پارت اول:
ناگهان، صدای غرش خفیفی از داخل دیوارها شنیده شد. انگار کسی داشت با چکمههای سنگین، روی سقف اتاق زیرشیروانی راه میرفت. چراغها با شدت بیشتری شروع به چشمک زدن کردند و سایههای لرزان روی دیوارها رقصیدند.
داستین با چشمانی گشاد شده فریاد زد: «اونا توی خونهان! دارن میان این سمت!»
استیو چوب بیسبالش رو محکم گرفت و به سمت دری که به اتاق زیرشیروانی باز میشد دوید: «لوکاس! بچهها! پشت من قایم شید!»
لوکاس سریع تفنگ ساچمهای کوچکش رو آماده کرد و در کنار استیو ایستاد. مکس، با وجود ترس به سمت میز دستگاههای داستین رفت و شروع به دستکاری سریع سیمها کرد. «داستین! اون فرکانس عجیب داره قویتر میشه! انگار دارن سعی میکنن یه چیزی رو از آپساید داون(دنیای وارونه)بکشونن بیرون!»
استیو در چوبی اتاق رو با تمام قدرت هل داد. صدایی شبیه به شکستنِ استخوان شنیده شد و بخشی از در کنده شد. پشت درهیچ موجودی نبود اما هوا به طرز وحشتناکی سرد و سنگین شده بود.
مه غلیظ سیاهرنگی از شکاف در به داخل اتاق نفوذ میکرد و بوی گوگرد و پوسیدگی میداد.
«این یه تلهست!» استیو با صدای بلند گفت: «اونا دارن حواس مارو پرت میکنن»
در همین لحظه، صدای خشدار و وهمآلودی از پشت بلندگوی قدیمی داستین شنیده شد. صدایی که شبیه به وزوز هزاران حشرهی گرسنه بود، اما کلماتی در آن پنهان بود: «..شما..نمی...تونید..فرار..کنید..هاکینز..مال ماست..»
داستین با وحشت به دستگاهش نگاه کرد: «این...این صدای «وکنا» ست!داره از طریق دستگاه من باهامون حرف میزنه
ناگهان، تمام دستگاهها و لامپهای اتاق منفجر شدند و اتاق را در تاریکی مطلق فرو بردند. فقط صدای نفسنفس زدن بچهها و استیو شنیده میشد
مکس با صدایی لرزان گفت: «چراغها رو روشن کن داستین!»
داستین با ناامیدی جواب داد: «نمیتونم همه چیز... همه چیز نابود شد»
در همین لحظه، از گوشهی اتاق، نوری ضعیف و بنفش شروع به تابیدن کرد. نوری که شبیه به نور وکنا بود، اما... انرژی متفاوتی داشت. نور به سمت مکس کشیده شد و یک دایرهی کوچیک درخشان روی زمین، درست جلوی پایش شکل گرفت.
استیو با تعجب پرسید: «مکس؟ این چیه؟»
مکس، با چشمانی که از تعجب و کمی ترس برق میزد، به دایرهی نور خیره شد. «من... من نمیدونم ولی... حس میکنم داره باهام حرف میزنه.»
نورِ بنفش شدت گرفت و شروع به چرخش کرد. ناگهان، یک تصویرِ مبهم در میان نور شکل گرفت. تصویری از یک... دروازه؟ دروازهای که شبیه به شکافهای «آپساید داون» بود، اما... در ابعاد کوچکتر.
لوکاس فریاد زد: «مکس! عقب بکش! خطرناکه!»
اما مکس انگار در خلسه بود. دستش را به سمت نور دراز کرد. «اون... اون داره کمکم میکنه.
همون لحظه، استیو متوجه شد که شکاف در اتاق، دیگر سیاه و خالی نیست. مه غلیظ سیاهرنگ، حالا شکلِ موجودی را به خود گرفته بود. موجودی با شاخکهای بلند و چشمانی که در تاریکی میدرخشیدند
«مکس! سریع!» استیو با تمام قدرت فریاد زد.
