🕯 چراغِ طبقهی آخر سالها بود هیچکس وارد برج ساعت نمیشد. میگفتند خالی است. متروکه. بیروح. اما من هر شب، دقیقاً ساعت دوازده، نور زردی را پشت پنجرهی طبقهی آخر میدیدم. دیشب دیگر طاقت نیاوردم. رفتم داخل برج. پلهها تاریک بودند، ولی هرچه بالاتر میرفتم، نور روشنتر میشد. تا رسیدم به یک درِ کوچک. روی در نوشته بود: «فقط کسی وارد شود که اسمش را هنوز پس نگرفته.» نفهمیدم یعنی چه. اما وقتی دستم را روی دستگیره گذاشتم، از پشت در صدایی آمد… صدایی دقیقاً شبیه صدای خودم: «اگر در را باز کنی، فقط یکی از ما برمیگردد.» و بعد… دستگیره از آن طرف چرخید. تمام بدنم یخ کرد؛ می خواستم عقب بکشم ولی دیگر دیر شده بود. در که باز شد، نفهمیدم چه شد اما محکم به سمت داخل کشیده شدم؛ انگار دستی نامرئی از پیراهنم گرفته و مرا به داخل می کشید. نتوانستم کاری کنم، حتی نتوانستم جیغ بکشم. به خودم که آمدم دیگر در برج ساعت نبودم. پشت نرده های صیقلی طلایی رنگی ایستاده بودم که با مهارت منحصر به فردی تراشیده شده بودند و آن پایین، سرسرای وسیعی بود، با سنگ های مرمری براق و چلچراغ های عظیم روشنی که انگار، تاریکی را به جای نور می تاباندند. _خواهش می کنم لطفا!! صدای التماس زنی را از انتهای راهرو شنیدم، بلافاصله بعد از آن، صدای کتک کاری به همراه صدای بم مردی که فریاد می کشید، لرزه بر اندامم انداخت: _خفه شو!!! صدای شکستن شیشه با صدای جیغ های دردناک زن باعث شد قدمی به عقب بردارم که... _سلنا!! پس اینجا بودی لعنتی!! با وحشت به سمت راستم چرخیدم و با دیدن صاحب صدا، سر جایم خشکم زد: _میدونی چند بار صدات زدم؟کدوم قبرستونی رفته بودی هان؟؟؟ صدای فریاد پسر روبه رویم گوش هایم را خراشید. قلبم به شدت می کوپید، دهانم خشک شده بود و مزه تلخی می داد، عرق سرد از روی شقیقه ام سر خورد، ترسیده بودم. من کجا بودم؟؟ با صدای لرزانم نجوا کردم: _ساسا...کی...؟ ساساکی بود. خودش بود. همکلاسی ام. همانی که پدر و مادرش را در آتش سوزی هتل یوتسوبا از دست داد. چند هفته پیش بود که مددجوها او را با خودشان به توکیو بردند. بعد از آن دیگر خبری از او نداشتم اما...او اینجا چه می کرد؟ و...داستان این لباس های عجیب و غریب و پر زرق و برق تنش چه بود؟ با شنیدن صدای لرزانم، خشم انگار از دلش فواره کشید. یقه لباسم را گرفت و کشید: _ساساکی دیگه کدوم خریه؟؟! بعد درحالی که مرا محکم به طرفی پرت می کرد فریاد زد: _برو دارو های مادرمو بیار!! زودباش احمق به درد نخور!! از شدت ضربه او چنان به زمین خوردم که زانوهایم درد گرفتند. درحالی که از درد به خودم می پیچیدم، تماشا کردم که چطور با عجله به سمت اتاق انتهای راهرو می دوید. خدای من او واقعا ساساکی بود؟؟ اینجا دقیقا چه خبر است؟! _اوه سلنا پس اینجا بودی؟؟ شاهزاده خیلی از دستت عصبانی بود! شاهزاده؟ نه صبر کن. متعجب به دختری که روبه رویم ایستاده بود خیره شدم: _مومو_چان؟؟ خودش بود. دوست صمیمی ام. با اینکه موهای صورتی رنگش بلند شده بود و به طرز عجیبی لباس خدمتکار ها را پوشیده بود، اما مطمئنا خودش بود. مومو_چان با نگرانی سرش را به طرفی خم کرد: _ها؟ مومو_چان دیگه کیه؟ اوه نه! الان که وقت این حرفا نیست!! _تمومش کن دیگه پدر!! صدای ساساکی بود و به دنبالش صدای لرزان زن دوباره در عمارت طنین انداز شد: _خواهش می کنم پسش بده!! و صدای وحشتناک مرد: _بهت گفتم خفه شو!! مومو_چان،سینی در دستش را که کاسه چینی سفید رنگی را حمل می کرد نشانم داد و با اضطراب گفت: _من داروی بانو رو می برم سلنا، تو برو پایین مراقب غذا باش یادم رفت شعله رو خاموش کنم! _ها؟ _ چرا هنوز نشستی؟ زودباش دیگه سلنا!! بعد بدون اینکه منتظر جوابم بماند به سمت اتاق دوید. مات و مبهوت و سردرگم، هنوز روی زمین نشسته بودم. این دیگر چیست؟ سلنا دیگر کیست؟ من که سلنا نیستم! اسم من...اسم من... ها؟ چه شد؟ دنیا دور سرم چرخید، احساس کردم الان است که هرچه هست و نیست را بالا بیاورم. نه نه نه! صبر کن! این دیگر چه وضعیتی ست؟؟ اسم من...اسم من...اسم من چیست...؟ _پدر! پدر نههه!! صدای ساساکی بود. بلافاصله بعد از صدای فریادش، صدای فرو رفتن چیزی در گوشت و همراهش صدای دردناک ناله زن، قلبم را لرزاند. برای مدتی تمام عمارت در سکوتی خونین غرق شد و بعد، صدای جیغ بنفش مومو_چان با صدای فریاد اشک آلود ساساکی، تمام بدنم را چنان لرزاند که نزدیک بود قالب تهی کند. صدای زجرآور ساساکی که با گریه هایی سوزناک مادرش را صدا می زد قلبم را می خراشید. همان موقع بود که مرد از اتاق خارج شد. نگاهم که به او خورد، زمان ایستاد. _بابا...؟ پدرم بود، خودش بود. با چشمانی خون گرفته در چشمان وحشت زده ام خیره شد، انگار میتوانست با نگاه هایش روحم را بشکافد. درست لحظه ای که نگاهم به دست آلوده به خونش افتاد، بدون اینکه چیزی بگوید، با عجله از پله ها پایین رفت و از عمارت خارج شد.
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
🕯 چراغِ طبقهی آخر سالها بود هیچکس وارد برج ساعت نمیشد. میگفتند خالی است. متروکه. بیروح. اما من
چند لحظه پیش...دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ پدرم چه کاری کرده بود؟ آن دست خونین...دیگر چه بود؟ وحشت زده و بی توجه به درد زانویم از جا بلند شدم و به سمت اتاق جهیدم. با دیدن صحنه پیش رویم، تمام بدنم یخ بست. احساس کردم قلبم ایستاد. نفس کشیدن برایم زجر آور شد. این دیگر چه فاجعه ای بود؟ زنی زیبا، غرق خون. حتی اگر موهای طلایی اش دیگر نمی درخشیدند و با آن تیله های آبی اش نگاهم نمی کرد باز هم، خیلی خوب می شناختمش. نیشیمیا_سان، همسایه مان. همانی که هر آخر هفته از آن شیرینی های جادویی اش برایمان می آورد، حالا غرق در خون بود و ساساکی، با چشمانی گریان، درحالی که مادر صدایش می زد، برایش گریه می کرد. با صدایی که به زحمت از گلویم خارج می شد نالیدم: _نیشیمیا...سان...! ساساکی سرش را بالا گرفت. بعد با لحنی که نفرت از آن چکه می کرد، لب زد: _تو... تمام بدنم لرزید. خدایا این دیگر چه مصیبتی بود؟ کاش اصلا به آن برج لعنتی نمی رفتم! ساساکی بلند شد، قلبم فرو ریخت. درحالی که قدم به قدم به من نزدیک می شد، با صدایی که از خشم میلرزید، دوباره تکرار کرد: _تو... به سختی آب دهانم را قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم: _ساساکی...؟ ساساکی غرید: _با اون حرفای مزخرفت...!! آنقدر عقب رفته بودم که هردویمان از اتاق خارج شدیم: _همش تقصیر توعه!! چشمانش پر از خشم بود، پر از نفرت، ترسناک بود، خیلی هم ترسناک بود. نگاهم به مومو_چان افتاد. هنوز هم با بهت به جنازه نیشیمیا_سان خیره مانده بود. ساساکی فریاد زد: _اگه دارو رو زودتر رسونده بودی...