به درخواست بچهای عشق رمان...
من رمانی که خودم دارم روش کار میکنمو میزارم واسشون...
پایان هر پارت یه ناشناس میزارم واسه نظرات فشنگتون و بگید بهم خوشتون اومده یا نه 🥲🤍✨
با حضور گرمتون بهم دلگرمی میدید رفقا
پارت اول|
باران از عصر شروع شده بود.
قطرهها روی شیشههای مدرسه سر میخوردند و حیاط تقریباً خالی بود. «رها» کیفش را روی شانهاش انداخت و از پلهها پایین رفت. فقط میخواست هرچه زودتر به خانه برسد.
اما درست وقتی از در مدرسه بیرون آمد، صدایی پشت سرش شنید.
— رها!
ایستاد.
برگشت و او را دید.
«آرین».
همان پسری که چند هفته بود رفتارهای عجیبش ذهن رها را درگیر کرده بود؛ کمحرف، مرموز و همیشه انگار یک چیزی را از همه پنهان میکرد.
آرین چند قدم جلو آمد.
— چرا تنهایی؟
رها ابرویش را بالا انداخت.
— به تو چه؟
لبخند کوچکی گوشهی لب آرین نشست.
— هیچی. فقط پرسیدم.
رها خواست رد شود که صدای رعد بلندی آمد. ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
آرین خندید.
— میترسی؟
— نه!
— پس چرا پریدی؟
— صدای رعد بود!
آرین سرش را تکان داد.
— باشه، خانم شجاع.
رها با حرص نگاهش کرد، اما خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
چند لحظه بعد، باران شدیدتر شد.
آرین چترش را باز کرد و کمی به سمت رها گرفت.
— بیا زیر چتر.
— خودت چی؟
— جا میشه.
رها با تردید کنارش ایستاد.
برای چند دقیقه فقط صدای باران بود.
بعد آرین آرام گفت:
— یه چیزی هست که باید بدونی.
رها نگاهش کرد.
— چی؟
لبخند آرین محو شد.
— اون شب که توی جشن مدرسه گم شدی... من اتفاقی پیدات نکردم.
قلب رها فرو ریخت.
— یعنی چی؟
آرین نگاهش را از او دزدید.
— من دنبالت میگشتم.
— چرا؟
سکوت.
رها دوباره پرسید:
— آرین، چرا؟
این بار آرین به چشمهایش نگاه کرد.
— چون یکی داشت دنبالت میکرد.
رها خشک شد.
— کی؟
آرین جواب نداد.
فقط چتر را محکمتر گرفت و گفت:
— از امشب، هر وقت تنها بودی، بهم خبر بده.
رها با نگرانی پرسید:
— چرا باید بهت اعتماد کنم؟
آرین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— چون اگه قرار بود بهت آسیب بزنم، اون شب نجاتت نمیدادم.
رها نمیدانست چه جوابی بدهد.
باد سردی وزید و رها لرزید.
آرین متوجه شد.
— سردته؟
— یه کم.
آرین شال خودش را برداشت و روی شانههای رها گذاشت.
رها خواست اعتراض کند، اما آرین فقط گفت:
— پس نگو سردت نیست.
برای اولین بار، رها چیزی نگفت.
فقط شال را محکمتر دور خودش پیچید.
آن شب، وقتی به خانه رسید، یک پیام ناشناس روی گوشیاش دید:
«به پسری که کنارت بود اعتماد نکن.»
رها چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد پیام دوم آمد:
«چون اون بیشتر از چیزی که فکر میکنی دربارهات میدونه.»
و درست همان لحظه، گوشیاش زنگ خورد.
اسم تماسگیرنده:
آرین
رها جواب داد.
صدای آرین از آن طرف خط آرام اما جدی بود:
— رها... پیام رو دیدی؟
نفسش بند آمد.
— تو از کجا میدونی؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آرین گفت:
— چون برای منم فرستادن.
و تماس قطع شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعتی به قلم آنیا... 💯
کپی حلال نیست 😂👌🏻
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir
پارت دوم |
آن پیام ناشناس
رها هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود.
— آرین؟ الو؟
هیچ جوابی نیامد.
تماس قطع شده بود.
دوباره شمارهاش را گرفت، اما این بار گوشی آرین خاموش بود.
رها با نگرانی به پنجره نگاه کرد. باران هنوز میبارید و خیابان زیر نور چراغها تقریباً خالی بود.
گوشیاش دوباره لرزید.
پیام جدید.
«گفتم بهش اعتماد نکن.»