با این فریاد، انگار طلسم نور بنفش شکست، مکس به عقب پرید و در همان لحظه، شکاف نور روی زمین ناپدید شد. اما مه سیاه دیگر یک سایه نبود بلکه هیولایی بود که با سرعت به سمت آنها حمله میکرد
استیو چوب بیسبالش را بلند کرد و فریاد کشید: «وقت نمایشه!»
پایان پارت یک...
پ.ن:حتی توی تصورات منم استیو پرستار بچه هاست😅
#مکس
زمان همیشه میگذرد و خواهد گذشت اما این بار و در اینجا اگر بگذرد خونی ریخته میشود، نامه ای آتش میگیرد، طوفانی به پا میخیزد ، عشقی خاکستر میشود و شهری ویران میشود، پاکی گسسته میشود و در کتاب سرنوشت ، تاریخی سیاه رنگ بر روی کاغذی نقش میگیرد و شهر برای ابد عزادار این تلخی و ستمش بر فرزندش خواهد بود .
#گایا
تکیه ای از مقدمه
#متن
میگویند اینجا همه دیوانهاند
من از پشت میله های فلزی به نور ماه چشم میدوزم، چیزی در ذهنم میدود:
شاید بیرون این دیوارها دیوانه ای دیوانه تر از من میچرخد.
و صدای پرستار :
«باز با کسی حرف میزدی؟»
او نمیداند
سالهاست هیچکس را ندارم
جز خاطراتی
که روی صندلی مینشینند و تا صبح مرور میشوند
گاهی دستم را میگیرند
و گاهی
آنقدر واقعی میشوند
که فراموش میکنم
کدامیک از ما بیماریم.
ترس من از سوزن و ساختمان دیوانگان نیست.
از روزی میترسم
که خوب شوم
در را باز کنند تا بروم
و بفهمم
کسی بیرون منتظرم نبوده.
#ایکس
#متن
_درستش کن.
_چی رو درست کنم؟
_...این رو.
به بدنهی نابود شدهاش اشاره کرد.
_مجبورم نکن بیشتر توضیح بدم،اگه باتریم تموم بشه...باتری جایگزین ندارم.بذار حداقل...با بدنهی سالم...خاموش بشم...
دخترک آچارش را برداشت و بدون حرف شروع به جایگزین کردن قطعه های خراب نورا کرد.
چهرهاش گرفته بود.
-هنوز به درد نخور نشدم،فقط باید...یه باتری دیگه...برام پیدا کنی...
دخترک آهی کشید:"حرف نزن.باتریت رو نگه دار."
چهرهاش طوری بود انگار داشت تلاش میکرد فریاد نزند.
ولی با دیدن علامت قرمز روی نمایشگر نورا که پنج درصد را نشان میداد،آچارش را پرتاب کرد و فریاد زد:"خب آخه مجبور بودی همهی انرژیت رو بذاری واسه فرستادن سیگنال کمکی که هرگز دریافت نمیشه؟منِ لعنتی اینجا بهت نیاز دارم!"
کم مانده بود بغضش بترکد.نورا چیزی نگفت،فقط با ال ای دی های آبی رنگش به او نگاه کرد.
"محض رضای خدا،اون بیرون دیگه آدمی وجود نداره که بخواد کمکمون کنه!چرا بیخیال نشدی...دنیا خالی شده،تموم شده!من...من به تو نیاز داشتم...برای اینکه دیوونه نشم بهت نیاز داشتم...ولی همیشه خدا میخوای کاری رو بکنی که درسته!"
دخترک و دست های خاکی شدهاش را تمیز کرد و کف دستش را روی چشمانش کشید تا اشک هایش را پاک کند.
نورا با اخرین انرژی باقی ماندهاش گفت:"جستجو برای موجود زنده...موفق.برای یافتن آخرین انسان موفق باشی،کیلا..."ولی قبل از آنکه چیز دیگری بگوید،باتری اش خاموش شد.
