eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
16 دنبال‌کننده
35 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
_درستش کن. _چی رو درست کنم؟ _...این رو. به بدنه‌ی نابود شده‌اش اشاره کرد‌. _مجبورم نکن بیشتر توضیح بدم،اگه باتری‌م تموم بشه...باتری جایگزین ندارم.بذار حداقل...با بدنه‌ی سالم‌...خاموش بشم... دخترک آچارش را برداشت و بدون حرف شروع به جایگزین کردن قطعه های خراب نورا کرد. چهره‌اش گرفته بود. -هنوز به درد نخور نشدم،فقط باید...یه باتری دیگه...برام پیدا کنی... دخترک آهی کشید:"حرف نزن.باتری‌ت رو نگه دار." چهره‌اش طوری بود انگار داشت تلاش می‌کرد فریاد نزند. ولی با دیدن علامت قرمز روی نمایشگر نورا که پنج درصد را نشان می‌داد،آچارش را پرتاب کرد و فریاد زد:"خب آخه مجبور بودی همه‌ی انرژی‌ت رو بذاری واسه فرستادن سیگنال کمکی که هرگز دریافت نمیشه؟منِ لعنتی اینجا بهت نیاز دارم!" کم مانده بود بغضش بترکد.نورا چیزی نگفت،فقط با ال ای دی های آبی رنگش به او نگاه کرد‌. "محض رضای خدا،اون بیرون دیگه آدمی وجود نداره که بخواد کمکمون کنه!چرا بیخیال نشدی‌...دنیا خالی شده،تموم شده!من...من به تو نیاز داشتم...برای اینکه دیوونه نشم بهت نیاز داشتم...ولی همیشه خدا میخوای کاری رو بکنی که درسته!" دخترک و دست های خاکی شده‌اش را تمیز کرد و کف دستش را روی چشمانش کشید تا اشک هایش را پاک کند. نورا با اخرین انرژی باقی مانده‌اش گفت:"جستجو برای موجود زنده...موفق.برای یافتن آخرین انسان موفق باشی،کیلا..."ولی قبل از آنکه چیز دیگری بگوید،باتری اش خاموش شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قبلش این رو پلی کنید https://eitaa.com/whale_Gaia/2 چشم هایم را که باز کردم کسی نبود ، وقتی بستم هم کسی نبود ، نه بالی بود ، نه امیدی ، نه نوری و نه دوستی . تنها چیزی که داشتم آبی بود ، تنهایم نگذاشت تا لحظه آخر کنارم بود ،در آغوشم گرفته بود انگار او هم مثل من تنها بود ، انگار او هم فریاد زده بود و مرا خوانده بود ، من و آبی شبیه هم بودیم اما او آنقدر کنارم ماند که اخر من تمام شدم اما او ماند . نمی‌دانم برایم اشک ریخت ؟ من برای او اشک ریختم برای خودم و حتی برای دوستانم که شاید روزی سرنوشتم برای انها نوشته شود ، برای ستارگان آسمان تیره ، برای خورشیدی که گمش کردم ، برای ماهی که ناگهان غیبش زد ، برای ساحلی که همنشین هایش در آن شادی کردند و آخر به او خیانت کردند و مرگش را نوشتند و من برای همه چیز و هیچ چیز گریستم ، من تمام شدم اما گریستنم ماند ، آبی زلال چشمانم کدر شده‌ام ماند ، صدای فریادم ماند ، کسی آن را شنید ؟ دوستانم به دنبال من بودند؟ یا من محو شدم و تبدیل شدم به یک پس زمینه دردناک و آنها از من گذشتند تا به نور برسند ، پس زمینه ای شدم که با تار و پود غم بافته شده بود ، تارهای شاد هم داشتم اما تارهای غمم قوی‌تر بودند و آنها را بلعیدند همانطور که در اخر مرا بلعیدند و آبی به جنگشان رفت اما شکست خورد . اما کسانی بودند که آهنگم را شنیدند ، انها مانند من نبودند ،شاید بودند ،شاید آهنگم را برای آنها نواخته بودم ، شاید منتظر آنها بودم، شاید آنها هم تنها بودند و منتظر من ... اما می‌ترسیدند با من دوست شوند ، حسش میکردم وقتی انها را روی ابی میدیدم نگاهشان فرق داشت ، شبیه ابی نگاهم نمیکردند یا شبیه خورشید فروزان، آخر میدانید من نهنگ هستم و انها نهنگ نبودند، اصلا آنها چه بودند ، چه بودند که یگانه شده بودند ؟ اما آن‌ها تنها نبودند ، منتظر نهنگ غم زده ای مثل من هم نبودند .تنها فقط من بودم و آبی. اما حالا کس دیگری هم بود ، کسی شبیه به من که دنبالم می‌گشت، یعنی آهنگم تا آنجا هم رسیده بود و او فهمیده بود فریاد هایم برای چیست ، اما به دوستانم نرسیده بود؟شاید دوستی نداشتم . بله من کسی را نداشتم ، اگر داشتم که در چاه تاریک به دام نمی افتادم یا حداقل اینطور شعرم به بیت آخر نمی‌رسید اما من اینجا آبی را یافتم و بعد هم نیهیلیست ‌را یافتم یا بهتر او من را یافت ، پنگوئنی از اعماق سفیدی ، که سیاهی هم داشت . پنگوئن شجاع و آزاد من و آبی بی پروا و جنگجوی من . شاید نیهیلیست میخواست من را پیدا کند و فریاد هایم را از اعماق ستارگان در تاریکی شب های سفیدش دیده بود ، او هم تنها بود و حالا میخواست من را بیابد تا دیگر آنطور نباشد . او مثل دیگران نبود ، ازاد بود ، راه افتاد ، جدا شد ، راه رفت ، خسته شد ، امید او را یافت و مانند مادری نوازشش کرد ، تاریکی هم او را یافت همان تاریکی که آبی را شکست داده بود همان تاریکی ترسناک ، تاریکی تا آبی منجمد هم پیش رفته بود ، اما امید مادری قوی بود ، فرزندانش هم قوی بودند و قوی بودن را از مادرشان به ارث برده بودند . پنگوئن سیاه و سفید من ، شوالیه سرزمین سرد ، گرمی سرزمین یخ ، ۵۰۰۰ کیلومتر راه رفت اما ایستاد ، فقط صدایم را شنیده بود و من خیلی وقت بود که نبودم . نیهیلیست شوالیه ای بود که راه را گشود ، به بقیه آموخت چگونه قدم بردارند و دوستی وفادار برای من بود . او من را یافت من همانجا بودم و به من ملحق شد ، میخواست برگردد و داستان کشفش را مانند هر کاشفی در سرتاسر جهان فریاد بزند اما تاریکی زودتر از شوق و آرزویش به او رسید ، زودتر از نور به او رسید ، زودتر از پنگوئن ان سوی اینه به او رسید، او را هم بلعید ، تاریکی فقط میبلعید، آبی این‌بار هم با او جنگید و این‌بار آبی تمام شد ، تمام شد ... من تنها ترین نهنگ هستم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
قسمت اول. پسر رو به روی آیینه ایستاده بود و به سختی تلاش می‌کرد تا به موهایش نظم بدهد. هربار نفسش را حبس می‌کرد، خودش را منقبض می‌کرد و رنگ مو یا مدل مویش ناگهان تغییر می‌کرد. صدای پیرزنی از طبقه پایین آمد:《تدی زودباش دیگه داره دیر میشه.》 تدی فریاد زد:《خیله خب اومدم.》 برای آخرین بار تلاشش را کرد و موهایش را به رنگ آبی کمرنگ و مجعد درآورد، کمی بلند تا نصف گردن و پیشانی‌اش را بپوشانند. با سرعت لباس‌هایش را در چمدانش چپاند، چند کتاب را هم در آن جای داد. چوب دستش را داخل جیبش گذاشت درحالی که دست‌هایش پر از وسایل بودند، با پایش در اتاق را باز کرد. در لحظه آخر یک نگاه به آیینه انداخت، یکبار دیگر نفسش را حبس کرد و خالکوبی حلال ماه را روی مچ دستش نمایان کرد. سپس چشمانش را محکم بست و وقتی گشود، تکه‌ی کوچکی از موهایش را به رنگ صورتی آدامسی کرد، اگر در نزدیکش نمی‌ایستادی حتی متوجه آن هم نمی‌شدی. در طبقه پایین پیرزن با نگاه سرزنش‌آمیز به او خیره شد:《تدی از قطار جا می‌مونیا.》 