رها سریع تایپ کرد:
— تو کی هستی؟
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«کسی که آرین ازش میترسه.»
رها اخم کرد.
— از کجا اسم آرین رو میدونی؟
این بار پاسخی نیامد.
صبح روز بعد، مدرسه عجیبتر از همیشه بود.
رها از راهرو رد میشد که ناگهان کسی دستش را گرفت.
— وایسا.
رها برگشت.
آرین بود.
— آرین! کجا بودی دیشب؟ چرا گوشیت خاموش بود؟
آرین اطرافش را نگاه کرد.
— اینجا نه.
— چرا؟
— فقط بیا.
رها دستش را آرام پس کشید.
— اول جواب منو بده.
آرین چند لحظه به او خیره شد.
— دیشب یکی وارد حساب من شده بود.
رها آرام گفت:
— همون کسی که به من پیام داده؟
آرین سرش را پایین انداخت.
— احتمالاً.
— «احتمالاً»؟!
رها عصبانی شده بود.
— تو داری یه چیزایی رو از من پنهان میکنی.
آرین چیزی نگفت.
رها خواست برود که صدایش کرد:
— رها...
ایستاد.
آرین نزدیکتر آمد و یک لحظه مکث کرد.
— من نمیخوام بترسونمت.
رها آرام جواب داد:
— ولی همین الانم ترسیدم.
چهره آرین تغییر کرد.
دستش را جلو آورد و خیلی کوتاه دست رها را گرفت.
— پس تنها نمیذارمت.
رها به دستهایشان نگاه کرد و بعد به چشمهای آرین.
هیچکدام چیزی نگفتند.
تا اینکه صدای زنگ مدرسه بلند شد.
آرین دستش را رها کرد.
— بعد از کلاس منتظرم باش.
— کجا میریم؟
آرین نگاه مرموزی کرد.
— جایی که جواب همه سؤالاتت اونجاست.
بعدازظهر، رها کنار در مدرسه منتظر بود.
پنج دقیقه...
ده دقیقه...
بیست دقیقه...
آرین نیامد.
ناگهان صدای نوتیفیکیشن گوشیاش بلند شد.
یک عکس برایش فرستاده بودند.
عکس خودش بود.
همان لحظهای که صبح کنار آرین ایستاده بود.
رها وحشتزده اطرافش را نگاه کرد.
زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گفتم که تنها نرو.»
رها عقب رفت.
در همان لحظه، صدای آرین را پشت سرش شنید:
— رها!
برگشت.
آرین نفسنفسزنان به سمتش میآمد.
— چرا هنوز اینجایی؟
رها گوشی را به سمتش گرفت.
آرین عکس را دید.
چهرهاش کاملاً جدی شد.
— این عکس رو همین الان فرستادن؟
رها سر تکان داد.
آرین به اطراف نگاه کرد.
— باید بریم.
— کجا؟
آرین دستش را گرفت و گفت:
— جایی که دیگه نتونن پیدات کنن.
رها قدمی برداشت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای شکستن شیشهای از ساختمان متروکهی روبهرو بلند شد.
هر دو ایستادند.
آرین آرام گفت:
— پشت سر من باش.
و برای اولین بار، رها دید که آرین واقعاً ترسیده است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعتی به قلم آنیا... 💯
کپی حلال نیست 😂👌🏻
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k0gyw09&btn=رمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب نظراتونو راجب این دو پارت رمان بهم بگید...
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir
پارت سوم | رازِ پشت در
آرین جلوی رها ایستاده بود.
صدای باران و باد، سکوت خیابان را پر کرده بود.
رها آرام گفت:
— آرین... اون صدا چی بود؟
آرین جواب نداد.
فقط به ساختمان روبهرو خیره شده بود.
— آرین؟
این بار برگشت و گفت:
— باید از اینجا بریم.
— ولی تو گفتی جواب سؤالام اینجاست!
آرین مکث کرد.
— میدونم.
— پس چرا داری فرار میکنی؟
آرین نفس عمیقی کشید.
— چون تازه فهمیدم کسی که دنبالت میگرده، از چیزی که فکر میکردم به ما نزدیکتره.
رها با تعجب گفت:
— «ما»؟
آرین لحظهای ساکت شد.
— منظورم... به تو نزدیکتره.
رها چیزی نگفت.
اما همان یک کلمه در ذهنش ماند.
ما.
ناگهان صدای قدمهایی از داخل ساختمان آمد.
آرین دست رها را گرفت.
— پشت سر من.
— کجا میریم؟
— داخل.
رها با تعجب نگاهش کرد.
— گفتی بریم!