#هیلدا_ایوانز
#متن
قبلش این رو پلی کنید https://eitaa.com/whale_Gaia/2
چشم هایم را که باز کردم کسی نبود ، وقتی بستم هم کسی نبود ، نه بالی بود ، نه امیدی ، نه نوری و نه دوستی . تنها چیزی که داشتم آبی بود ، تنهایم نگذاشت تا لحظه آخر کنارم بود ،در آغوشم گرفته بود انگار او هم مثل من تنها بود ، انگار او هم فریاد زده بود و مرا خوانده بود ، من و آبی شبیه هم بودیم اما او آنقدر کنارم ماند که اخر من تمام شدم اما او ماند . نمیدانم برایم اشک ریخت ؟ من برای او اشک ریختم برای خودم و حتی برای دوستانم که شاید روزی سرنوشتم برای انها نوشته شود ، برای ستارگان آسمان تیره ، برای خورشیدی که گمش کردم ، برای ماهی که ناگهان غیبش زد ، برای ساحلی که همنشین هایش در آن شادی کردند و آخر به او خیانت کردند و مرگش را نوشتند و من برای همه چیز و هیچ چیز گریستم ، من تمام شدم اما گریستنم ماند ، آبی زلال چشمانم کدر شدهام ماند ، صدای فریادم ماند ، کسی آن را شنید ؟ دوستانم به دنبال من بودند؟ یا من محو شدم و تبدیل شدم به یک پس زمینه دردناک و آنها از من گذشتند تا به نور برسند ، پس زمینه ای شدم که با تار و پود غم بافته شده بود ، تارهای شاد هم داشتم اما تارهای غمم قویتر بودند و آنها را بلعیدند همانطور که در اخر مرا بلعیدند و آبی به جنگشان رفت اما شکست خورد . اما کسانی بودند که آهنگم را شنیدند ، انها مانند من نبودند ،شاید بودند ،شاید آهنگم را برای آنها نواخته بودم ، شاید منتظر آنها بودم، شاید آنها هم تنها بودند و منتظر من ... اما میترسیدند با من دوست شوند ، حسش میکردم وقتی انها را روی ابی میدیدم نگاهشان فرق داشت ، شبیه ابی نگاهم نمیکردند یا شبیه خورشید فروزان، آخر میدانید من نهنگ هستم و انها نهنگ نبودند، اصلا آنها چه بودند ، چه بودند که یگانه شده بودند ؟ اما آنها تنها نبودند ، منتظر نهنگ غم زده ای مثل من هم نبودند .تنها فقط من بودم و آبی. اما حالا کس دیگری هم بود ، کسی شبیه به من که دنبالم میگشت، یعنی آهنگم تا آنجا هم رسیده بود و او فهمیده بود فریاد هایم برای چیست ، اما به دوستانم نرسیده بود؟شاید دوستی نداشتم . بله من کسی را نداشتم ، اگر داشتم که در چاه تاریک به دام نمی افتادم یا حداقل اینطور شعرم به بیت آخر نمیرسید اما من اینجا آبی را یافتم و بعد هم نیهیلیست را یافتم یا بهتر او من را یافت ، پنگوئنی از اعماق سفیدی ، که سیاهی هم داشت . پنگوئن شجاع و آزاد من و آبی بی پروا و جنگجوی من . شاید نیهیلیست میخواست من را پیدا کند و فریاد هایم را از اعماق ستارگان در تاریکی شب های سفیدش دیده بود ، او هم تنها بود و حالا میخواست من را بیابد تا دیگر آنطور نباشد . او مثل دیگران نبود ، ازاد بود ، راه افتاد ، جدا شد ، راه رفت ، خسته شد ، امید او را یافت و مانند مادری نوازشش کرد ، تاریکی هم او را یافت همان تاریکی که آبی را شکست داده بود همان تاریکی ترسناک ، تاریکی تا آبی منجمد هم پیش رفته بود ، اما امید مادری قوی بود ، فرزندانش هم قوی بودند و قوی بودن را از مادرشان به ارث برده بودند . پنگوئن سیاه و سفید من ، شوالیه سرزمین سرد ، گرمی سرزمین یخ ، ۵۰۰۰ کیلومتر راه رفت اما ایستاد ، فقط صدایم را شنیده بود و من خیلی وقت بود که نبودم . نیهیلیست شوالیه ای بود که راه را گشود ، به بقیه آموخت چگونه قدم بردارند و دوستی وفادار برای من بود . او من را یافت من همانجا بودم و به من ملحق شد ، میخواست برگردد و داستان کشفش را مانند هر کاشفی در سرتاسر جهان فریاد بزند اما تاریکی زودتر از شوق و آرزویش به او رسید ، زودتر از نور به او رسید ، زودتر از پنگوئن ان سوی اینه به او رسید، او را هم بلعید ، تاریکی فقط میبلعید، آبی اینبار هم با او جنگید و اینبار آبی تمام شد ، تمام شد ... من تنها ترین نهنگ هستم
#گایا
#متن
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
قسمت اول.