تدی گونه پیرزن را بوسید:《نمی‌مونم نترس.》 و هردو خانه را به سمت ایستگاه قطار ترک کردند. داخل ایستگاه سراسر هیاهو و تکاپو بود، ساک‌ها و چرخ‌دستی ها این طرف و آن طرف می‌رفتند و صدای سوت قطار لرزه به اندام حاضران می‌انداخت. تدی برای آخرین بار پیرزن را در آغوش گرفت:《کریسمس می‌بینمت مامان بزرگ.》 و به سمت دیواری دوید که درواقع سکوی نه و سه چهارم بود. آن سوی سکو، یک دنیای دیگر بود، جادوگران بزرگ و کوچک با ردا و چوب دستی این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. جغدها و موش‌ها پرواز می‌کردند و همه آماده‌ی سال تحصیلی جدید در هاگوارتز، مدرسه علوم و فنون جادوگری، می‌شدند. تدی وارد قطار شد و از راهرو، به سمت واگن‌های آخر رفت. در راه با خنده به بقیه سلام می‌داد و یا چشمک می‌زد. در آخر در چهارچوب آخرین واگن ایستاد، دست در جیب با لبخند کج به دیوار تکیه داد و منظره رو به رویش را تماشا کرد. پسری روی صندلی‌ها خواب بود، پسر دیگری با ماژیک روی صورتش چیز می‌کشید و بلند بلند با دختر مو قرمز پشت سرش حرف می‌زد. تدی دختر را خوب نگاه کرد، در این تابستان از قبل هم زیباتر شده بود! موهای قرمزش به رنگ غروب و خون بود، کک و مک‌های صورتش به صور فلکی می‌مانستند. تدی دستانش را باز کرد و فریاد زد:《تدی لوپین اسطوره اینجاست.》 پسری که ماژیک در دست داشت از جایش برخواست و فریاد زد:《تدی لوپین اسطورههه》 و او را در آغوش گرفت. پسری که موهای سفید داشت، خواب بود از خواب پرید و زیر لب غرغر کرد و ناسزا گفت. با اخم به آنها نگاه کرد. تدی در حالی که هنوز در بغل پسر موسیاه بود انگشت وسطش را رو به پسر مو سفید گرفت:《انقدر می‌خوابی خواب به خواب نری.》 پسر مو سفید که علاوه بر موهایش ابروها و مژه‌هایش هم سفید بودند متقابلا انگشت وسطش را رو به او گرفت:《دلم اصلا واست تنگ نشده بود》 اما از جایش بلند شد و پس از پسر مو سیاه، تدی را در آغوش گرفت. دختر مو قرمز نیز از گوشه کابین و پشت کتابش با خنده و چشمان درخشان به آنها نگاه می‌کرد. و این داستان بازماندگان هاگوارتز است، داستان ادوارد لوپین و دوستانش که هر کدام از یک گروه مختلف هاگوارتز بودند، داستانی که می‌گفت دوستی، هیچ اختلاف خونی یا گروهی نمی‌شناسد. دوستی فقط چند نفر می‌خواهد تا بتوان با آنها جهان را فتح کرد، حتی اگر آن جهان یک مدرسه جادوگری باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این داستان، داستان گم شدن یه دختربچه‌ست. و داستان کسی که برای پیدا کردنم، همه چیزشو دور انداخت و وارد تاریکی ای شد که همیشه در تلاش برای فرار ازش بود. اصلا میدونید چیه؟ بزارید خود داستان رو براتون بگم. روزی روزگاری... به اِلِفِنوالد خوش اومدید! سرزمینی بزرگ و پهناور که به سرزمین هفت جزیره‌ی آرزو هم معروفه. این سرزمین، جزیره‌های فیولِیز، آئولیا، لئونیدا، اَوِنتورین، زیلانتیس و کالیسوآ رو توی خودش جا داده. هر جزیره، به یک چیز متفاوت معروفه. فیولیز، به شجاعت مردمش و طبیب معروفی که با استفاده از گیاهان جادویی مردم رو درمان می‌کرد. آئولیا، به مردم مهربون و پرانرژی‌ش و سازهایی که می‌ساختن. لئونیدا، به غار تاریک و ترسناکش و میوه‌ی افسانه‌ای که میگفتن می‌تونه آدم‌ رو از مرگ هم نجات بده. اونتورین، که با این که کوچیک تمرین جزیره‌ی شناخته شده توی الفنوالد بود، آوازه‌ش حتی بیشتر از آئولیدا توی هفت‌جزیره پیچیده بود. مردم‌ش، با هم صمیمی و نزدیک بودن و این بیشتر از هرچیزی خطرناکشون میکرد. ارتش پادشاهشون، آرتور ادوارد فلاوز،‌ هماهنگی‌ای باهم داشتند که باعث شده بود دزدان‌دریایی جرعت نکنن به جزیره‌شون نزدیک بشن. زیلانتیس، صحرای بزرگی بود که باعث سخت شدن مردم‌ش شده بود. هر نشونه‌ای از رحم کردن، باعث مرگ می‌شد. سرزمین جنگجوهایی که مجبور بودن برای بقا از دست موجودات افسانه‌ای و جادویی توی جزیره‌شون تبدیل به جنگجو بشن. و در نهایت، کالیسوآ. کالیسوآ رو جنگل در بر گرفته بود. از دور، به شکل درختی سرسبز دیده می‌شد و وسط این درخت‌ها، جادوگری زندگی می‌کرد. کسی نمی‌دونست این جادوگر دوست‌ه یا دشمن. طرف مردم‌ه، یا موجودات دیگه. مردمش برای اینکه ریسک و خطر مرگ رو به پایین ترین حد ممکن برسونن، رفتن به جنگل رو ممنوع کرده بودند. شاید بگید که، سطح ریاضی اینو نگاه کن! مگه نگفتی هفت تا جزیره؟ اینا که شیش تا بودن! خب، خوانندگان عزیز، باید بگم که جزیره‌ی هفتم، معروف به ویسپرآیل، حدود صدها سال‌ه که از چشم مردم مخفی شده. دیگه هیچکس نمی‌دونه که آیا مردمی توش هستن؟ آیا جزیره توسط هیولاها تسخیر شده؟ آیا اقیانوس خیلی وقت پیش نابودش کرده؟ هیچکس نمی‌دونه. ولی بزارید یه تقلبی بهتون برسونم؛ ما قراره به زودی بفهمیم. پس بزارید ببرمتون به شیش سال قبل. جایی که داستان ازش شروع میشه... TO BE CONTINUED .(🤡🥸)
شش سال قبل. تابستون یکی از اون صدها سال پیش.. به فیولیز خوش اومدین! سرزمین شجاعت و درمان‌گری. سرزمین و محل زندگی کسی که شما دارید درباره‌ش می‌خونید، لوکا لانگسِیل. موهای لوکا همیشه بهم ریخته، و معمولا گل و لای روی لباس‌هاش جا خوش کرده بود. برخلاف بقیه فیولی‌ها، لوکا علاقه‌ی چندانی به جنگ و دعوا نداشت؛ ترجیح می‌داد روزش رو توی جنگل و کنار رودخونه بگذرونه. پدرش، فرمانده‌ی ارتش فیولیز، والتر اسکات لانگسِیل، سر همین موضوع زیاد دور و بر لوکا نبود. می‌ترسید که اگه بهش نگاه کنه، با ناامیدی بهش خیره بشه و لوکا رو ناراحت کنه. خوشبختانه، لوکا توی یکی از هزاران چیز مربوط به رزم، از تیروکمون خوشش می‌اومد. والتر، با شادمانی و حوصله از اینکه پسرش حداقل به یک چیز که مورد پسندش بوده علاقه داشت، بهش تیراندازی یاد داده بود. بعد از اون، لوکا حتی بیشتر هم دور و بر جنگل میپلکید. معمولا روی برگ های درخت ها امتحان میکرد، هیچوقت به پرنده‌ها و بقیه حیوانات آسیب نمی‌زد. اما داستان به خاطر لوکا شروع نمیشه. اصل این قصه، با دختر شیرین و مهربون، خواهر لوکا که ۳ سال ازش کوچیکتر بود شروع میشه،‌ لیرا لانگسیل. لیرا، می‌تونست به عنوان خورشید هنگام طلوع توصیف بشه. همیشه پرانرژی بود، هیچوقت نمیشد دور و برش باشی و