— گفتم باید بفهمیم کیه.
در ساختمان نیمهباز بود.
آرین در را آرام هل داد.
صدای جیرجیر بلندی بلند شد.
داخل تاریک بود.
رها نزدیک آرین ایستاد.
— من از اینجا خوشم نمیاد...
آرین آرام گفت:
— منم نه.
چند قدم جلو رفتند.
روی یک میز قدیمی، چند عکس پخش شده بود.
رها جلو رفت.
اولین عکس را برداشت.
عکس خودش بود.
دومین عکس...
باز هم خودش.
سومین عکس...
او و آرین کنار هم.
رها با صدای لرزان گفت:
— اینا رو کی گرفته؟
آرین عکسها را نگاه کرد.
— نمیدونم.
رها یکی از عکسها را برگرداند.
پشتش با خودکار نوشته شده بود:
«دختر اشتباهی را پیدا کردی، آرین.»
رها به آرین نگاه کرد.
— یعنی چی؟
آرین رنگش پریده بود.
— یعنی این ماجرا از خیلی قبلتر شروع شده.
— قبلتر از چی؟
آرین جواب نداد.
رها جلو رفت.
— قبلتر از آشنایی ما؟
آرین آرام گفت:
— آره.
صدای افتادن چیزی از طبقه بالا آمد.
هر دو به سقف نگاه کردند.
رها ناخودآگاه یک قدم به آرین نزدیک شد.
آرین متوجه شد و آرام گفت:
— نترس.
رها زیر لب گفت:
— سخته نترسم.
آرین دستش را گرفت.
— پس فعلاً به من اعتماد کن.
چند ثانیه در سکوت ماندند.
بعد آرین گفت:
— هر اتفاقی افتاد، دستت رو ول نمیکنم.
رها برای اولین بار لبخند کوچکی زد.
— قول؟
آرین نگاهش کرد.
— قول.
اما درست همان لحظه، چراغهای ساختمان روشن شدند.
هر دو شوکه شدند.
روی دیوار روبهرو، با حروف بزرگ نوشته شده بود:
«آرین، دیر رسیدی.»
رها به آرامی زمزمه کرد:
— یکی اینجاست...
صدایی از پشت سرشان آمد:
— بالاخره فهمیدید.
رها برگشت.
و خشکش زد.
چون کسی که پشت سرشان ایستاده بود...
یکی از نزدیکترین آدمهای زندگی رها بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعتی به قلم آنیا... 💯
کپی حلال نیست 😂👌🏻
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir
پارت چهارم | کسی که میشناختم
رها به آدمی که روبهرویش ایستاده بود خیره شد.
نمیتوانست باور کند.
— تو...؟
طرف یک قدم جلو آمد.
رها ناخودآگاه دست آرین را محکمتر گرفت.
آرین آرام گفت:
— پشت سر من بمون.
رها با صدای لرزان گفت:
— ولی اون...
— میدونم.
آرین نگاهش را از او برنداشت.
— همهچی رو میدونم.
آن شخص لبخند کوتاهی زد.
— پس بالاخره بهش گفتی؟
رها با تعجب پرسید:
— چی رو؟
آرین سکوت کرد.
— آرین؟
چند ثانیه گذشت.
بعد آرین گفت:
— اینکه چرا از اول مراقبت بودم.
رها با عصبانیت گفت:
— خب بگو!
آرین نفس عمیقی کشید.
— چون پدرت قبل از اینکه از این شهر بره، یه چیزی رو به من سپرد.
رها ماتش برد.
— پدرم؟
آرین سر تکان داد.
— یه دفتر.
آن شخص خندید.
— و اون دفتر هنوز دست توئه، آرین.
رها به آرین نگاه کرد.
— چه دفتری؟
آرین جواب نداد.
آن شخص آرام گفت:
— دفتری که توش اسم آدمهایی نوشته شده که نباید اسمشون اونجا میبود.
رها احساس کرد چیزی در قلبش فرو ریخت.
— یعنی پدر من...
صدای آژیر از دور بلند شد.
آن شخص سریع به سمت در رفت.
آرین خواست دنبالش برود، اما رها دستش را گرفت.
— نرو!
آرین برگشت.
— باید بفهمم چرا این کارو میکنه.
— ولی ممکنه خطرناک باشه!
آرین چند لحظه به رها نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— باشه. نمیرم.
رها نفس راحتی کشید.
اما ناگهان صدای پیام گوشی آرین آمد.
او صفحه را نگاه کرد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
رها پرسید:
— چی شده؟
آرین گوشی را به او نشان داد.