پسر رو به روی آیینه ایستاده بود و به سختی تلاش میکرد تا به موهایش نظم بدهد. هربار نفسش را حبس میکرد، خودش را منقبض میکرد و رنگ مو یا مدل مویش ناگهان تغییر میکرد.
صدای پیرزنی از طبقه پایین آمد:《تدی زودباش دیگه داره دیر میشه.》
تدی فریاد زد:《خیله خب اومدم.》
برای آخرین بار تلاشش را کرد و موهایش را به رنگ آبی کمرنگ و مجعد درآورد، کمی بلند تا نصف گردن و پیشانیاش را بپوشانند. با سرعت لباسهایش را در چمدانش چپاند، چند کتاب را هم در آن جای داد.
چوب دستش را داخل جیبش گذاشت درحالی که دستهایش پر از وسایل بودند، با پایش در اتاق را باز کرد.
در لحظه آخر یک نگاه به آیینه انداخت، یکبار دیگر نفسش را حبس کرد و خالکوبی حلال ماه را روی مچ دستش نمایان کرد. سپس چشمانش را محکم بست و وقتی گشود، تکهی کوچکی از موهایش را به رنگ صورتی آدامسی کرد، اگر در نزدیکش نمیایستادی حتی متوجه آن هم نمیشدی.
در طبقه پایین پیرزن با نگاه سرزنشآمیز به او خیره شد:《تدی از قطار جا میمونیا.》
تدی گونه پیرزن را بوسید:《نمیمونم نترس.》
و هردو خانه را به سمت ایستگاه قطار ترک کردند.
داخل ایستگاه سراسر هیاهو و تکاپو بود، ساکها و چرخدستی ها این طرف و آن طرف میرفتند و صدای سوت قطار لرزه به اندام حاضران میانداخت. تدی برای آخرین بار پیرزن را در آغوش گرفت:《کریسمس میبینمت مامان بزرگ.》
و به سمت دیواری دوید که درواقع سکوی نه و سه چهارم بود. آن سوی سکو، یک دنیای دیگر بود، جادوگران بزرگ و کوچک با ردا و چوب دستی اینطرف و آنطرف میرفتند. جغدها و موشها پرواز میکردند و همه آمادهی سال تحصیلی جدید در هاگوارتز، مدرسه علوم و فنون جادوگری، میشدند.
تدی وارد قطار شد و از راهرو، به سمت واگنهای آخر رفت. در راه با خنده به بقیه سلام میداد و یا چشمک میزد. در آخر در چهارچوب آخرین واگن ایستاد، دست در جیب با لبخند کج به دیوار تکیه داد و منظره رو به رویش را تماشا کرد.
پسری روی صندلیها خواب بود، پسر دیگری با ماژیک روی صورتش چیز میکشید و بلند بلند با دختر مو قرمز پشت سرش حرف میزد. تدی دختر را خوب نگاه کرد، در این تابستان از قبل هم زیباتر شده بود!
موهای قرمزش به رنگ غروب و خون بود، کک و مکهای صورتش به صور فلکی میمانستند.