اون الان زنده بود!! _نه...م من فقط... دیگر به پله ها رسیده بودیم. خدایا! لطفا یک نفر نجاتم دهد! لعنت بر این کنجکاوی بی جای من!! _قاتل مادرم تویی!!! صدایش مثل صاعقه ای به عقب هلم داد و بعد...ها؟ چرا چیزی زیر پایم نیست؟! لعنتی! از پله ها افتادم! جهان دور سرم می چرخید، لبه تيز پله ها تمام بدنم را زخمی کرده بود. غلتیدم و بعد وقتی بالاخره به زمین رسیدم، مایع گرم را روی صورتم احساس کردم؛ خون. حالا عمارت غرق سکوت بود، آن هم عجب سکوتی. درد داشتم، چشمانم کم کم همه جا را تار می دیدند. خنده ام گرفته بود، چقدر بدبخت بودم. حتی نتوانستم فریاد بکشم. هیچ کس کنارم نبود تا نگرانم شود و برایم اشک بریزد. قرار نبود نجات پیدا کنم. اشک دور چشمم حلقه زد. نه...نمی خواستم بمیرم... نفس حبس شده ام را با فشار بیرون دادم و سرفه کردم! شروع کردم به تند و تند نفس کشیدن انگار که سال هاست از اکسیژن محروم شده ام. چشمانم باز شدند و وحشت زده اطراف را بررسی کردم. _...ها؟ من... اشک در چشمانم حلقه زد. برج ساعت...برگشته بودم! روی دستانم افتاده بودم. سریع به در روبه رویم خیره شدم. هنوز بسته بود. این یعنی همه آن اتفاقات لعنتی...نه! خواب نبود! دستم را که به شقیقه ام زدم، سرخی خون را روی دستم دیدم. دستان لرزانم را دور خودم پیچیدم و آرام اشک ریختم. اشک هایی که سرشار از ترس بودند، سرشار از درد. _اگه در رو باز کنی فقط یکی از ما برمی گرده... صدای پشت در! صدای خودم بود!! وحشت زده عقب رفتم و جیغ بنفش کشیدم: _نههههه!!! سعی کردم از جا بلند شوم ولی پاهایم به هم گره خوردند و زمین خوردم! دوباره از جا بلند شدم. سرم به طرز وحشتناکی تیر کشید و سکندری خوردم ولی جلوی افتادنم را گرفتم! باید فرار می کردم! باید هر چه زود تر از این جهنم بیرون می رفتم!! به سرعت از در دور شدم. در حالی که اشک شور با قرمزی خون شقیقه ام مخلوط شده بود زیر لب تکرار کردم: _قسم میخورم...دیگه پامو تو این خراب شده نمی ذارم! قسم میخورم!!!
#Argon
#متن
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
استاربوی (Starboy)
سیریوس اولین «استاربوی» بود.
رِگولوس روزی را به خاطر داشت که او انتخاب شده بود؛ وقتی در اتاق غذاخوری ایستاده بود، با یک جعبه در دست و همان لبخند خاص خانواده بلک روی صورتش.
میتوانست به یاد بیاورد که قلبش چطور تند میزد وقتی سیریوس جعبه را باز کرد؛ و اینکه چطور از دیدن لباس و شنل داخل آن الهام گرفته بود و دستش را روی پارچهی صاف و براقش میکشید.
او به یاد داشت اولین بار که سیریوس را در لباس قهرمانانهاش دید؛ هنوز نوجوانی حدوداً هفده ساله بود، پر از شگفتی، در حالی که جمعیت نامش را فریاد میزدند.
«استاربوی! استاربوی! استاربوی!»
وقتی سیریوس ناپدید شد، تنها چیزی که به رگولوس دادند شنل سیریوس بود؛ که بعدها در یک جعبه انداخته شد، خیس از لکههای اشک.
آنها استاربوی را کاملاً از نو ساختند. سیریوس را به شکل برادر کوچکترش دوباره بستهبندی کردند. حتی مادرشان هم ذرهای واکنش نشان نداد.
حالا رگولوس استاربوی بود؛ نفر دوم بعد از رهبر تیمشان، هورکراکس. یکی از محبوبترین قهرمانان زنده.
استاربوی. استاربوی. استاربوی.
رگولوس سعی میکرد به این فکر نکند که تبدیل شدن به یک ستاره چقدر دردناک است.