گرفته هم باشی. انگار که خود بودنش باعث شادی میشد، مثل حس بعد خوردن بستنی زیر آفتاب تابستون، یا دیدن یه دوست قدیمی بعد مدت طولانی. اما یه روز، همه چیز عوض شد. لوکای ۹ ساله و لیرای ۶ ساله، رفته بودن توی جنگل سرسبز و بزرگ بغل خونشون. لیرا، داشت سعی می‌کرد یه اسباب بازی چوبی که مثل توپ های امروزی بود رو تا حد ممکن بالا بندازه و همزمان دنبال دشت گلی که همیشه با گل های داخلش برای خودش و لوکا تاج گل درست میکرد میگشت. اسباب بازی لیرا، بالای درخت افتاد. لوکا، تیرکمونش رو داد دستم لیرا و رفت بالای درخت تا بیارتش پایین. ولی وقتی لیرا گفت که داره می‌ره توی دشت، نشنید. بعد چند دقیقه، لوکا پایین اومد؛ یا بهتره بگیم پایین پرید. با لبخندی که فریاد می‌زد شیطنت به سمتی که لیرا چند دقیقه پیش وایساده بود رفت و وقتی لیرا رو ندید، استرس وجودش رو فرا گرفت. دوید؛ و دوید؛ و دوید تا وقتی که به دشت رسید. جلوتر که رفت، دید تیرکمونش روی زمین افتاده و هیچ اثری از لیرا نیست. نمی‌دونست چند ساعت اونجا موند. فقط فرودش روی زانوهاش و احساس شکست رو به یاد داشت. فقط صدای پاهای پدرش و به تکه های شکسته تیکه تیکه شدن توی بغلش رو یادش میومد. برای یه مدت هیچکدومشون حرفی نزدن، هیچکدوم چیزی نداشتن که بگن. تنها چیز، تنها نوری که باید مراقبش می‌بودند رو از دست داده بودن و هیچ چیز الان نمیتونست درستش کنه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕯 چراغِ طبقه‌ی آخر سال‌ها بود هیچ‌کس وارد برج ساعت نمی‌شد. می‌گفتند خالی است. متروکه. بی‌روح. اما من هر شب، دقیقاً ساعت دوازده، نور زردی را پشت پنجره‌ی طبقه‌ی آخر می‌دیدم. دیشب دیگر طاقت نیاوردم. رفتم داخل برج. پله‌ها تاریک بودند، ولی هرچه بالاتر می‌رفتم، نور روشن‌تر می‌شد. تا رسیدم به یک درِ کوچک. روی در نوشته بود: «فقط کسی وارد شود که اسمش را هنوز پس نگرفته.» نفهمیدم یعنی چه. اما وقتی دستم را روی دستگیره گذاشتم، از پشت در صدایی آمد… صدایی دقیقاً شبیه صدای خودم: «اگر در را باز کنی، فقط یکی از ما برمی‌گردد.» و بعد… دستگیره از آن طرف چرخید. تمام بدنم یخ کرد؛ می خواستم عقب بکشم ولی دیگر دیر شده بود. در که باز شد، نفهمیدم چه شد اما محکم به سمت داخل کشیده شدم؛ انگار دستی نامرئی از پیراهنم گرفته و مرا به داخل می کشید. نتوانستم کاری کنم، حتی نتوانستم جیغ بکشم. به خودم که آمدم دیگر در برج ساعت نبودم. پشت نرده های صیقلی طلایی رنگی ایستاده بودم که با مهارت منحصر به فردی تراشیده شده بودند و آن پایین، سرسرای وسیعی بود، با سنگ های مرمری براق و چلچراغ های عظیم روشنی که انگار، تاریکی را به جای نور می تاباندند. _خواهش می کنم لطفا!! صدای التماس زنی را از انتهای راهرو شنیدم، بلافاصله بعد از آن، صدای کتک کاری به همراه صدای بم مردی که فریاد می کشید، لرزه بر اندامم انداخت: _خفه شو!!! صدای شکستن شیشه با صدای جیغ های دردناک زن باعث شد قدمی به عقب بردارم که... _سلنا!! پس اینجا بودی لعنتی!! با وحشت به سمت راستم چرخیدم و با دیدن صاحب صدا، سر جایم خشکم زد: _میدونی چند بار صدات زدم؟کدوم قبرستونی رفته بودی هان؟؟؟ صدای فریاد پسر روبه رویم گوش هایم را خراشید. قلبم به شدت می کوپید، دهانم خشک شده بود و مزه تلخی می داد، عرق سرد از روی شقیقه ام سر خورد، ترسیده بودم. من کجا بودم؟؟ با صدای لرزانم نجوا کردم: _ساسا...کی...؟ ساساکی بود. خودش بود. همکلاسی ام. همانی که پدر و مادرش را در آتش سوزی هتل یوتسوبا از دست داد. چند هفته پیش بود که مددجوها او را با خودشان به توکیو بردند. بعد از آن دیگر خبری از او نداشتم اما...او اینجا چه می کرد؟ و...داستان این لباس های عجیب و غریب و پر زرق و برق تنش چه بود؟ با شنیدن صدای لرزانم، خشم انگار از دلش فواره کشید. یقه لباسم را گرفت و کشید: _ساساکی دیگه کدوم خریه؟؟! بعد درحالی که مرا محکم به طرفی پرت می کرد فریاد زد: _برو دارو های مادرمو بیار!! زودباش احمق به درد نخور!! از شدت ضربه او چنان به زمین خوردم که زانوهایم درد گرفتند. درحالی که از درد به خودم می پیچیدم، تماشا کردم که چطور با عجله به سمت اتاق انتهای راهرو می دوید. خدای من او واقعا ساساکی بود؟؟ اینجا دقیقا چه خبر است؟! _اوه سلنا پس اینجا بودی؟؟ شاهزاده خیلی از دستت عصبانی بود! شاهزاده؟ نه صبر کن. متعجب به دختری که روبه رویم ایستاده بود خیره شدم: _مومو_چان؟؟ خودش بود. دوست صمیمی ام. با اینکه موهای صورتی رنگش بلند شده بود و به طرز عجیبی لباس خدمتکار ها را پوشیده بود، اما مطمئنا خودش بود. مومو_چان با نگرانی سرش را به طرفی خم کرد: _ها؟ مومو_چان دیگه کیه؟ اوه نه! الان که وقت این حرفا نیست!! _تمومش کن دیگه پدر!! صدای ساساکی بود و به دنبالش صدای لرزان زن دوباره در عمارت طنین انداز شد: _خواهش می کنم پسش بده!! و صدای وحشتناک مرد: _بهت گفتم خفه شو!! مومو_چان،سینی در دستش را که کاسه چینی سفید رنگی را حمل می کرد نشانم داد و با اضطراب گفت: _من داروی بانو رو می برم سلنا، تو برو پایین مراقب غذا باش یادم رفت شعله رو خاموش کنم! _ها؟ _ چرا هنوز نشستی؟ زودباش دیگه سلنا!! بعد بدون اینکه منتظر جوابم بماند به سمت اتاق دوید. مات و مبهوت و سردرگم، هنوز روی زمین نشسته بودم. این دیگر چیست؟ سلنا دیگر کیست؟ من که سلنا نیستم! اسم من...اسم من... ها؟ چه شد؟ دنیا دور سرم چرخید، احساس کردم الان است که هرچه هست و نیست را بالا بیاورم. نه نه نه! صبر کن! این دیگر چه وضعیتی ست؟؟ اسم من...اسم من...اسم من چیست...؟ _پدر! پدر نههه!! صدای ساساکی بود. بلافاصله بعد از صدای فریادش، صدای فرو رفتن چیزی در گوشت و همراهش صدای دردناک ناله زن، قلبم را لرزاند. برای مدتی تمام عمارت در سکوتی خونین غرق شد و بعد، صدای جیغ بنفش مومو_چان با صدای فریاد اشک آلود ساساکی، تمام بدنم را چنان لرزاند که نزدیک بود قالب تهی کند. صدای زجرآور ساساکی که با گریه هایی سوزناک مادرش را صدا می زد قلبم را می خراشید. همان موقع بود که مرد از اتاق خارج شد. نگاهم که به او خورد، زمان ایستاد. _بابا...؟ پدرم بود، خودش بود. با چشمانی خون گرفته در چشمان وحشت زده ام خیره شد، انگار میتوانست با نگاه هایش روحم را بشکافد. درست لحظه ای که نگاهم به دست آلوده به خونش افتاد، بدون اینکه چیزی بگوید، با عجله از پله ها پایین رفت و از عمارت خارج شد.