تدی دستانش را باز کرد و فریاد زد:《تدی لوپین اسطوره اینجاست.》
پسری که ماژیک در دست داشت از جایش برخواست و فریاد زد:《تدی لوپین اسطورههه》
و او را در آغوش گرفت. پسری که موهای سفید داشت، خواب بود از خواب پرید و زیر لب غرغر کرد و ناسزا گفت. با اخم به آنها نگاه کرد. تدی در حالی که هنوز در بغل پسر موسیاه بود انگشت وسطش را رو به پسر مو سفید گرفت:《انقدر میخوابی خواب به خواب نری.》
پسر مو سفید که علاوه بر موهایش ابروها و مژههایش هم سفید بودند متقابلا انگشت وسطش را رو به او گرفت:《دلم اصلا واست تنگ نشده بود》
اما از جایش بلند شد و پس از پسر مو سیاه، تدی را در آغوش گرفت. دختر مو قرمز نیز از گوشه کابین و پشت کتابش با خنده و چشمان درخشان به آنها نگاه میکرد.
و این داستان بازماندگان هاگوارتز است، داستان ادوارد لوپین و دوستانش که هر کدام از یک گروه مختلف هاگوارتز بودند، داستانی که میگفت دوستی، هیچ اختلاف خونی یا گروهی نمیشناسد.
دوستی فقط چند نفر میخواهد تا بتوان با آنها جهان را فتح کرد، حتی اگر آن جهان یک مدرسه جادوگری باشد.
#moon_child
این داستان، داستان گم شدن یه دختربچهست. و داستان کسی که برای پیدا کردنم، همه چیزشو دور انداخت و وارد تاریکی ای شد که همیشه در تلاش برای فرار ازش بود. اصلا میدونید چیه؟ بزارید خود داستان رو براتون بگم. روزی روزگاری... به اِلِفِنوالد خوش اومدید! سرزمینی بزرگ و پهناور که به سرزمین هفت جزیرهی آرزو هم معروفه. این سرزمین، جزیرههای فیولِیز، آئولیا، لئونیدا، اَوِنتورین، زیلانتیس و کالیسوآ رو توی خودش جا داده. هر جزیره، به یک چیز متفاوت معروفه. فیولیز، به شجاعت مردمش و طبیب معروفی که با استفاده از گیاهان جادویی مردم رو درمان میکرد. آئولیا، به مردم مهربون و پرانرژیش و سازهایی که میساختن. لئونیدا، به غار تاریک و ترسناکش و میوهی افسانهای که میگفتن میتونه آدم رو از مرگ هم نجات بده. اونتورین، که با این که کوچیک تمرین جزیرهی شناخته شده توی الفنوالد بود، آوازهش حتی بیشتر از آئولیدا توی هفتجزیره پیچیده بود. مردمش، با هم صمیمی و نزدیک بودن و این بیشتر از هرچیزی خطرناکشون میکرد. ارتش پادشاهشون، آرتور ادوارد فلاوز، هماهنگیای باهم داشتند که باعث شده بود دزداندریایی جرعت نکنن به جزیرهشون نزدیک بشن. زیلانتیس، صحرای بزرگی بود که باعث سخت شدن مردمش شده بود. هر نشونهای از رحم کردن، باعث مرگ میشد. سرزمین جنگجوهایی که مجبور بودن برای بقا از دست موجودات افسانهای و جادویی توی جزیرهشون تبدیل به جنگجو بشن. و در نهایت، کالیسوآ. کالیسوآ رو جنگل در بر گرفته بود. از دور، به شکل درختی سرسبز دیده میشد و وسط این درختها، جادوگری زندگی میکرد. کسی نمیدونست این جادوگر دوسته یا دشمن. طرف مردمه، یا موجودات دیگه. مردمش برای اینکه ریسک و خطر مرگ رو به پایین ترین حد ممکن برسونن، رفتن به جنگل رو ممنوع کرده بودند. شاید بگید که، سطح ریاضی اینو نگاه کن! مگه نگفتی هفت تا جزیره؟ اینا که شیش تا بودن! خب، خوانندگان عزیز، باید بگم که جزیرهی هفتم، معروف به ویسپرآیل، حدود صدها ساله که از چشم مردم مخفی شده. دیگه هیچکس نمیدونه که آیا مردمی توش هستن؟ آیا جزیره توسط هیولاها تسخیر شده؟ آیا اقیانوس خیلی وقت پیش نابودش کرده؟ هیچکس نمیدونه. ولی بزارید یه تقلبی بهتون برسونم؛ ما قراره به زودی بفهمیم. پس بزارید ببرمتون به شیش سال قبل. جایی که داستان ازش شروع میشه... TO BE CONTINUED