یک پیام جدید:
«دفتر رو پیدا کردم.»
رها به صفحه خیره شد.
— ولی... دفتر دست توئه!
آرین آرام جواب داد:
— دیگه نیست.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد آرین به رها نگاه کرد.
— رها...
— چی؟
— فکر کنم کسی که از اول دنبالت بوده، دنبال دفتر نیست.
— پس دنبال چیه؟
آرین چند ثانیه سکوت کرد.
— دنبال توئه.
رها چیزی نگفت.
و همان لحظه، صدای زنگ گوشی خودش بلند شد.
شماره ناشناس.
رها جواب داد.
صدای فردی از آن طرف خط آمد:
— سلام رها.
رها خشکش زد.
چون آن صدا را میشناخت.
خیلی خوب هم میشناخت.
و فقط یک جمله گفت:
— من میدونم آرین چه چیزی رو ازت پنهان کرده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعتی به قلم آنیا... 💯
کپی حلال نیست 😂👌🏻
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k0gyw09&btn=رمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب نظراتونو راجب این دو پارت رمان بهم بگید...
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir
پارت پنجم | چیزی که پنهان کرده بود
رها گوشی را محکم در دستش گرفته بود.
— کی هستی؟
صدای آن طرف خط آرام بود.
— کسی که باید زودتر حقیقت رو بهت میگفت.
رها به آرین نگاه کرد.
آرین فقط سرش را تکان داد؛ یعنی قطع کن.
اما رها این بار کوتاه نیامد.
— درباره آرین چی میدونی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدا گفت:
— اون شب که پدرت رفت... آرین تنها کسی نبود که همراهش بود.
رها نفسش را حبس کرد.
— یعنی چی؟
— از خودش بپرس.
تماس قطع شد.
رها گوشی را پایین آورد.
چشمهایش پر از سؤال بود.
— آرین...
آرین آرام گفت:
— میدونم چی میخوای بپرسی.
— پس جواب بده.
آرین نگاهش را پایین انداخت.
— من اون شب اونجا بودم.
— با پدرم؟
— آره.
رها چند قدم عقب رفت.
— چرا هیچوقت نگفتی؟
— چون ازم خواسته بود چیزی نگم.
— و الان؟
آرین نگاهش کرد.
— الان دیگه نمیتونم ساکت بمونم.
رها آرام گفت:
— پس حقیقت رو بگو.
آرین چند لحظه سکوت کرد.
— پدرت قبل از رفتنش یه اسم بهم داد.
— چه اسمی؟
آرین جواب داد:
— اسم کسی که بهش اعتماد داشت.
رها منتظر ماند.
آرین گفت:
— همون آدمی که امشب توی اون ساختمان دیدیم.
رها با ناباوری گفت:
— ولی اون آدم سالهاست کنار خانوادهی منه!
— دقیقاً.
رها سرش را پایین انداخت.
همهچیز داشت به هم وصل میشد.
پیامها.
عکسها.
دفتر.
و حالا این راز.
آرین آرام نزدیکش شد.
— رها...
رها به چشمهایش نگاه کرد.
— چی؟
— میدونم از اینکه حقیقت رو دیر گفتم ناراحتی.
رها چیزی نگفت.
آرین ادامه داد:
— ولی یه چیز رو هیچوقت دربارهاش دروغ نگفتم.
— چی؟
آرین با صدای آرام گفت:
— اینکه برام مهمی.
رها برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام دستش را گرفت.
— فقط دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن.
آرین سر تکان داد.
— قول میدم.
ناگهان صدای بوق ماشینی از خیابان آمد.
هر دو به سمت پنجره برگشتند.
یک ماشین مشکی چند متر آنطرفتر توقف کرده بود.
چراغهایش خاموش شد.
درِ ماشین باز شد.
کسی بیرون آمد.
آرین فوراً جدی شد.
— رها، برو عقب.
— کیه؟
آرین جواب نداد.
فقط دست رها را گرفت و کنار خودش نگه داشت.
مرد ناشناس به سمت ساختمان آمد.
اما قبل از اینکه به در برسد، گوشی آرین زنگ خورد.
پیام فقط سه کلمه داشت:
«دفتر پیش منه.»
آرین به صفحه خیره شد.
رها پرسید:
— یعنی چی؟
آرین آرام گفت:
— یعنی کسی که فکر میکردیم دنبالمونه...
مکث کرد.
— همین الان داخل این ساختمونه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعتی به قلم آنیا... 💯
کپی حلال نیست 😂👌🏻
چنل...
@AnyAmir
@AnyAmir