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
🕯 چراغِ طبقه‌ی آخر سال‌ها بود هیچ‌کس وارد برج ساعت نمی‌شد. می‌گفتند خالی است. متروکه. بی‌روح. اما من
چند لحظه پیش...دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ پدرم چه کاری کرده بود؟ آن دست خونین...دیگر چه بود؟ وحشت زده و بی توجه به درد زانویم از جا بلند شدم و به سمت اتاق جهیدم. با دیدن صحنه پیش رویم، تمام بدنم یخ بست. احساس کردم قلبم ایستاد. نفس کشیدن برایم زجر آور شد. این دیگر چه فاجعه ای بود؟ زنی زیبا، غرق خون. حتی اگر موهای طلایی اش دیگر نمی درخشیدند و با آن تیله های آبی اش نگاهم نمی کرد باز هم، خیلی خوب می شناختمش. نیشیمیا_سان، همسایه مان. همانی که هر آخر هفته از آن شیرینی های جادویی اش برایمان می آورد، حالا غرق در خون بود و ساساکی، با چشمانی گریان، درحالی که مادر صدایش می زد، برایش گریه می کرد. با صدایی که به زحمت از گلویم خارج می شد نالیدم: _نیشیمیا...سان...! ساساکی سرش را بالا گرفت. بعد با لحنی که نفرت از آن چکه می کرد، لب زد: _تو... تمام بدنم لرزید. خدایا این دیگر چه مصیبتی بود؟ کاش اصلا به آن برج لعنتی نمی رفتم! ساساکی بلند شد، قلبم فرو ریخت. درحالی که قدم به قدم به من نزدیک می شد، با صدایی که از خشم می‌لرزید، دوباره تکرار کرد: _تو... به سختی آب دهانم را قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم: _ساساکی...؟ ساساکی غرید: _با اون حرفای مزخرفت...!! آنقدر عقب رفته بودم که هردویمان از اتاق خارج شدیم: _همش تقصیر توعه!! چشمانش پر از خشم بود، پر از نفرت، ترسناک بود، خیلی هم ترسناک بود. نگاهم به مومو_چان افتاد. هنوز هم با بهت به جنازه نیشیمیا_سان خیره مانده بود. ساساکی فریاد زد: _اگه دارو رو زودتر رسونده بودی...اون الان زنده بود!! _نه...م من فقط... دیگر به پله ها رسیده بودیم. خدایا! لطفا یک نفر نجاتم دهد! لعنت بر این کنجکاوی بی جای من!! _قاتل مادرم تویی!!! صدایش مثل صاعقه ای به عقب هلم داد و بعد...ها؟ چرا چیزی زیر پایم نیست؟! لعنتی! از پله ها افتادم! جهان دور سرم می چرخید، لبه تيز پله ها تمام بدنم را زخمی کرده بود. غلتیدم و بعد وقتی بالاخره به زمین رسیدم، مایع گرم را روی صورتم احساس کردم؛ خون. حالا عمارت غرق سکوت بود، آن هم عجب سکوتی. درد داشتم، چشمانم کم کم همه جا را تار می دیدند. خنده ام گرفته بود، چقدر بدبخت بودم. حتی نتوانستم فریاد بکشم. هیچ کس کنارم نبود تا نگرانم شود و برایم اشک بریزد. قرار نبود نجات پیدا کنم. اشک دور چشمم حلقه زد. نه...نمی خواستم بمیرم... نفس حبس شده ام را با فشار بیرون دادم و سرفه کردم! شروع کردم به تند و تند نفس کشیدن انگار که سال هاست از اکسیژن محروم شده ام. چشمانم باز شدند و وحشت زده اطراف را بررسی کردم. _...ها؟ من... اشک در چشمانم حلقه زد. برج ساعت...برگشته بودم! روی دستانم افتاده بودم. سریع به در روبه رویم خیره شدم. هنوز بسته بود. این یعنی همه آن اتفاقات لعنتی...نه! خواب نبود! دستم را که به شقیقه ام زدم، سرخی خون را روی دستم دیدم. دستان لرزانم را دور خودم پیچیدم و آرام اشک ریختم. اشک هایی که سرشار از ترس بودند، سرشار از درد. _اگه در رو باز کنی فقط یکی از ما برمی گرده... صدای پشت در! صدای خودم بود!! وحشت زده عقب رفتم و جیغ بنفش کشیدم: _نههههه!!! سعی کردم از جا بلند شوم ولی پاهایم به هم گره خوردند و زمین خوردم! دوباره از جا بلند شدم. سرم به طرز وحشتناکی تیر کشید و سکندری خوردم ولی جلوی افتادنم را گرفتم! باید فرار می کردم! باید هر چه زود تر از این جهنم بیرون می رفتم!! به سرعت از در دور شدم. در حالی که اشک شور با قرمزی خون شقیقه ام مخلوط شده بود زیر لب تکرار کردم: _قسم میخورم...دیگه پامو تو این خراب شده نمی ذارم! قسم میخورم!!!