌گشتم. — چرا؟ سکوت. رها دوباره پرسید: — آرین، چرا؟ این بار آرین به چشم‌هایش نگاه کرد. — چون یکی داشت دنبالت می‌کرد. رها خشک شد. — کی؟ آرین جواب نداد. فقط چتر را محکم‌تر گرفت و گفت: — از امشب، هر وقت تنها بودی، بهم خبر بده. رها با نگرانی پرسید: — چرا باید بهت اعتماد کنم؟ آرین چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: — چون اگه قرار بود بهت آسیب بزنم، اون شب نجاتت نمی‌دادم. رها نمی‌دانست چه جوابی بدهد. باد سردی وزید و رها لرزید. آرین متوجه شد. — سردته؟ — یه کم. آرین شال خودش را برداشت و روی شانه‌های رها گذاشت. رها خواست اعتراض کند، اما آرین فقط گفت: — پس نگو سردت نیست. برای اولین بار، رها چیزی نگفت. فقط شال را محکم‌تر دور خودش پیچید. آن شب، وقتی به خانه رسید، یک پیام ناشناس روی گوشی‌اش دید: «به پسری که کنارت بود اعتماد نکن.» رها چند ثانیه به صفحه خیره ماند. بعد پیام دوم آمد: «چون اون بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی درباره‌ات می‌دونه.» و درست همان لحظه، گوشی‌اش زنگ خورد. اسم تماس‌گیرنده: آرین رها جواب داد. صدای آرین از آن طرف خط آرام اما جدی بود: — رها... پیام رو دیدی؟ نفسش بند آمد. — تو از کجا می‌دونی؟ چند ثانیه سکوت شد. بعد آرین گفت: — چون برای منم فرستادن. و تماس قطع شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
پارت دوم | آن پیام ناشناس رها هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود. — آرین؟ الو؟ هیچ جوابی نیامد. تماس قطع شده بود. دوباره شماره‌اش را گرفت، اما این بار گوشی آرین خاموش بود. رها با نگرانی به پنجره نگاه کرد. باران هنوز می‌بارید و خیابان زیر نور چراغ‌ها تقریباً خالی بود. گوشی‌اش دوباره لرزید. پیام جدید. «گفتم بهش اعتماد نکن.» رها سریع تایپ کرد: — تو کی هستی؟ چند ثانیه بعد جواب آمد: «کسی که آرین ازش می‌ترسه.» رها اخم کرد. — از کجا اسم آرین رو می‌دونی؟ این بار پاسخی نیامد. صبح روز بعد، مدرسه عجیب‌تر از همیشه بود. رها از راهرو رد می‌شد که ناگهان کسی دستش را گرفت. — وایسا. رها برگشت. آرین بود. — آرین! کجا بودی دیشب؟ چرا گوشیت خاموش بود؟ آرین اطرافش را نگاه کرد. — اینجا نه. — چرا؟ — فقط بیا. رها دستش را آرام پس کشید. — اول جواب منو بده. آرین چند لحظه به او خیره شد. — دیشب یکی وارد حساب من شده بود. رها آرام گفت: — همون کسی که به من پیام داده؟ آرین سرش را پایین انداخت. — احتمالاً. — «احتمالاً»؟! رها عصبانی شده بود. — تو داری یه چیزایی رو از من پنهان می‌کنی. آرین چیزی نگفت. رها خواست برود که صدایش کرد: — رها... ایستاد. آرین نزدیک‌تر آمد و یک لحظه مکث کرد. — من نمی‌خوام بترسونمت. رها آرام جواب داد: — ولی همین الانم ترسیدم. چهره آرین تغییر کرد. دستش را جلو آورد و خیلی کوتاه دست رها را گرفت. — پس تنها نمی‌ذارمت. رها به دست‌هایشان نگاه کرد و بعد به چشم‌های آرین. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. تا اینکه صدای زنگ مدرسه بلند شد. آرین دستش را رها کرد. — بعد از کلاس منتظرم باش. — کجا می‌ریم؟ آرین نگاه مرموزی کرد. — جایی که جواب همه سؤالاتت اونجاست. بعدازظهر، رها کنار در مدرسه منتظر بود. پنج دقیقه... ده دقیقه... بیست دقیقه... آرین نیامد. ناگهان صدای نوتیفیکیشن گوشی‌اش بلند شد. یک عکس برایش فرستاده بودند. عکس خودش بود. همان لحظه‌ای که صبح کنار آرین ایستاده بود. رها وحشت‌زده اطرافش را نگاه کرد. زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود: «گفتم که تنها نرو.» رها عقب رفت. در همان لحظه، صدای آرین را پشت سرش شنید: — رها! برگشت. آرین نفس‌نفس‌زنان به سمتش می‌آمد. — چرا هنوز اینجایی؟ رها گوشی را به سمتش گرفت. آرین عکس را دید. چهره‌اش کاملاً جدی شد. — این عکس رو همین الان فرستادن؟ رها سر تکان داد. آرین به اطراف نگاه کرد. — باید بریم. — کجا؟ آرین دستش را گرفت و گفت: — جایی که دیگه نتونن پیدات کنن. رها قدمی برداشت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای شکستن شیشه‌ای از ساختمان متروکه‌ی روبه‌رو بلند شد. هر دو ایستادند. آرین آرام گفت: — پشت سر من باش. و برای اولین بار، رها دید که آرین واقعاً ترسیده است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعتی به قلم آنیا... 💯 کپی حلال نیست 😂👌🏻 چنل... @AnyAmir @AnyAmir
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k0gyw09&btn=رمان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خب نظراتونو راجب این دو پارت رمان بهم بگید... چنل... @AnyAmir @AnyAmir