#ادی.(🤡🥸)
#الفنوالد
شش سال قبل. تابستون یکی از اون صدها سال پیش.. به فیولیز خوش اومدین! سرزمین شجاعت و درمانگری. سرزمین و محل زندگی کسی که شما دارید دربارهش میخونید، لوکا لانگسِیل. موهای لوکا همیشه بهم ریخته، و معمولا گل و لای روی لباسهاش جا خوش کرده بود. برخلاف بقیه فیولیها، لوکا علاقهی چندانی به جنگ و دعوا نداشت؛ ترجیح میداد روزش رو توی جنگل و کنار رودخونه بگذرونه. پدرش، فرماندهی ارتش فیولیز، والتر اسکات لانگسِیل، سر همین موضوع زیاد دور و بر لوکا نبود. میترسید که اگه بهش نگاه کنه، با ناامیدی بهش خیره بشه و لوکا رو ناراحت کنه. خوشبختانه، لوکا توی یکی از هزاران چیز مربوط به رزم، از تیروکمون خوشش میاومد. والتر، با شادمانی و حوصله از اینکه پسرش حداقل به یک چیز که مورد پسندش بوده علاقه داشت، بهش تیراندازی یاد داده بود. بعد از اون، لوکا حتی بیشتر هم دور و بر جنگل میپلکید. معمولا روی برگ های درخت ها امتحان میکرد، هیچوقت به پرندهها و بقیه حیوانات آسیب نمیزد. اما داستان به خاطر لوکا شروع نمیشه. اصل این قصه، با دختر شیرین و مهربون، خواهر لوکا که ۳ سال ازش کوچیکتر بود شروع میشه، لیرا لانگسیل. لیرا، میتونست به عنوان خورشید هنگام طلوع توصیف بشه. همیشه پرانرژی بود، هیچوقت نمیشد دور و برش باشی و گرفته هم باشی. انگار که خود بودنش باعث شادی میشد، مثل حس بعد خوردن بستنی زیر آفتاب تابستون، یا دیدن یه دوست قدیمی بعد مدت طولانی. اما یه روز، همه چیز عوض شد. لوکای ۹ ساله و لیرای ۶ ساله، رفته بودن توی جنگل سرسبز و بزرگ بغل خونشون. لیرا، داشت سعی میکرد یه اسباب بازی چوبی که مثل توپ های امروزی بود رو تا حد ممکن بالا بندازه و همزمان دنبال دشت گلی که همیشه با گل های داخلش برای خودش و لوکا تاج گل درست میکرد میگشت. اسباب بازی لیرا، بالای درخت افتاد. لوکا، تیرکمونش رو داد دستم لیرا و رفت بالای درخت تا بیارتش پایین. ولی وقتی لیرا گفت که داره میره توی دشت، نشنید. بعد چند دقیقه، لوکا پایین اومد؛ یا بهتره بگیم پایین پرید. با لبخندی که فریاد میزد شیطنت به سمتی که لیرا چند دقیقه پیش وایساده بود رفت و وقتی لیرا رو ندید، استرس وجودش رو فرا گرفت. دوید؛ و دوید؛ و دوید تا وقتی که به دشت رسید. جلوتر که رفت، دید تیرکمونش روی زمین افتاده و هیچ اثری از لیرا نیست. نمیدونست چند ساعت اونجا موند. فقط فرودش روی زانوهاش و احساس شکست رو به یاد داشت. فقط صدای پاهای پدرش و به تکه های شکسته تیکه تیکه شدن توی بغلش رو یادش میومد. برای یه مدت هیچکدومشون حرفی نزدن، هیچکدوم چیزی نداشتن که بگن. تنها چیز، تنها نوری که باید مراقبش میبودند رو از دست داده بودن و هیچ چیز الان نمیتونست درستش کنه.
#ادی
#الفنوالد